تبليغاتX
بارووووون - دو نامه
شنبه بیستم تیر 1388
دو نامه

ويرايش :

در حاشيه دو نامه

بعضي عزيزان كه نامشان و حرفشان و نظرشان براي اين حقير حجت است در پي دو نامه ي اخير  نكاتي را متذكر شدند كه لازم دانستم براي روشن شدن موضعم اين چند سطر را بنگارم: بنده هاشم كروني شاعر و نويسنده و روزنامه نگار مفتخرم كه در طول 17 سال كار فرهنگي و شاعري در شيراز و سپس عرضه ي آثارم در سطح كشور از همان ابتدا به عنوان شاعر اهل بيت شناخته شدم و منصب نوكري اهل بيت را با هيچ  خلعت دنيايي عوض نخواهم كرد. در اين سال ها به حرمت خون شهدايي كه دو كتاب از آنان عرضه كرده ام و شهيداني كه عشق را در طنين نامشان زمزمه كردم و آموختم فرا گرفته ام به امام و انقلاب عشق بورزم و به عنوان يك شاعر و فعال فرهنگي همواره خويش را قطره اي كوچك از درياي عشق به نظام  بدانم. برخلاف آنچه بدخواهان گفته اند عنادي با نظام ندارم و به ولايت آفتاب دلخوشم. و مي دانم در طريق عاشقي بايد گفته ي رهبري را ارج نهاد و به گوش جان نيوشيد.چنينم و اميد كه همواره چنين باشيم...

بنده ي كوچك خدا

هاشم كروني

***



ويرايش چهارشنبه24تيرماه1388

به بهانه ي يادداشت اخير وي که کامنتی بوده است خطاب به عبدالجبار کاکایی در وبلاگ وی

متن يادداشت را بخوانيد

 

نامه اي به برادر شاعرم عليرضا قزوه

 

 دكتر عزيز... قزوه ي عزيز... عليرضاي عزيز

كامنت آخرت روي وبلاگ عبدالجبار عزيز كه اين روزها خاطر عزيزش آزرده است از نامهرباني ها ،بغض تلخي را ميهمان گلويم كرد. براي من سخت بود باز هم مثل هميشه ببينم عده اي به قزوه حمله كنند و او صبوري پيشه كند و مهربانانه از همه بگذرد.انگار اين رسم شده كه قزوه بيايد و كار كند و برنامه بريزد و اجرا كند و ديگران لذتش را ببرند و رشد كنند و بالا بروند و دريغ از سپاس آنگونه كه بايد و انگار رسم شده كه بي معرفتي كنند و به قزوه بتوپند و حرف هاي گفته و ناگفته شان را سر او خالي كنند و او نيز  صبوري پيشه كند و با لبخندي تلخ بگذرد.

 باري قزوه ي عزيز يادم مي آيد از آغازين روزهاي نوجواني مي خواستم عرصه هاي مختلف شعر را بشناسم و يكي از عرصه هاي تامل برانگيز براي من و نسل من شعر انقلاب بود. آن روزها هر جا  مي رفتم از تو مي شنيدم كارهايت را معرفي مي كردند تا بخوانم اصولا شعر براي آنان كه انقلاب را باور كرده بودند در چند نام خلاصه مي شد از قيصر و سيد تا قزوه و كاكايي اين نام ها در خاطر من مانده و نيك مي دانم اگر به شعر و  انقلاب اعتقاد داشته باشيم بايد قزوه را باور داشته باشيم آن آقايي كه افتخارش دفاع از بايرام باقالي است اگر تو را باور ندارد بايد استغفار كند چون شعر را در ساحت انقلاب باور نكرده است.

 قزوه ي عزيز !

 طبع جاري تو آنقدر رواني دارد كه وقتي بخواهي از اهل بيت آفتاب بسرايي آتش به جان آدم بيندازد در نخستين سفر كربلا وقتي قرار شد چيزي بخوانم در اتوبوس تركيب بند تو را دست گرفتم و بلند بلند  خواندم و اشك بود كه مهمان گونه هاي كاروان شاعران مي شد. همه شاعر بودند اما آنجا شعر تو بود كه معناي "حال خوش" را به ما فهماند. ما اعتقاداتي داريم كه پاي آن مي ايستيم. بنا به آنچه از بزرگترهايمان شنيده ايم و به اعتبار همان اعتقاداتمان و اشك هايي كه ما و ديگراني چون ما با شعر هاي تو ريخته اند تو اهل نجاتي  و بدا به حال كوته فكراني كه  كورسوي سياه انديشي هم نيستند اما در صفحه ي فلان آبادي ها كامنت رخشندگي مي گذارند تا ... بگذريم.

قزوه ي عزيز!

 هر وقت و هر جا كه حضور داشتي حاصل كارت لطف در حق ادب و اهل ادب بوده است برگ افتخار دولت ها بايد اين باشد كه منت بزرگواراني چون تو را بكشند تا در سرزمين هايي كه پيوند معنوي دارند با ما سفير فرهنگ ايران زمين باشي. اين مساله لطف در حق تو نيست لطف تو هست كه ترك يار و ديار كرده اي با وجود آنكه اگر نفع مادي و رشد مرتبتي را در نظر داشتي  قطعا بايد ماندن در تهران بزرگ را بر مي گزيدي.

 قزوه عزيز!

 با همسرم از حسن خلقت مي گفتيم و خاطره گشت شبانگاهي سه نفره اي كه با هم در اروميه داشتيم وقتي گفتم از دزدي كه دسترنج يك عمر زندگي ات را به تاراج  برده است،بهت زده شد، درست مثل من... سخت است يك عمر تلاش كني و نان حلال به خانه ببري و ناجوانمردي به طرفه العيني به يغما ببرد اما انصافا دلم از دزدي مالت نگرفت، دلم از بي معرفتي كساني گرفته كه ظاهرا لباس دوست بر تن دارند و حرمت  تو و امثال تو را نگه نمي دارند. هرچه را ببرند شعرت را، شانت را و از همه مهمتر، عشقت به اهل بيت را كه نمي توانند كاري كنند، مهرت به امام و شهدا و ولايت را كه نمي توانند كاري كنند... آري نمي توانند

 باري دكترجان!

 آنچه نوشتم چيزي از بغضم نكاست اما خوشحالم كه اين سطرها فرصتي شد با تو سخن بگويم. من و نسل من تو را باور داريم چون امام و انقلاب و شهدا را باور داريم چون خط آسماني ولايت و رهبري را باور داريم ... چون شاعر اهل بيت را ،شاعر انقلاب را، شاعر شهدا را باور داريم...

 

باقي بقايت:

هاشم كروني

 

 *****************

نامه اي به برادر شاعرم عبدالجبار كاكايي

- متن يادداشت را بخوانيد.

سلام ،كلام زيبايي است آرامش مي دهد به آدمي حتا اگر در ميانه ي هياهوهاي گفته و ناگفته بگويي. آن هم به دوستي كه خوشبختانه فقط به پاس شاعري دوستش داشتي نه از زمره ي مقام آورندگان پي در پي جشنواره هايي بوده ام كه همت تو چرخشان را مي چرخاند و نه هيچ گاه يار غار و رفيق نزديك كه تواز نسل دوم بودي و من گرچه همنسل سومي ها اما از كودكي به شعر پناه بردم و با هم نسلان تو بزرگ شدم در شعر و شاعري اما بارها همسفر بوديم و اين همسفري هاي شاعرانه هيچ گاه دوستي مان را آنگونه نكرد كه اين سطور را به پاي نان قرض دادن و رفيق بازي و خداي ناكرده مريد و مراد بازي بگذارند....

دور نمي بينم روزگار گذشته را كه بسا بسياري از نانخوران امروز شعر انقلاب سر زير برف نهان كرده بودند و براي بچه شهرستاني ها، شعر آن هم از نوع متعهد به آرمان هاي انقلابي در چند نام خلاصه مي شد. دو نام از اين دسته آشناتر از همه بودند براي  بچه هاي شهرستان: "قزوه" و "كاكايي" كه خودشان بچه هاي شهرستان بودند و خاك جبهه خورده بودند و سخن از دل مي گفتند و دلنشين مي گفتند البته...

 انگار سنتي شده فراري دادن بچه هاي جبهه و جنگ از صحنه اما مثل اينكه يادشان رفته غيرت بچه هاي جبهه را... من مي دانم نه تو نه من و نه پسرت نه نسل دوم نه سوم و نه چهارم آن روزها را فراموش نخواهيم كرد و هرگز به خورشيد حقيقت شك نخواهيم كرد. جبار جان برقرار باشي برادرم. سايه هم كه باشي  آفتابي ترين حقيقت در وجودت شعله مي كشد... آري شك نخواهيم كرد به آن لباس خاكستري نه تو ، نه من ،و نه پسرت...

 برادر كوچكت:

هاشم کرونی

نوشته شده توسط هاشم کرونی در 14:19 | | لینک به این مطلب