دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388
بي دهان- بي الفبا (2)
سلام ...
فقط همین!
(1)
تازه دست وپایم را گم کرده بودم
که سر از خواب تو در آوردم
سر از صفحه ای سفید
که کوه داشت
خورشید داشت
خانه داشت
خانه هاش آدم نداشتند
آدم هاش صورت
صورت هاش دهان
دهان هاش الفبا نداشتند
(2)
آفتاب از سینه کش کوه سر می زند
انگشت های من
از گودی کمر کشی
که خواب آویشن دیده بودی
با بی دهانی
بی الفبایی
کجای این صفحه سفید نقاشی ات کنم...؟
(3)
حالا تو ایستاده ای
از آن سوی درخت ها دست تکان می دهی
تا در اریب حرکت ماشین ها
هاشور بخوریم
مثل بارانی که هیچ وقت با هم قدم نزدیم
دو چتر، نه !
دو قطره باران تن مارا کافی ست
مثل در خت های این خیابان
که بلندی تو را
کوتاهی اسم مرا قد کشیده اند
بي دهان
بي الفبا
بي چتر
بي باران
كجاي اين خواب مرا هاشور مي زني؟
*هاشم کرونی
نوشته شده توسط هاشم کرونی در 22:31 | | لینک به این مطلب


