
سلام شهریار جان.
حالا که این ها را می نویسم بر خلاف همیشه که تو مهربان بودی و من سعی می کردم رسمی برخورد کنم می خواهم با نام نخستت صدایت کنم ننوشتم نام کوچک چون برای من شهریار – شهریاری که تو باشی -هیچ وقت کوچک نیست.
شهریار جان. نیستی و هنوز خاطره ی عصر های دفتر مجله و پیش از ظهر های حافظیه و قهوه خانه در خاطرم مانده. رفته ای آن سوی دنیا که خورشیدش با خواب ما قامت راست می کند و روزهایش تلاقی شب و نیمه شب ماست زندگی می کنی. حتمن هنوز هم طنین صدایت آرام است و طمانینه خاص صدایت را کسان که با تو همراه و همکار هستند تحت تاثیر قرار می دهد.
شهریار جان! عصر پنجشنبه که تعطیل شد اندوه سنگینی نداشتم. اتفاقا اندوهم آنگاه بود که تو نبودی و کم کم فهمیده بودیم که نمی آیی و با همه ی زحمت دوستان مجله برایم طعم غذای بی نمک داشتو نمی دانی چقدر برایم غیر قابل تحمل است بی نمکی غذا... برای من مجله ای که حاصل چند سال زحمت تو بود و یکی دو سال نیز مدیریت اجرایی و ویراستاری اش افتخار من بود( افتخار بود به پاس تو و همگامی در راهی که تو پیشرو اش بودی) فقط با شهریار معنا می گرفت.
آری اندوه همهی زمین گاه در جان من می ریزد که غروب است و از سر کوچه ی دژبان می گذرم و نهخبری از دفتر عصر است و عصر پنجشنبه که اینک خاطره شده و نه پاترول تو که از پله ها بالا بیایم و چای بخوریم و تو هی سیگار پشت سیگار عطر حضورت را در فضا پراکنده کنی.
یادت خوش . یادش خوش شبانه ی شیراز تا اصفهان با تو و امین فقیری عزیز و نیما تقوی که خوش روزگاری بود و خوش نکوداشتی که بهانه ی همدلی شده بود نام تو و من ویژه نامه ای را که در شیراز چاپ کرده بودم با خوشحالی پخش می کردم.
شهریار داستان ایران یادت خوش. هر جای این کره ی خاکی که هستی خوش باشی فقط کاش بودی و پسینی در دفتر مجله یا نیمروزی در حافظیه ای که دیگر چایخانه ندارد می دیدمت یا لاقل کاش فرصت تماسی بود و گپ و گفتی... کاش...
باقی بقایت
هاشم کرونی
شیراز- پسین پنجشنبه دهم بهمن ۸۷


