تبليغاتX
بارووووون - نقاشی
سه شنبه بیستم فروردین 1387
نقاشی

دست می کشیدیم

تو باران یکریزی که روی صورتمان نبارید

من خطی آبی که از پشت پاهات

جوانه میزدم

و پخش می شدم توی دستهات

انگشت هات

که یکی یکی می بستی شان و

مشت می کردی مرا توی رگهات

پا می کشیدیم

تو جاده هایی که باهم نرفتیم

سمت آشفتگی خواب موج ها

من دویدن بچه خرگوش ها

که جنگل گم شده در رویای دریا را

در تو خواب دیده بودند

صبح روزی در حوالی هفده سالگی ات

ابرو می کشیدیم

تو آرایش صورت گنجشکها را

لابه لای وهم معصومانه شاخه ها

از خیابانی

که تو را به پریدگی رنگ ماسه ها می رساند

من نقاشی دخترکی

که آدم درازهای دفترش

بی کفشی مارا

پابرهنگی ماسه ها را

قدم نزدند

ما خواب می کشیدیم

تو چشم چرانی پسرانی

که هفده سالگی کفش های هیچ دخترکی را

ندویده اند با سرنوشت بچه خرگوش ها

من پلک های مرده ای

که از لابه لای قبرش سردرآورده

تا دریا را نشانمان دهد

وشاخه شاخه انگشت ها

که کوچکی گنجشک ها را

نشانه گرفته اند

ما می کشیدیم

تو خطی دورلبهات

تا دوستت دارم هات را محاصره کنند

تاپخش شرجی

لابه لای موج ها

گم نشوی

من دست های تو

که از بی سرزمینی این شهر شلوغ

پرتت کنم

در درازی دفترنقاشی دخترکی

که تو نبودی

ما می کشیدیم

تو سایه کمرنگی پشت آفتاب خوردگی چشم هات

من باران را

دستهات

پاهات

ابروهات

خوابهات را...

 *هاشم کرونی

نوشته شده توسط هاشم کرونی در 18:0 | | لینک به این مطلب