کلوز آپ از باب اول کتاب مقدس
زمان گذشت وگذشت از برابرم آن زن
زمين نگشت ونچرخيده بی زن وبی من
من از زمانه ی آهن قراضه می آيم
زن از حوالی شبهای سرد وبی روزن
مثلا هزار سال بعد
روی تپه هايی که باستان شناسی پير
شکسته های آينه ای را که سرخی لبهات
می چکد از لابلای دستهاش...
بانو !
بر تپه ای سوخته شيراز را می جويند
ونسيمی که از لابلای موهات
از لابلای برگهای مو
تا مو کز سوته دلانم چون سرک کشیده اند
[فلاش بک-سکانس بعد]
میان ما دو نفر کلمه ای ست از کلمات
میان ما نفسی مانده تا خدا بودن
وعشق نقطه آغاز های بی فرجام
که شعله ور شده از آن تمام هستی زن
(راستی گفتم زن؟)
در آغاز فقط تو بودی ومن
(گفتم زن؟)
در آغاز من فقط بره گمشده ای بودم
کز دنده های چپت آفريدی ام بانو
حالا هزاران هزار سال است تا نمی دانم در چشمهای کدام زيبا می خندی
که استخوانم را از تپه های سوخته می کشد( بيرون-خارجی روز)
پایین
پایین
پایین تر
[کلوز آپ از صورت باستان شناس پیر]
((خستمه/ تنم تیر میکشه از بس دنبالت گشتم واستخوون پیدا کردم/ دنبال عکسی که بوی تنت می داد /هرچی گشتم تو تیر مرداد شهری.../شهری سوخته که زیر پاهام له شده))
[کات سکانس سه]
سه روز رفته واما هنوز مصلوبم
نمانده بر تن من غیر بوسه هاش کفن
نفس نفس زلبم سرب داغ میروید
تبر تبر زرگ وریشه ی دلم آهن
یاسین
یاشین
یا هر چه الفبا کز گونه هات میشود جاری
از تپه ها
از فیلم عکاسی
وآیه ها که شلال موهاتند
سبوح القدوس که دوستت دارم
وسالهاست منتظر ظهورت
توی تاریکخانه ی عکاسی
یاسین
یا...
***
جاده شدم...
ما چار نفر نبوديم
ماچهار نفر بوديم و
دو کبوتر ته چشمهات
به هرچه ياس فلسفی خنديدند
ما چهار نفر نبوديم و
حرفهای جاده هی کلمه می شدندو
کلمه ها هی سطر می شدندو
شعرها پيچ می خوردند
ئی جاده ر که می بينی هف تا پيچ داره/ ته پيچ هفتم هف تا تونل داره/ته تونل هفتم گيسای بلنده که بگيری/هف تا درويش دم ميگيرن
ساده شدم/جاده شدم/حاضر وآماده شدم/از نفس افتاده شدم/زنده شوم گر بزنی/بوسه به روی کفنم/اين نه منم/نه من منم
نم
نم
می
چک
چکد
از گونه های بارانی ات بانو
شراب دخترانگی ات
صبح است
صبح است ساقيا
که به کوه می زنم
تا سبزه گره بزنم
تا از عرق کردگی سينه هايی شرمناک
بابونه وريحان بچينم و
توهی اسفند دود کنی و
کبوترها به هرچه ياس فلسفی بخندندو
چکاوکی حنجره ضبط صوت را گريه-هلهله کند
ساده شدم
جاده شدم
حاضر و آماده شدم
اين نه منم نه من منم
من چهار نفر بودم /چهار نفر
عاشقانه ای برای زمین
شکوفه های روسري هم باز نمی شود زير اين آوار
حالا همه زنها می دانند
حتا اين کوه که سالهاست بالای شهر خوابيده
که زمين ويار بدی داشته و
خانه های بخت برگشته را بالا آورده
زير اين خاکها
بی که باران بيايد
سياهی يک جفت چشم
از کاسه زمين زده بيرون
تا پرت حواس دختری شود
که گلهای روسري ش شکوفه نمي دهند
يک جفت چشم
که همه دختر مدرسه ای ها به سياهی اش انشا می نوشتند
***
اسپری
کلمه های یک شعارم
که زار می زند روی دیوار
چونان که خرچنگ می زند
قور با همه ی "ق" های جهان
همه ی "ق" های جهان
ابتدای قشنگی ات را قد نمی دهند
الکل بردار و جنازه های مرا از روی دیوارهای شهر پاک کن
الکل بردار و مست کن و زنانگی ات را به رخ بکش
با همه ی "ق" های جهان
قشنگی دست هات را به رخ دیوارها بکش و پاکم کن
نم نم الکل بزن و کم کم پاکم کن
من
کلمه های یک شعارم
که به رنگ فحش
از دهان اسپری پریده ام بیرون
***
گره
سبزه گره می زنم روسری گره مشت گره
می
زنم زنانه های زیادی زیر پوستش راه افتاده
زنانه های زیادی از این متن نازل
می شود این متن را جور دیگری
مثل دو پرنده خسته ی ته چشمهات
مثل دو ماهی مضطرب
که از شقیقه های لرزانم می زند بیرون
خون
روسری گره سبزه گره مشت های زیادی اینجا گره می شوند
به اندازه ی قلب همه ی دختر مدرسه ای های عاشق
من گاهی شاعرم
گاهی آزادیخواه
روزی هم حلاج می شوم و
پنبه ی همه را می زنم
***
ترانه هاي اورشليم
1
از کرانه های غربی دامنت
تازیتونزار های اورشلیم
کلمه - سنگ
از جغرافیای گوشه ی لبهات
دوستت دارم
پرت می کند
طول وعرض مقدس دستهات
سبزی باغهای حیفاست
زنانگیت
عریان ترین معجزه رسالتی است که بر دستهام نهادی
ای نان و ای شراب لبهات سهم من
2
چشمهات فاحشه های اورشليم
لبهات خمخانه ی شراب يهود
خط عمودای سينه هات
نصف النهار همه ی کهکشان های شيری است
زنهای ناصره
آبستن زنانگی تواند
خونت شراب سرخ من
3
صليب بازوی تو بود
بازی کودکان جلجتا
4
مانافبر شده بودیم
با دختران زیتونی
ریحانه های اریحا
هرچه بلندی جولان اسبهاتان
موهایتان کمند
ای دختران ساده ی صحرا
***
عاشقانه ای برای زمین
شکوفه های روسري هم باز نمی شود زير اين آوار
حالا همه زنها می دانند
حتا اين کوه که سالهاست بالای شهر خوابيده
که زمين ويار بدی داشته و
خانه های بخت برگشته را بالا آورده
زير اين خاکها
بی که باران بيايد
سياهی يک جفت چشم
از کاسه زمين زده بيرون
تا پرت حواس دختری شود
که گلهای روسري ش شکوفه نمي دهند
يک جفت چشم
که همه دختر مدرسه ای ها به سياهی اش انشا می نوشتند
***
عاشقانه ی هزار و یک
سياهی پشت پلکهات را پاک کن
کسی از خانه های پيراهنت سيب نخواهد دزديد
وعابری زير سايه ات نخواهد نشست
طعم ميوه هيچ باغی
از گوشه لبهات جاری خواهد شد
عشق
از لابلای دکمه های پيراهنت
روسری ات را بردار
بگذار موهات باد را پريشان کند
***
عاشقانه ی هزار و دو
خستگی هزار چرخ ماشين در پای من است
که همه ی ميدانهای شيراز
حول ساقهام پيچ می خورند
کفشهای پاره ام شاهدند
وصله های خيابان
واين چرخها که هر چه می دوند به هم نمی رسند
لبه ی همه ی جدولها را که يکی سياه ويکی سفيد
کفش پاشنه بلند بپوش
وحل می شوی در آسفالت گرم خيابان
***
عاشقانه ی هزار و سه
این متن را اگر بچرخانی
در کوچه های سطرهاش
جاپای زنی ست که موهاش
به رنگ طوفانهای نیامده پریشان است
زنی که سیاهی چادرش
نخستین کلمات صبح است
کهکشان لبهای شیری ش
لبهای کودکانه را سیراب می کند
این متن را بچرخان
***
عاشقانه ی هزارو چهار
دستهات بوی اولین روز زمین می دهد
در آغاز کلمه لبهای تو بود
وخورشید که از کتف چپت طلوع می کرد گل سرخی بردار
و گوشه ی چپ لبهات که بوی شعر می دهد
از راه که می رسی
بوی حروف سربی که می پیچد
کلمه از لبهای تو آغاز می شود
وخورشید
به رنگ روزهای نیامده
از کتف چپت طلوع می کند
***
عاشقانه هزار پنج
ميان اين همه کلمه که در آغاز نبود وتو بودي
عطر کدام روسري مدهوش توست
کلمه ها راه مي روند
حرف مي زنند
عاشق مي شوند
ودر ناکجاي جغرافياي لبهات گم مي شوند
زني به هيات کلمه از گوشه ي لبهام راه مي افتد
و همه ي هجاها را با خود مي برد
واژه هاي مرتعش
از سرزمين شير وشعر و عسل جاري مي شوند
عطر کدام روسري مدهوش توست
***
شعر-زندگی ها 1
وصله های کفشم را نگاه نکن
من علی نیستم
***
سرنوشت شيشه ها شکستن است
بلوکهای ساکت کنار جاده را ببین
مرا که من اضافی ام میان مردم زمین
هنوز مثل شیشه سنگ قلبها شکستنی ست
وبوی زنگ می دهند عشقهای آهنین
تو بی گناهی وگناه ساده بودن من است
همیشه مار پرورانده ام درون آستین
مپاش دانه های بغض وکینه را درون آب
مخواه سبزه ی سیاه را به جای هفت سین
شتاب کن شتاب ای سکوت ناگزیر مرگ
تویی که پشت خنده های عشق می کنی کمین
همیشه سرنوشت شیشه ها شکستن است آه
ومن دلم شکسته مثل بغض کهنه ی زمین
من وتو شاعران آب وآتشیم نازنین
تورا غزل مرا که مرگ عشق را چه بود دین؟
***
آینه ی روبرو
من شیشه های الکل وزن آخرین سلام
بی حرف بی مقدمه بی واژه بی کلام
*
:آقا شما چقدر ...
سکوتی سیاه وبعد
کلمات گم شدند در آن شور و ازدحام
:خانم!
شما شبیه منی یا شبیه( تو)
یا شکل من در آینه روبرو کدام؟
خانم سی و دو حرف ف
ر
و
ریخت از لبت
شد رود گنگ ورفت فراسوی هر کلام
خانم شما چقدر...
(سکوت سیاه من
گم گشت در تباهی آن روزناتمام)
*
من شیشه های الکل و زن
(چند نقطه چين.....)
***
سلام
سلام! همسفر جاده های چشم به راه
سلام! چادر تو مثل روزهام سیاه
سلام، حرف قشنگی به شکل اسم تو بود
پرنده گشت و پرید از لبت شبیه به آه
سلام، رنگ بهار از لب تو می روید
به رنگ رویش سبزینه های مهر گیاه
شروع مبهم اوهام عاشقانهء ماست
که گاه گم شده در پیچ و تاب های نگاه
*
تو آمدی و دلم خواست تا سلام کنم
لبم به نام تو واشد ، سلام شد ناگاه
***
کلوز آپ/ شيراز
(روز-خارجی)
وروسری رها در آسمان
کفشهای خسته ای که می دود دوان دوان
سیب نیم خورده ای رها میان جوی آب
چشمهای دختری گرسنه در پی اش روان
(کات)
بعد روسری که دستمال می شود
چارراه / شیشه/ دستمال/ بغض/ درد نان
دستهای کودکی به رنگ شهر دود نیز
واکس می زند به کفشهای دختری جوان
(کات)
بعد حجمهای آهنی صدای بوق
باز باز می شود دری به سوی لامکان
-:هی جیگر بگو مسیر آخرت کجاس؟!
دختری که می رسد به انتهای داستان
(کات)
پاره های روسری میان جوی آب
هرچه می روم نمی رسم به آخرین پلان
***
