۱. غزلسرایی به سبک نیما/ نگاهی به آثار محمد علی بهمنی
۲.با زبان ساده ی گل های قاصد/ نگرشی بر درونمایه های شعری در آثار زنان شعر آزاد
۳.جغرافیای اعتراض در ساحت شعر/ تحلیل آثار علیرضا قزوه با نگاهی به قطار اندیمشک
***
غزلسرایی به سبک نیما
نگاهی به آثار محمد علی بهمنی
*هاشم کرونی
***
نام " محمد علی بهمنی " مخاطب شعر جوان امروز را به دنیای صاف و صمیمی شاعری دریایی رهنمون می کند که نامش با غزل گره خورده است و اگر کارنامه اش را مرور کنیم ، بیش از آنکه بخواهیم او را " سپیدسرا " یا " ترانه سرا " بخوانیم ، از این شاعر به عنوان غزلسرایی تمام عیار یاد می کنیم .
با این همه وی در عالم غزل به جهان امروز بی توجه نیست و غزلسرای نسلی است که سعی دارد خود را به رودخانه ی پر آب " نیما " متصل سازد که این رودخانه وصل به دریاست و دریا مخاطب بهمنی است:
دریا و من چقدر شبیه ایم اگر چه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگار نیست
"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود-ص156"
***
در بررسی کارهای بهمنی غزلسرا،بیش از همه به تاثیر آرای نیما درباب غزل به اشعار وی برمی خوریم.اگرچه بهمنی در پیشانی نوشت " گاهی دلم برای خودم تنگ می شود " غزل در روزگار ما خصوصن پس از نیما را بیشتر شبیه به لجبازی می داند (گاهی دلم ... ? ص9) اما صراحتا در غزل نخست همین دفتر ، غزل خویش را متاثر ازعصر نیما می داند:
اینک آن طفل گریزان دبستان غزل
بازگشته است صمیمانه به دامان غزل
چتر نیماست به سر دارد و می بالد لیک
عطشی می کشدش از پی باران غزل
گاهی دلم ... ? ص 13
یا در غزلی دیگر ، در مقابل فرم کلاسیک غزل به مثابه ی جسم ، محتوای کارش را به مثابه ی روح ، نیمایی می داند:
جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی است
در آینه ی تلفیق این چهره تماشایی است
گاهی دلم ... ?? ص15
***
بهمنی شاعر " من " ها و " زبان حال ها" ست. شعر وی ، شعری برآمده از تجربه های اوست و اگر در دفتر گاهی دلم برای خودم تنگ می شود، اکثریت قریب به اتفاق شعرها ، راوی اول شخص دارند، به همین دلیل است که وی ، خواهان ارائه ی تجربیات شخصی خویش در قالب شعر است. اگر چه گاهی به نظر می رسد، " من " شعر بهمنی ، منی محدود و منفرد است:
گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام
حتا اگر به دیده ی رویا ببینی ام
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام
شاعر شنیدنی است ? ص257
اما بلافاصله با آوردن بیتی عمیق تر و مضمونی وسیع تر ، من درونی شعر را توسعه می بخشد، تا آنجا که من و شمای مخاطب به راحتی می توانیم خویش را در ضمیر اول شخص شعر شریک کنیم :
شاعر شنیدنی است ولی میل میل توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام
شاعر شنیدنی است ? ص258
این رویکرد شاعر ، از وی فردی اجتماعی و شاعری متعهد به آرمان های مشترک جامعه می سازد و این تفکر در غزل های او نمود خاصی می یابد :
امسال نیز یکسره سهم شما بهار
ما را در این زمینه چه کاری است با بهار
از پشت شیشه های کدر ? مات مانده ام
کاین باغ رنگ کار خزان است با بهار
شاعر شنیدنی است ? ص233
البته بهمنی خود نیز به " من " ها در شعرش نگاهی خاص دارد:
های ... ای آیینه! تصویرم مکن
آنچه می خواهد " من " پیرم مکن
های ... ای آیینه! حاشا کن مرا
گم کن و آزاد پیدا کن مرا
شاعر شنیدنی است ? ص210
دقیقا پس از همین اشاره به من است که به تفاوت " من " های گونه گون عالم شاعری و حتا بشری اشاره دارد و سعی می کند این مفهوم را در شعرش نیز دنبال کند :
با " من " دریایی من موج باش
در حضیض من ? هوای اوج باش
می توانی ? می توانی ? " آن " من
بازگردانی " من " انسان من
شاعر شنیدنی است ? ص210
حاصل این شناخت چیست ؟ به نظر می رسد حاصل این شناخت بیش از همه تلاش بهمنی است برای تصویر کردن مفاهیم بشری و انسانی اصیل در شعرهایش . وی از آنجا که من فردی و من اجتماعی و من بشری را می شناسد ، سعی می کند شعری " توسعه یافته " در مفهوم و محتوا ارائه دهد و به همین دلیل است که در شعرهایش من و مای فردی و اجتماعی را به من و مای انسانی و بشری توسعه می دهد :
شیخ ما دیری ست شب ها با چراغ
دیگر از انسان نمی گیرد سراغ
الفتی تا ما چراغ او شویم
خانه در خانه سراغ او شویم
شاعر شنیدنی است ? ص211
رویکرد به مسایل عام بشری ، البته بهمنی را از نگاه به جامعه ای که در آن زندگی می کند باز نمی دارد، مثلا جنگ یکی از مسایل عمده ی جامعه ی ما در سالیان گذشته و خصوصن دهه ی 60 - زمان بالندگی و شهرگی شعر بهمنی - بوده است:
او مرد کوه بود که خود کوه وار بود
مصداق صادقانه ای از کوهسار بود
تنها به خواب می شد از او باج جان گرفت
مرگ از گشاده رویی او شرمسار بود
امروز مثل واقعه حرف مدام ماست
هرچند مثل حادثه در استتار بود
گاهی دلم برای ... - ص50
یا در این شعر که به زیبایی فضای شب های جنگ و بمباران را به تصویر می کشد و از جمله زیباترین تصویر سازی ها برای این مفهوم است . شعری که مقطع قابل توجهی دارد:
نه ... شیطان ترین بچه های جهان
هدف رفته و شیشه ها را زدند
چرا خون به گهواره ماسیده است؟
چه می دانم این جا چرا را زدند
*
چراغی در این خانه بیدار بود
که خفاشیان روشنا را زدند
گاهی دلم برای ... - ص 64
***
بهمنی اما نگاهی عمیق و دقیق به سنت های بومی و خرده فرهنگ های ملی و ادبی دارد. این مساله گاه در قالب تلمیحات شاعرانه خویش را بروز می دهد :
زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد
زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد
گاهی دلم ... ? ص 33
هیهات نمی دانم ? این شعله که بر من زد
از آتش " تائیس " است یا بارقه ی "چنگیز"
گاهی دلم ... ? ص 200
" گرد آفرید" تو فقط از اسبش اوفتاد
اما چه ها که رفت به " سهراب " قلعه گیر
گاهی دلم ... ? ص 123
با این همه ، بهمنی از یک زاویه ی دیگر نیز برای نسل من - غزلسرایان جریان " غزل متفاوت " - ارزشمند و قابل احترام است و آن این است که وی علی رغم همه ی فروتنی ها و آرامش خاصی که در رفتار شخصی اش نیز بروز کرده و به راحتی قابل درک است ، اما در شعر هایش دل را به دریا زده و جسارت کرده است. جسارتی که بی شک برای نسل بعد بسیار راهگشا بوده است. حقیقتا می توان گفت اگر جسارت بهمنی و همنسلانش همچون منزوی و بهبهانی و نیستانی و ... نبود قطعا نوگرایی در غزل دهه ها به تاخیر می افتاد.
بهمنی در بیستمین غزل دفتر " گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" تلاش می کند دیالوگ را وارد غزل کرده و لحن سازی کند:
خسته نباشی }پاسخی پژواک سان از سنگ ها آمد}
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود
:بنشین!
نشستم
گپ زدیم
اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود
گاهی دلم ... - ص 52
یا در غزل 25 که سطر اول شعر خبری است زمینه ساز سطرهای بعدی اما شعر با شکلی نیمایی وار شروع می شود و از همین ابتدا نوید بخش کاری متفاوت است:
کجا را زدند؟
**
صدا آنچنان زلزله وار بود
که انگار دل های ما را زدند ...
گاهی دلم ... - ص63
بهمنی در غزل 21 همین دفتر در جسورانه ترین حرکت خویش ( بایستی فضای دهه های پیشین و سیطره ی بی چون و چرای قرائت های سنتی و کلاسیک از غزلسرایی را در نظر گرفت تا به معنای واقعی جسورانه بودن حرکت بهمنی پی برد) تقطیع غزل را کاملن دگرگونه می کند و غزل را به سبک و سیاق شعرهای نیمایی می نویسد. حرکتی که نشان از شناخت تاثیرات نیما بر شعر و شناخت از نیاز های واقعی زمان برای تغییر را در خویش بیشتر دارد:
تکیه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم
در کجای دنیا هستم
**
حال دریا آبی و آرام است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی آیا هستم ؟ ...
گاهی دلم ... - ص 55
وی دریادداشتی تحت عنوان مثلا حاشیه ذیل همین غزل به این نکته اشاره می کند که عمدن از برخی قواعد غزل که به تعبیر برخی وحی منزل است کناره جسته و معتقد است از آنجا که ریتم بدون دردسر در ذهنش می نشسته خود را از تکلفات و زحافات و مثمن و مسدس و مقصور و محذوف رهایی بخشیده و در بند تساوی افاعیل نبوده و از این رو این غزل های کوتاه و بلند غیر متساوی المصراع و متساوی الاضلاع را مثل شعرهای " نیمایی" که کوتاه و بلند می شوند به حساب آورده است. ( گاهی دلم ... ? ص 56)
باور نمی کنید ! ولی من
دستم به خون خویش آلوده است
من خود گواه می شوم / - آری :
دستم همیشه دشمن من بوده است
بر من ببخش دست محبت !
- این گونه سرد مهری دستم را -
کاین اشتیاق وازده / آنقدر
در انزوا نشسته که فرسوده است
گاهی دلم ... ? ص 112
***
با این همه امروز بهمنی در دهه های میانی عمرش ، شاعری است کاملا نام آشنا و شناخته شده برای اهل ادب . غزلسرایان نسل گذشته از بهمنی تصویر غزلهای نرم و روان را در ذهن دارند. غزل هایی آرام و عاشقانه و انسانی .نسل جوان نیز حرکت او به سمت نو آوری و جسارتش را در خاطر دارند، جسارتی که از او شاعری پیشرو ساخت.
و ختم سخن اینکه غزل جان بهمنی است اما:
این غزل ها همه جانپاره ی دنیای منند
لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان
*****************************************************
مقاله دوم
با زبان ساده ی گل های قاصد
نگرشی بر درونمایه های شعری در آثار زنان سپید سرا
*هاشم کرونی
* چکیده :
شعر ايران، پيش از نيما، حضور زنان را به درستي درك نكرده بود. پس از نيما، اما با ظهور موجهاي گونهگون و زنان شاعري همچون فروغ، حضور زنان شاعر پر رنگ تر گرديد. اندك زنان شاعر قبل از نيما، هويت مستقل و زنانهاي در آثار خويش ارائه نميكردند، اما حضور زنان در اين دوران ، مصادف با ارائهي هويتي جديد از زن به مثابهي زن بود.
تا دههي چهل، گروهي شعر را تنها سياسي ميدانستند. پس از آن و همزمان با رويكردهايي جديد به گونههاي عاشقانه و حسيتر و ظهور حسهاي زنانه در شعر، عدهاي شعر زنان را تنها حاوي احساسات رمانتيك و زنانگي ها خواندند . اما زنان شاعر خصوصاً در چهار دههي اخير نشان دادهاند كه توانايي آن را دارند كه درونمايههايي همچون زنانگي، عشق و تنهايي، مرگ ، انتظار ، مذهب و ارزشهاي انقلابي، آسيبهاي اجتماعي، اعتراض، سياست برخاسته از بطن جامعه و حتا سياست در معناي كلان و جهاني را به شعرهايشان وارد كنند.
پژوهش حاضر، تلاشي است در راه اثبات اين نظر كه زنان شاعر عرصهي شعر سپيد در مقام سرايش انسانهايي چند بعدي هستند نه تك بعدي.
***
* كلمات كليدي: زن- شعر- شعر سپيد- زنانگي- عشق- مرگ- انتظار- مذهب- ارزشهاي انقلاب- جنگ- آسيبهاي اجتماعي- اعتراض- سياست- فروغ- نيما
***
* مقدمه:
شعر فارسي، آغاز قرن چهاردهم خورشيدي را به عنوان نقطهي تحولي قابل تامل در خاطرخويش دارد.
تحولي كه اندك اندك همهي ابعاد شعر را در برگرفت و آن را به كلي باگذشتهي شعري اين سرزمين متفاوت كرد.
اگر در ابتدا، تفاوتهاي شكلي ميان طريقهاي كه ?نيما? اختيار كرده بود، با آثار سرايندگان سنتي، موجب جنجال و هياهو گرديد، اما در ادامه اين تفاوت در حد شكل محدود نماند و علاوه بر شكل و فرم شعر، دورنمايه و محتواي آثار را نيز شامل شد. نيما از همان ابتدا به دورنمايهي اشعارش توجه زيادي داشت، تا آنجا كه در سخنراني خويش در نخستين ?كنگرهي نويسندگان ايران? در تيرماه 1325 ، پس از اشاره به وزن و قافيه و بلندي و كوتاهي مصراعها در اشعارش پيرامون مايهي آثارش ميگويد: ?مايهي اصلي اشعار من رنج من است. به عقيدهي من، گويندهي واقعي بايد آن مايه را داشته باشد. من براي رنج خودم و ديگران شعر ميگويم ، خودم و كلمات و وزن و قافيه در همه وقت براي من ابزارهايي بودهاند كه مجبور به عوض كردن آنها بودهام تا با رنج من و ديگران بهتر سازگار باشد. در دورهي زندگي خود من هم از جنس رنجهاي ديگران سهمهايي هست. به طوري كه من بانوي خانه و بچهدار و ايلخي بان و چوپان ناقابلي نيستم به اين جهت وقت پاكنويس براي من كم است? ميتوانم بگويم من به رودخانه شبيه هستم كه از هر كجاي آن لازم باشد، بدون سروصدا، ميتوان آب برداشت.?(1)
در حقيقت محتواي رودخانهاي كه به نام نيماي مي شناسيمش و در همين هفتاد، هشتاد سال اخير، بسا شاعران و مدعيان، بي سروصدا و با سروصدا از آن برداشت كردهاند. رنج است و تأكيد اينچنيني نيما در جمع فرهيختگان ادبي دوران، نشان از اهميت محتوا در نظرگاههاي مدرن و نوين تر شعر فارسي دارد.
اين تفاوتها در شعر و روند نوسازي آن مسألهاي طبيعي قلمداد ميشود. يعني پس از 15000 سال تاريخ شعر در جهان (2) و تاريخ طولاني شعر ايران قبل و بعد از اسلام، بايستي روند نوسازي در شعر همه جانبه باشد.
با اين همه، اهميت درونمايه و محتوا تنها به شعر فارسي بر نميگردد. شاعر بزرگي همچون ?اليوت? در نوشتههايش نگاهي خاص به محتوا دارد تا جايي كه عدهاي او را مبلغ نظريات پيرامون يك جامعه مسيحي و يا يك وحدت فرهنگي ? در اروپا ميدانند كه حتا به جنبههاي سياسي نيز نظر دارد و از نظام سرمايهداري ماده گرايانهي سودطلبانه انتقاد ميكند.(3)
در كشور ما نيز بحث و تحليل پيرامون درونمايههاي شعري ، از جانب شاعران و حتي فراتر از آن، از جانب سياستمداران و متوليان سياسي عرصهي فرهنگ نيز دنبال ميشود. ?غلامعلي حداد عادل? در اين زمينه ادبيات مشروطه را نقطه تحول ميداند و مينويسد: ?با آمدن مشروطه يك چشمانداز تازه در شعر ايجاد شد و امروز شاعران ما از درونمايههاي جديدي سخن ميگويند.?(4)
*
در اين ميان نگاه به شعر شاعران زن از چند جانبه قابل تامل است . زنان شاعر، تا پيش از بروز و ظهور جريانهاي نوين شعري، حضور قابل توجهي در عرصههاي ادبي نداشتند و به عبارتي، جز چند نام محدود نظير ?رابعه? و ?مهستي? و ?پروين?، نام ديگري در عرصهي شعر، جلب توجه نكرده بود.
به اين دليل است كه عدهاي تاريخ شعر و ادب ايران را تاريخ سيطرهي فرهنگ و شعر مردانه ميدانند.(5)
شعر نو، اما عرصهي جديدي را فرا روي زنان شاعر گشود، اگر هنگامي كه شعر شاعران زن از رابعه تا پروين اعتصامي را ميخوانيم فضاي مردانهاي بر آنها حاكم است (6) و فضايي تخت و يكدست را در دنياي شعر آنان ميبينيم، اما پس از دوران تازهي شعر فارسي، زنانگي و زاويهي ديد يك زن به عنوان شاعر، باعث ميشود درونمايههاي گونهگوني در شعر شاعران زن ديده شود، درونمايههايي گاه مشترك با شعر مردان و گذشتگان و گاه كاملاً مجزا و متفاوت از آنان. در نوشتار پيش رو، با بهره مندی از اسناد کتابخانه ای به بررسي درونمايه هاي شعري زناني كه در عرصهي شعر سپيد آثاري از خويش ارائه كردهاند ميپردازيم.
* زنان سادهي كامل
زنانگي و احساسات زنانه، شاخصترين درونمايهي آثار زنان شاعر سپيد سراست. در رابطه با ادبيات مردانه و زنانه مباحث متعددي مطرح شده است . پيش از بررسي نمونههاي شعري، خوب است كه نظرات زن شاعري را بخوانيم كه هر چند خود شعر سپيد نگفته اما خط شكن بوده است.? سيمين بهبهاني? در اين زمينه ميگويد: ?شايد اين زنانه- مردانگي در ادبيات هم مصداق داشته باشد، اين تفاوت را بايد در حد تفاوت ميان دو سبك مثلاً رئاليسم و سوررئاليسم تصور كنيم . نميتوان گفت كدام با ارزشتر است .
جهان بيني، شيوهي نگارش و نحوهي بيان احساس زن با مرد بي شك متفاوت است و همين تفاوت ويژگيهاي دلپذيري براي اثر هر يك از آنها به وجود ميآورد، اما اين تفاوت موجب نميشود ادبيات مردانه را بر ادبيات زنانه ترجيح د هيم يا برعكس.? (7)
در هر حال حسهاي زنانه در ادبيات و به وجود آمدن ادبيات زنانه در ايران با نامي آشنا گره خورده است. ?فروغ فرخزاد?
فروغ شايد بيش از همه ي شاعران زن تاريخ به اهميت جايگاه خويش به عنوان يك زن شاعر واقف بود. شايد او ميخواست محتوا و سوژهي شعرش به گونه اي باشد كه مخاطبان بتوانند با شاعر آن همزاد پنداري كنند (8) و ميدانست بايستي خواننده حرف او را باور كند، لذا تلاش داشت تا خويش را بنويسد و حاصل اين تلاش ورود عناصر و احساسات و ساخت درونمايهاي تازه به ادبيات ما بود، حس و حال تازهاي به نام ?زنانگي? و نگاه كردن به جهان به عنوان يك زن
مرا پناه دهيد اي زنان سادهي كامل
كه از وراي پوست، سر انگشتهاي نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را
دنبال ميكند
و در شكاف گريبانتان هوا
به بوي شير تازه ميآميزد
(فروغ فرخزاد)
اين حس تا قبل از فروغ، جايي در ادبيات ما نداشته است. در نخستين كنگرهي نويسندگان ايران كه در تيرماه 1325 و همزمان با دهههاي آغازين انقلاب نيما برگزار شد تنها نام پنج زن به عنوان شاعر ونويسندهي مدعو در بين دعوت شدگان وجود دارد.
شايد حسي ترين سروده در ميان اين چند نفر، سرودهي ?ژاله سلطاني? باشد كه حس و نگاه آن هيچ تفاوتي با ديگر سرودههاي مردان همان جمع ندارد.
بنهم سر به گوش تو آرام بفرستم براي دوست پيام
توببر سوي او پيام مرا گو: تو اي تلخ كرده كام مرا
گاه گاهي ز لطف شادم كن من به ياد توام تو يادم كن
يا چو او را ببيني اي گل من نگهش كن فقط مگوي سخن
كه خموشي زبان راز بود عشق از اظهار بينياز بود
(ژاله سلطاني)
حال اين سطرها را با نمونه قبل يا اين نمونه مقايسه كنيد:
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخنهايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچهاي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهاي درهم و گردنهاي باريك هنوز
به تبسمهاي معصوم دختركي ميانديشند كه يكشب او را
باد با خود برد
(فروغ فرخزاد)
يا اين نمونه كه بيانگر حسي كاملاً زنانه است
آه
من به ياد ميآوردم
اولين روز بلوغم را
كه همه اندامم
باز ميشد در بهشتي معصوم
(فروغ فرخزاد)
اما به راستي چرا فروغ چنين بيپروا به سراغ احساسات زنانه ي خويش رفته است. شايد آنگونه كه پيش از اين نيز گفتيم و گفتهاند: ?زماني ميتوان در شعر به بيان صادقانهي عشق و تجسم آن پرداخت كه از درون وجود آدمي بجوشد. فروغ نخستين زن بود كه از درون خويش و از درون زنانگي خويش به خود و جهان نگريست.?(9)
اما اين حس پس از فروغ به يكي از تمهاي اصلي شعرهاي زنان سپيد سرا تبديل ميشود. زنانگي گاه در قالب روزمرگيهاي يك زن خود را نشان ميدهد. البته با تخيلي شاعرانه و قابل تامل:
ابري برميدارم
آسمان ته گرفته را ميسابم
اين شب تميز را روي ميز تو
تا هر چه بخواهي در آن بكشي
(ليلي گلهداران)
روي پاهايم خواب رفتهاي؟
سنگيني ات را سقط كردهام
من رخت چركهاي تو را ميشورم
? نه
(رزا جمالي)
گو شواره را كه انداختي در كشو
ملافهها را در سبد
و تاريكي را تكاندي از ايوان
مردهام كمي كنار دستهايت
در انتهاي شبي كه آمدم
(آزيتا قهرمان)
جمعه بازارهاي عشقآباد
با اين همه، شايد بارزترين وجه بروز زنانگي در شعر اين دسته از شاعران ، عشق و البته حسهاي رمانتيك باشد.
فضاي شعري دهههاي آغازين قرن چهاردهم خورشيدي به گونهاي بود كه شاعران بيشتر به سمت شعرهاي ايدئولوژيك و سياسي ? اجتماعي گرايش داشتند. به گفتهي ?مفتون اميني? اولين بار ?رويايي? شعر را از سياست جدا كرد و سپس ?مشيري? و ?سپهري? به اين رويكرد پيوستند. البته كساني مثل ?شاملو? و ?آتشي? و ?زهري? و ?سايه? طرفدار شعر سياسي و اجتماعي بودند(10) اما عشق، دغدغهي هميشگي شاعران بوده و از اين رو عشق فراوان به شعر شاعران دههي چهل به بعد راه يافته است.
ما عشقمان را در غبار كوچه ميخوانديم
ما با زبان ساده ي گل هاي قاصد آشنا بوديم
ما قلب هامان را به باغ مهربانيهاي معصومانه مي برديم
و به درختان قرض مي داديم
و توپ با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت
و عشق بود آن حس مغشوشي كه در تاريكي هشتي
ناگه
محصورمان ميكرد
و جذبمان مي كرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم هاي دزدانه
(فروغ فرخزاد)
سخن از دستان عاشق ماست
كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساختهاند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو كه جفتش را ?
(فروغ فرخزاد)
در اين ميان گاه شعرهاي زنان و عشق هايشان انتزاعي و ذهني است
به نگاه پنهانت
خود را ميآويزم
هفت بار
خود را ميبارم
و چهل شب
به روشن حادثه
دل ميبندم
به اجابت برآي
التماس دستهايم را
(فريده برازجاني)
اما در سالهاي اخير اين حسها عيني تر و ملموس تر شده است
صندلي در جاده منتظر است
آفتاب ميآيد و مي رود
باران مي آيد و مي رود
برف مي آيد و مي رود
اما تو
نه از جاده مي آيي
و نه از قلب من ميروي
(پونه ندايي)
به ياد مي آورم
چشمهاي مردي
كه از جمعه بازارهاي عشق آباد با روسري تركمني
با تاجي از گل هاي سرخ
مي آيد كه عاشقم كند
تا دلم بهانه اي شود زخم هاي دو تارش را
(طيبه نيكو)
بر برف پاك كن ها
دست تكان مي دهند
بر سه شنبه برف مي بارد
دست تكان مي دهيم
- ?خداحافظ?
برف پاك كن ها
از روي تو
برف سه شنبه را
مي روبند
من دست تكان مي دهم
نقش تو را پاك ميكنم
- ?خداحافظ?
بر جادهي خالي برف مي بارد
و برف پاك كني
ديوانه وار
به اين سوي و آن سوي جدار گلو
مي كوبد
در گلويم بر نام تو برف ميبارد
?نازنين نظام شهيدي?
البته اينگونه حسها، تنها به عاشقانهها محدود نمي ماند. حس هايي ديگر از اين دست نيز در شعر شاعران زن يكي دو دهه ي اخير زياد ديده ميشود مثلاً در اين شعر، حس تنهايي به زيبايي تصوير شده است:
تنهايي
زني است در انتهاي شب
تنهايي
تنديس سرباز گمنام است
در ميدان خالي
تنهايي
صدايي بي صورت است
بر مغناطيس فضا
تنهايي خاطرهاي گمشده
ميان غريبههاست
تنهايي
قوچ غمگيني است
كه از نژادش
شاخ هايي بر ديوار مسافر خانهها
باقي است
(فرشته ساري)
و گاه عاشقانههايي عميق آفريده مي شود كه آنها را ميتوان در زمرهي ماندگارترين شعرهاي معاصر:
نه آدمم نه گنجشك
اتفاقي كوچكم
وقتي ميافتم
دو تكه ميشوم
نيمي را باد ميبرد
نيمي را مردي كه نميشناسم
(گراناز موسوي)
آنقدر مردهام
از جمله درونمايههاي چشمگير شعر زنان سپيدسرا، ?مرگ? است. مرگ اين دغدغهي ديرين بشر همواره ذهن شاعران را به خويش مشغول داشته و در روزگار ما نيز نگاه خاص به اين مقوله قابل تامل است.
? شانههايم تكان ميخورد
تا گر گرفته جنازهام
زيربارش يكريز پروانههات دفن ميشدم
زني كل ميكشد روسريهاي سياه در باد را ?
(طيبه نيكو)
در نمونه بالا و همين طور نمونهاي كه خواهيد خواند، شاعر از ضمير اول شخص به ?مرگ ? مينگرد، به عبارت ديگر مرگ به عنوان دغدغهاي شخصي تلقي شده و مورد بحث قرار ميگيرد. اين رويكرد در ميان زنان شاعر، بسامد بالايي دارد:
حق با شماست
من هيچ گاه پس از مرگم
جرأت نكردهام كه درآيينه بنگرم
و آنقدر مردهام
كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر
ثابت نميكند
(فروغ)
البته از زاويههاي ديگري نيز به مرگ نگريسته شده است، آنجا كه شاعر از بيرون به اين پديده نگاه ميكند. در اين حالت البته شعرهاي عيني تر از نمونههاي قبلي هستند.
ديدم كه همهي بستگانم مردند
و من
بعد از اينكه ديدم ماشين به كجا فرار كرد
(به كجا فرار كرد؟)
بر روي جنازهها راه افتادم
گريه نميكردم اصلاً راه ميرفتم
جنازهها بالاي قلب من دراز كشيده بودند?
(مريم مسيح)
مگر به قبر كسي زنگ مي زند
به مردهاي كه مرده نيست زنگ؟
قبر زنگ مي خورد
الو
الو
كه اگر مرده نداشته باشد
اين مرده اگر موبايل
الو
(آذر كياني)
* آن روزها رفتند
از جمله درونمايه هاي ديگر آثار زنان فعال در حيطهي شعر سپيد، دريغ خوردن برگذشته و حسهاي نو ستالژيك است
آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
?
آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچكها به يكديگر
آن بام هاي بادبادك هاي بازيگوش
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
آن روزها رفتند
(فروغ فرخزاد)
و البته اين حس، شاعر را به سمت كودكي ها سوق ميدهد و از اين رو كودكي ها نيز از جمله دغدغهي شاعران زن به حساب ميآيند:
و سالها بعد
پدرم آز آن سوي گريههاي مادر
به جاي عروسك
اسب سپيدي برايم آورد
و اين آغاز شاعر شدن دختركي بود
كه ديگر موهاش را دم اسبي نميبندد.
(طيبه نيكو)
هر سور چهارشنبه
عناصر سنتي و فرهنگ بومي از جمله درونمايه هاي ديگر آثار اين دسته از شاعران است . گاه از اين باور داشتهاي سنتي برداشتي شاعرانه صورت ميگيرد:
انكار ميكنم
تمام خروسها را سر ميبرم و بريده باشد زبانم
چپ نگاهم نكن يعني ?
هفت قرآن ميانمان اگر بگذاري انكارت كنم
(ليلي گلهداران)
يا نمونه ي زير كه سنت ?چهارشنبه سوري? را در برداشتي شاعرانه مورد استفاده قرار داده است:
حالا ماييم و آتشي كه هر سال
با تولدمان
هر سور چهارشنبه
با لنگهاي پوتين
و هر شب
با قطرهاي
خاموش ميشود
(گراناز موسوي)
گاهي نيز شاعر نگاهي انتقادي به اين سنت ها دارد و از در اعتراض وارد جهان سنتها ميشود. البته اين مسأله شامل نمودهاي جزئي دنياي سنت هم مي شود نظير:
مادر تمام زندگي ش
سجادهاي ست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي ميگردد
و فكر ميكند كه باغچه را كفر يك گياه
آلوده كرده است
مادر تمام روز دعا ميخواند
مادر گناهكار طبيعيست
و فوت ميكند به تمام گلها
و فوت ميكند به تمام ماهيها
و فوت ميكند به خودش?
(فروغ)
سنتها و فرهنگهاي غير ايراني نيز در شعر اين گروه از شاعران ديده ميشود. توجه به فرهنگ هاي خاورميانهاي و اديان اين منطقه و به صورت خاص كتاب مقدس، از جمله مواردي است كه در اين آثار توجه مخاطب را به خويش جلب ميكند.
گرگ سفيدي پيراهن مرا شب اسفند بو ميكشد
تو نرسيده اي به جايم يعقوب
نه نگو
از حلقم ميكشند
حلقهام حلقهي چاهي ست كه پس از چاله بيفتم
حلق آويز
در حفرهاي كه امروز من است و با روياي يوسفت پر نميشود
(ليلي گلهداران)
گاهي نيز توجه به فرهنگهاي ساير نقاط جهان درونمايهي شعر شاعران زن است:
چه زير پوست و ايكينگها قايم شوي
چه در قبايل آفريقا آدم بخوري
برو نمي خواهد براي اينجا دلتنگي بكني
از بندري در اسپانيا كارت پستال بفرست
شبها براي دلت كمي لوركا بخوان
مثل ديوانه ها
زير پنجره زنهاي محل گيتار بزن?
(مانا آقايي)
* عطش ظهر
مذهب و دين از جمله درونمايه هايي است كه مي توان آن را حاصل رويكردهاي شعر انقلاب دانست و شايد بتوان به راحتي گفت اگر انقلاب نبود رويكردي چنين قابل توجه به مذهب در شعر به وجود نميآمد. اين مسأله در شعر شاعران زن نيز نمود دارد.
مي آيي
مي آيي
هميشه مه آلود از آسمان مي آيي
و دستانت خيس است
و تموج ناگزير عشق را در آستين داري
?
مي آيي
مه آلود و سبز
و جاده
در دستهاي تو
متبرك مي شود
(سميرا زارع اشرف آباد)
بگو كجاي دلت
داغ چهل شب و روز را نهان كردي
كه سينهي قرنها
هنوز از تب آن ميسوزد؟
اينجا عجيب گرم است
انگار زمان از عطش ظهر فراتر نميرود!
امروز مي رسي،
تنورهاي آهت را بيرون مي ريزي
و آفتاب،
آب ميشود.
(افسون اميني)
ناگاه
در سكوت فرات
فرياد عطش دميده شد
و در رستخيز خيمهها
از زخمه دانهدار آب
آيه
آيه
التهاب
واقعه آفريد
(مريم سقلاطوني)
در اين ميان تأثير شب شعرهاي مذهبي نظير كنگرههاي شعر با موضوعاتي همچون انتظار و شبهاي شعر عاشورا در اين مساله انكار ناپذير است. البته اين مسأله تنها به نسل شاعران پس از انقلاب محدود نميشود، بلكه شاعري همچون دكتر ?صفارزاده? نيز در اين حوزه شعرهاي قابل توجهي دارد:
هميشه منتظرت هستم
بي آنكه در ركود نشستن باشم
هميشه منتظرت هستم چونانكه من
هميشه در راهم ، هميشه در حركت هستم
هميشه در مقابله
تو مثل ماه ، ستاره، خورشيد
هميشه هستي و ميدرخشي از بدر و ميرسي از كعبه
و كوفه همين تهران است كه بار اول ميآيي
و ذوالفقار را باز ميكني و ظلم را ميبندي
هميشه منتظرت هستم اي عدل وعده داده شده?
(طاهره صفارزاده)
البته برخي مفاهيم نزديك به اشعار فوق نيز از قلم شاعراني تراوش كرده كه در حوزه ي شعر مذهبي فعاليتي نداشته اند. مثلاً مفهوم انتظار و ظهور منجي و آمدن كسي كه انتظار آمدنش را ميكشيم در اين شعر معروف فروغ فرخزاد جلب توجه ميكند:
كسي مي آيد
كسي ميآيد
كسي كه در دلش با ماست در نفسش با ماست، در صدايش با ماست
?
و سفره را مياندازد
ونان را قسمت ميكند
و پپسي را قسمت ميكند
و باغ ملي را قسمت ميكند
?
و سهم ما را هم ميدهد?
(فروغ)
يا اين شعر ديگر او كه باز حول همان مفهوم است
يك پنجره براي من كافيست
يك پنجره به لحظهي آگاهي و نگاه و سكوت
اكنون نهال گردد
آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ هاي جوانش
معني كند
از آينه بپرس
نام نجات دهندهات را
(فروغ)
و همچنين اين شعر كه به نحوي درونمايهاي شبيه نمونههاي قبلي دارد و نويد سبزي و روشنايي پيش روست:
انگار تمام آسمان به پنجره آمده
كه سقف كوچكمان چنين پرستاره است
فرداي سبز
آرزويي محال نيست
وقتي شانههاي اعتماد
پناه مرغان مهاجر است
كه از غروبهاي دور و دراز
اينك به جستجوي آشياني روشن آمدهاند
از امشب تا خورشيد راهي نيست
نگاهمان كنيد
(گراناز موسوي)
* قابهاي بي تمثال
علاوه بر مذهب، برخي رويدادها و ارزشهاي ديگر برخاسته از انقلاب نيز در شعر شاعران زن ديده ميشود. يكي از اين مسايل شعر جنگ است. جنگ نيز از درونمايههاي قابل تامل است كه در آثار اين گروه از شاعران نمود دارد:
خانههاي خالي
قاب هاي بي تمثال اند
بر ديوار شهر
بر رفهاي گردگيري شده
گردسوز و آينههاي خاموشند
?
غرش موشكها
و هق هق نوروز رها شده
در قاب بي تمثال شهر
(فرشته ساري)
در شمعداني ها
عكس پروانهاي است
كه هنوز
حجلهاش سياه است
مثل چشمهاي سارا
و پشت پنجره
صداي گنجشكي
كه آشيانهاش در گلولهباران
كسي ده سال در ?آي سي يو?
به كما رفته است
(مريم سقلا طوني)
گاهي نيز دو محور درونمايهاي اخير درهم آميخته شده و گونهاي تلفيقي را عرضه ميكنند يعني آميزهاي از مذهب و ارزشهاي انقلابي:
صداي كربلاست
حنجرهي زخمي ت
و تصويرگر نينواي هويزه
دستانت
پاسدار عشقي
عملدار!
(فريده برازجاني)
توجه به ارزشهاي انقلابي از سوي شاعران نسل انقلاب و كساني كه دستي در نظريه پردازي و يا سخن گفتن پيرامون اين جريان داشتهاند نيز مورد توجه قرار گرفته تا آنجا كه ?ورود معاني و ارزشهاي جديد به حيطهي شعر و شعر انقلاب را يك سروگردن بالاتر از ساير عناصر ادبي و شعري ميدانند.?(11) اين مساله، مويد آن است كه درونمايهي مبتني بر ارزشهاي ايدئولوژيك انقلاب، بار اصلي اين جريان شعري را به دوش ميكشد.
* تلخ است?
درونمايههاي سياسي و اجتماعي و اعتراضي از جمله مهمترين رويكردهاي شعري ايران از مشروطه تاكنون بوده و هست. هر چند در گذشتهي شعري ما نيز اين مساله مسبوق به سابقه بوده، اما شعر نو گرايش به اين درونمايهها را بيشتر كرد. ?منوچهر آتشي? در اين زمينه ميگويد: ?شعر نو هم مثل همهي مقولههاي فرهنگي در ارتباط تنگاتنگ با مسايل اجتماعي زمانه بود و به پرسشها و خواستهاي مردم سريعتر، محكمتر و پرشورتر پاسخ ميداد. اصولاً پرسشها هم غير از حالا بود، يعني زمانه زمانه ي پرسش بود، پرسشهاي سياسي و بعد كه كودتاي 28 مرداد 1332 خصوصاً ايجاد خفقان كرد، پرسشها از بين نرفتند بلكه بيشتر و سنگينتر شدند و شعر نسل درگير ، به اين پرسش پاسخ گفتند.?(12)
البته اين رويكردها تنها به شاعران دههي چهل و پنجاه محدود نماند بلكه در دههي شصت و هفتاد، نسل پس از انقلاب نيز چنين رويكردهايي را دنبال كرد. شاعران انقلاب هم معتقدند:?شعر بايد حديث غمها و شاديهاي مردم باشد. با خندههاي آنان بخندد و با گريههايشان اشك بريزد و خونسرد و بي تفاوت از كنار مردم عبور نكند? به حق است امروز مردم به شعر و شاعراني رو نشان خواهند داد كه صداي رفت و آمد و نشست و برخاست خويش را دركلمه به كلمهي آن بشنود.(13)
در اين ميان زنان با نگاهي حساس و نقادانه به اين مساله توجه ويژه نشان دادهاند. از جمله مهمترين شاخههاي اين رويكرد توجه به آسيبها و مسايل اجتماعي به عنوان يك درونمايه قابل تأمل است:
تو از رو برو
من از پشت ويترين
اين وسط
گدا قرآنش را سكه ميكند
كاسب حرفهايش را حراج
تو
تمام دوست داشتنيهاي يك شهر را
براي خريد اين همه تبليغات
جيبهايم را ميگردم
لباسهاي تو را هم
(ليلا مهرپويا)
تلخ است شاعر دورهاي باشي كه كولي كودكش را
حراج ميكند
ترجيح ميدهم از آسمان شما چيزي كم نياورم
چند نقطه بگذارم و
بنشينم تا پرندهاي از هر كدامشان تخم بتركاند
سرم را بلند بگيرم و بگويم كه شاعرم
(آفاق شوهاني)
تهران كروكور و بي درخت
كفاف جوانيمان را نميدهد
آنقدر كه ديوانهتر ميشويم
نقشه براي دار ميكشيم
نه تو روي ماه قالي شدي
نه من از شر اين شهر
حلق آويز
(گراناز موسوي)
گاهي اين رويكرد در قالب اعتراضهاي اجتماعي نظير اعتراض به خود يا ديگران رخ مينمايد:
و مردم محلهي كشتارگاه
كه خاك باغچههاشان هم خونيست
و آب حوضهاشان هم خوني ست
و تخت كفشهاشان هم خوني ست
چرا كاري نمي كند
چرا كاري نمي كند
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
(فروغ)
گاهي نيز شاعر به تمثيل روي ميآورد و سعي ميكند در اين قالب حرفهايش را بيان كند:
چه ميتواند باشد مرداب
چه ميتواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فاسد
افكار سردخانه را جنازههاي باد كرده رقم ميزند
?
چرا توقف كنم
همكاري حروف سربيبيهوده است
همكاري حروف سربي
انديشهي حقير را نجات نخواهد داد
(فروغ)
از ديگر شاخههاي اين رويكرد اعتراض به باور داشتهاي سنتي و محدوديتهاي فرهنگي جامعه است كه در شعر شاعران دهههاي اخير، نمود بيشتري يافته است.
با چشمهاي ريز و دور
به من چشمك نزن آسمان
زنم
كه به لبخندي حتي كوچك در شب
فاحشه خوانده ميشوم
(ليلي گلهداران)
در اولين زيارت از زادگاهم
نگاه شرمسار مادرم را
از ديوارها ميزدايم
و آنجا كه نبضم آشكارا
كوفتن آغازيد
اقرار ميآغازم
كه در دستهاي روشنم
شهوت گره شدن و كوبيدن نيست
عربده نميكشم
افتخار كشتن انسانها را ندارم
بر سفره ي برتر آدمهاي نر
پروار نشدهام
(طاهره صفارزاده)
نمونه فوق به مردسالاري اعتراض دارد و نمونهي زير به محدوديتهاي زنان در جامعه اشاره، همچون نمونه اولي كه براي اين رويكرد ذكر كرديم
حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي بر دوشم ميافكنند
تا برهنه نباشم
?
بيهوده سرم داد ميكشند
نمي دانند
ديگر ماهي شدهام
و رودخانهات از من گذشته است
(گراناز موسوي)
شاخهي ديگر اين رويكرد، شعرهايي است كه با تفكرات سياسي در هم آميخته يا به مسايل سياسي نظر دارد. برخي از اشعار موضوعات كلي اين عرصه را مورد توجه قرار ميدهند. مفاهيمي نظير آزادي و ?
آن سبزه
كز ضخامت سيمان گذشت
و قشر سنگي را
در كوچه شبانه بابل
تا منتهاي پرده بودن شكافت
آن سبزه زندگاني بود
آن سبزه زندگاني بود
و پاي باطل تو
پاي بويناك
با كفشهاي كور
آن سبزه را شكست
آن سبزه
رويش آزادي بود
آن سبزه
آزادي بود
(طاهر صفارزاده)
اما به طور قطع
روزي از خبرگزاريهاي جهان اعلام خواهد شد
كه اينجا چرخهي حيات سالم بوده است
نصفالنهاري كه رد كرده بوديم عرض زمين را
شكافته است
با يك طول جغرافيايي نامحدود
كه ماهوارهها را ميپيمود
اين جهاني ترين كتيبهي ماست
نشاني ما را از روي چاههايي كه به اعماق خاك نقب
مي زدند پاك كنيد
(رزا جمالي)
فكر ميكنم پدرم نبض خدا را ميشمرد
فكر ميكنم پدرم در امواج تنظيم ماهوارهاي
به خواب گويندهاي ميرود كه هر شب رأس ساعت ده
ميخواهد با استكاني از چاي ليپتون و دو حبه قند بلژيكي انقلاب كند
فكر ميكنم پدرم نميبيند
چگونه ناديا لباسهاي تنگش را بر تن سخت عروسكها تحميل كرده است.
(آزيتا قهرمان)
بنمايههاي سياسي در شعرهاي اين گروه از شاعران گاهي اوقات برخاسته از تجربيات سياسي جامعهي ماست:
شعارهاي روي ديوار دانشگاه
خاطرهي خون برادرانم
من خواب ديدهام
ستونهاي خانهمان
روي دوش مردان موريانهاي كه ميبردند
كنار نقاشي برادر زادهام تفنگي خواهم كشيد
من از مدرسه ميترسم
(طيبه نيكو)
اما گاهي اوقات نه تجربههاي شخصي، بلكه برداشتهاي شاعر از رويدادهاي فرا ملي است كه درونمايهي سياسي شعر را ميسازد، مثل اين شعر كه ?افغانستان? نام دارد
ويرانهها به شكل بهار باريدهاند
انگشتهاي خميده بر شانهها كبوترانند
يا من اينگونه ميبينم
در سنگ تركيده بر شانهات
پرهاي چيدهاند
(آزيتا قهرمان)
سال هشتاد وعدهي مذاكره ميداد
چشم هواپيمايي
در چشم برجهاي جهاني افتاد
رامبو براي فتح كابل به دمشق رفت
و روزنامههاي عصر
از خودكشي شاعرهاي جوان
پشت درهاي بستهاي خبر دادند
(مانا آقايي)
البته گاهي نيز شاعر تلاش ميكند درونمايهي سياسي را با حسي ديگر درهم آميزد. مثلاً در اين شعر، شاعر زاويهي ديد را همسر بن لادن انتخاب كرده و به زيبايي سياست و حس زنانه را درهم آميخته است، جهان از بلندگو بالا رفته است
و هر كس هر كجا رفت
همان جا ايستاد
تيتر كج روزنامهها
چشمها را دور مي زند
?
پشت روبنده، بي تاب دلم ميخواهد
كه تفنگ كنار برود
ترانهي آبي برقصد
برود از اين آسمان، به آسمان
پشت رو بنده اما
تو مشبك
عشق مشبك
افغانستان
بر مانيتور
چشمها را مشبك كرده است
با اين صداي بوق ممتد
(آذر كياني)
*
نگاهي به آنچه تا اينجا خواندهايم پيش از هر چيز مؤيد يك نكتهي مهم است و آن اينكه زنان در جايگاه يك شاعر و در مقام سرايش، موجوداتي تك بعدي و فاقد درك وسيع از جهان سرايش نيستند. بلكه توانايي آن را دارند كه با نگاه حساس خويش، جهاني را با دو سوي عشق و سياست، انتظار و اعتراض، جنگ و مرگ و مذهب و ارزشهاي ايدئولوژيك به تصوير بكشند.
* پي نوشتها
1- نخستين كنگرهي نويسندگان ايران ? صفحهي ۶۴- ثبت ۱۳۹- ۱۴/۷/۵۷
2- دلهرههاي آوانگاردي شاعر- نصرت شاد- سايت اينترنتي عصر نو
3- توماس اليوت، شاعر مدرن يا خدا- ناصر مستشار- سايت اينترنتي كار آنلاين
4- فرا فرهنگهاي جهاني و شعر معاصر فارسي- سخنراني غلامعلي حداد عادل- سايت اينترنتي فرهنگ و پژوهش
5- شور رهايي در شعر فروغ- محمود فلكي- اينترنت
6- همان
7- گفتگو با سيمين بهبهاني ? سايت اينترنتي انجمن شاعران ايران
8- ساعت حركتها دقيق ترند- رسول يونان- روزنامه ايران شماره 2681 ? 12 دي 1382 ? صفحه فرهنگ وانديشه
9-شور رهايي در شعر فروغ- محمود فلكي- اينترنت
10- ما چقدر فاصلهها را آزموديم- گفتگو با مفتون اميني ? سايت اينترنتي نورونار
11- درخشش ها، دغدغهها و آسيبها در شعر انقلاب (2) ? گفتگو با محمود اكرامي- خبرگزاري مهر
12- گفتگو با منوچهر آتشي- روزنامه همشهري شماره 2378- دوشنبه 27 فروردين 1380- صفحه ادب و هنر
13- تلفيق هنرمندانه صورت و معنا رضا اسماعيلي ? روزنامه شرق- چهارشنبه 4 خرداد1384- صفحه ادبيات
- شعر زمان ما ? فروغ فرخزاد- انتشارات نگاه
- شبكه جهاني اينترنت، سايتها و وبلاگهاي قابيل ? ماني ها- شعر فردا- با رووووون ? پويش- مجلهي شعر در هنر نويش پوشه- ادبستان
- يوسفي كه لب نزدم- ليلي گلهداران- انتشارات نيم نگاه
- من به قرينه لفظي حذف شده است- آذر كياني- انتشارات نيم نگاه
- قناريهاي لال- فريده برازجاني- انتشارات نويد
- دستي بر آتش ? غلامرضا كافي- انتشارات نويد
و....
*************************
جغرافیای اعتراض در ساحت شعر
تحليل شعرهاي عليرضا قزوه با نگاه به قطار انديمشك
هاشم كروني
درآمد
شعر فارسي پس از انقلاب ، اتفاقات مختلفي را به چشم ديده است.و البته شاعران گونه گوني كه هر يك چندي در كانون توجهات بودند و سپس عرصه را به ديگران سپردند.
در ميان چهره هاي شناخته شده شعر انقلاب ، البته گرايش به قالب ها و گونه هاي كلاسيك چشمگير تر است و چهره هاي مطرح، معمولاً دل به عروس شعر پارسي سپرده اند ، اما حركتي كه توسط موسوي گرمارودي و «خط خون» شروع و با «گنجشك و جبرييل» سيد حسن حسيني قوام يافت. در دو دهه اخير، با اقبال چهره هاي موفقي در شعر انقلاب مواجه شده است. به دلايلي كه در اين نوشتار ملاحظه خواهيد كرد، من عليرضا قزوه را يكي از موفق ترين ها در اين عرصه مي دانم ،شاعري كه به نظر مي رسد علي رغم اعتقاد به خط بندي ها و مرز كشي هايي كه در سه دهه اخير در شعر ما وجود دارد، در اين ساليان جغرافياي ذهني اش را آنقدر توسعه بخشيده كه ديگر مي توان او را شاعري مقبول عموم، حتي فراتر از خط كشي ها دانست.
قطار انديمشك ، گزيده اي است از سال هاي شاعري قزوه از 1363 تا .1383 شعرهايي كه از نخلستان و خيابان شروع مي شود و به قطار انديمشك ختم مي شود. اين نوشتار تحليل نگاه قزوه است در بيست سال شاعري با اتكا به گزيده اي كه خودش گفته پاره هاي روحش هستند و مثل بچه هاي جنگ دوستشان دارد.
اگر بخواهيم براي شعرهاي قزوه رنگي بيابيم،قطعاً اين رنگ، رنگ اعتراض است. چرا رنگ اعتراض؟ زيرا شعرها نه سفيد سفيدند، نه سياه سياه،گاهي يكي ، گاهي هر دو ، گاهي خاكستري ، گاهي سبز، گاهي سرخ، اما حقيقت آن است كه قزوه شاعري است معترض.
اعتراض البته در شعر، مساله اي ريشه دار از گذشته تا امروز است، علي الخصوص در شعر پس از مشروطه ايران كه متاثر از تجربه هاي سياسي و اجتماعي ادب مشروطه است، شاعران دريافتند مي توان شعر را از حيطه عشق و عرفان، پدر خوانده هاي ديرين شعر پارسي، خارج ساخت.
در ميان شاعران جهان نيز شعر اعتراض جايگاه ويژه اي دارد، در جهان اسلام و عرب نيز انقلاب 1963 فلسطين و حضور شاعران چونان وجدان آگاه انقلاب در صحنه ، زمينه ساز پيدايش نسل اول از شاعران مقاومت و شاعران معترض شد.
قزوه نيز كه خويش را به عنوان شاعري معترض نسبت به مسايل گوناگون جهان اسلام نشان داده، از اين تجربه ها غافل نيست و به همين سبب تلاش دارد خط اعتراض را در طول دو دهه پيگيري كند.
خط اعتراض البته در دفترهاي مختلف اين مجموعه ، نمودهاي گوناگوني دارد. اگر در دفتر اول يعني از نخلستان تا خيابان قزوه بي محابا به دين فروشان مي تازد:
هلا دين فروشان دنيا پرست
سكوت شما، پشت ما را شكست
(قطار انديمشك – ص 27)
او از خدا چند هزار ركعت طلبكار است
و خاطر خواه جيب هاي برآمده است
بي خبر از همه جا
براي بنياد نبوت صلوات مي فرستد
و گاه ماركوس را محكوم مي كند
تا سياستش عين ديانتش باشد(ص 35)
و اگر در اين مجموعه ، مستقيماً به دل جامعه مي زند تا نمودها و نمادهاي دين فروشي را اين گونه به تصوير بكشد:
و هيچ كس به ريش داران بي ريشه نگفت
بالاي چشمتان ابروست( ص31)
اما در مجموعه شبلي و آتش اين اعتراض را به گونه اي توسعه مي بخشد:
صداي آژير اشك مي آيد
در پشت نام هاي شهيدان
پنهان شويد (ص88)
اين تجربه توسعه بخشي معنايي وآشنايي قزوه با شعر جهان اسلام و دغدغه اش نسبت به اتفاقات اين امت،سبب شده تا از اعتراض هايي به شكل هاي فوق فرا روي كند و در پي يافتن نگاهي جهان شمول باشد.
اگر نسل هنرمندان انقلاب، دغدغه هايي مشابه هم دارند، بايستي باور كرد كه اين دغدغه ها مهم اند . ابراهيم حاتمي كيا در سينما و عليرضا قزوه در شعر، يكي خاكستر سبز را مي سازد و ديگري مي نويسد:
«ماگلاي » من
پرندگانت دود مي شوند
«ماگلاي» من
در آسيابت خون مي ريزند
باروت مي برند (ص82)
قزوه اندك اندك مي خواهد شاعر جغرافيايي فراتر از روزمرگي هاي هم نسلانش ، شاعر جغرافياي دردهاي جهان اسلام باشد. از اين رو گاهي براي آوارگان كرد عراقي مي سرايد:
ني لبك خورشيد را
شكسته مي بينم
«گوران » بي شمار مي بينم
«عبدا...» را گريان مي بينم در خواب
و مژگان شيركو را «سوتماك» (ص80)
و فلسطين كه دغدغه طولاني و مستمر او در طول اين سال ها است:
درالخليل
گل ياسمن را دست بند زدند
دمشق سمعكش را گم كرد
آواز بخوان تهران
شاد زي بيروت
جاز بزن بغداد (ص 89)
اين مساله البته گاه سبب مي شود شعر كاملاً كار كردي ايدئولوژيك بيابد و مساله اين جاست كه بعضي اوقات شايد شعر محمل ايدئولوژي شود و در ميانه فراموش گردد، هر چند انصافاً در كار قزوه كمتر از اين اتفاقات افتاده؛ اما خواندن شعرهاي قزوه براي شعر دوستاني كه تنها عاشق لب جوي گذر از كوچه معشوقه- آن هم از نوع امروزي اش- هستند ، شايد جذاب نباشد.
آخر شاعر اين شعرها اصرار دارد دغدغه هايش را همه بدانند. وي از دردهايش صحبت مي كند و البته هنوز خيلي ها هستند كه دردمندي را دوست ندارند!!
گفتيم قزوه شاعري دردمند است؛ اما اين دردمندي و آن تلاش براي جهان شمولي، همه شعر قزوه نيست. وي اتفاقاً مي خواهد در متن رويدادهاي جامعه باشد. اين روند در كارهاي اخيرش هم ديده مي شود. وي كه خبر خوش هسته اي دولت نهم را با شعري عارفانه و شهودي ثبت ادبيات كرد، اين توجه را از سال هاي دور در شعرش لحاظ كرده است.
در يك گوشه شهر مردم با دو حلقه لاستيك خوشبخت مي شوند
در بالاي شهر به نيت چهارده معصوم
آپارتمان هاي چهارده طبقه مي سازند
(ص 53)
اين همه خون حجامت ملت بود
تا حاج آقا همچنان چلو كباب كوفت كند
تا قليان بكشد
به تسبيح شاه مقصودش بنازد
و باتلفن زيمنس معامله كند (ص34)
در شعرهاي بعدي و در مجموعه هاي اخير، قزوه به عنوان شاعري كه خود را شاعر دفاع و جنگ مي داند معضلات و مشكلات آدم هاي جنگ را به شعر مي كشاند. اينجا نيز مي خواهم مجدداً مشابه سازي كنم و بگويم اين نيز اتفاقي است كه باعث نجات سينماي جنگ شد و اگر واكاوي اجتماعي – رواني آدم هاي جنگ، پس از نبرد توسط هنرمنداني نظير حاتمي كيا نبود، اين گونه در سينماي ما مي مرد و در شعر جنگ نيز اگر تلاشي از اين گونه كه قزوه شروع كرده ادامه يابد (البته از نوع اصيل آن ) شعر جنگ نمي تواند با اقبال رو به رو شود.
نفس كه تنگ مي شود
چفيه ات را با اشك خيس كن
شيميايي ست! (ص 162)
قزوه درد آدم هاي جنگ را مي شناسد و مي داند در هياهوي روزمرگي ها چه مصائبي بر اين آدم ها مي گذرد:
آقا!
جايي كه لنگه كفش پاي چپ بفروشند
سراغ نداري ؟(ص 166)
اين همه البته به معناي جنگ خواهي قزوه نيست. وي شاعر دفاع است و حتي خود به مصائب و معضلات جنگ واقف است. مي داند آوار مصائب هاي جنگ، چگونه بر جامعه سنگيني مي كند، از اين رو مثلاً در اين قطعه تلخ از بين رفتن نخل و ستاره را به عنوان نمادهاي آرامش و ايستادگي ياد مي آورد و وا گويه اي دارد كه نشان مي دهد او نيز دوست داشت در جنگ نه نخل و نه ستاره، هيچ يك آسيب نمي ديد و البته تصوير ايثار نيز ديدني است:
و پيش از آنكه ماسك خود را
به ماه تعارف كني
نخل و ستاره را به عقب بفرست (ص 163)
البته قزوه در بخشي از عمر شاعري اش ، چونان تنهايي در ميانه جمعيت جبهه را از زاويه اي نوستالژيك نگاه مي كند. وي كه فراموش نكرده معترض بودن را ، فرياد هايش را مي نويسد:
دسته گل ها دسته دسته مي روند از يادها
گريه كن اي آسمان در مرگ توفان زادها
سخت گمناميد اما اي شقايق سيرتان
كيسه مي دوزند با نام شما شيادها (ص 18)
مرا كشت خاموشي لاله ها
دريغ از فراموشي لاله ها
يك جا نيز ، قطعه اي از شعر او مرا به ياد ديالوگي از نوشته هاي مرحوم علي حاتمي انداخت.
در فيلم كمال الملك ، مظفرالدين شاه ، پس از قبول استعفاي اتابك از او مي خواهد زير كرسي بنشيند. اتابك ابا مي كند كه عزم سفر دارم و شاه مقصد را مي پرسد و پاسخ اتابك زيارت مكه است. شاه مي پرسد از كدام سمت و اتابك مي گويد از سمت روسيه. شاه مي گويد از اين راه به خدا نخواهي رسيد .
قزوه نيز معترضانه عافيت طلبان و رياكاران را مورد خطاب قرار مي دهد كه:
بعضي ها براي جنگ شعار مي دهند
و خودشان از جاده شمال به جبهه مي روند (ص 43)
v وسعت معنا
سرزمين معناي شعر معاصر، وسعت آنچناني ندارد. منظور البته اتفاقات تجربي ساليان اخير است كه دوستان جوان علي رغم همه ادعاها و آرزوها، در حوزه معنا نتوانسته اند دستاورد خاصي داشته باشند. قزوه اما سعي دارد، وسعت سرزمين شعرش فراتر از مرزهاي زمان و مكان باشد اين توسعه بخشي معنايي گاهي در قالب تشخيص است و خود را زيبا بروز مي دهد،آنجا كه مثلاً در چند شعر از دفتر آخر كه به نام كتاب يعني «قطار انديمشك» نامگذاري شده، قطار، از جسمي آهني، در معنا توسعه مي يابد و آنگونه كه درشعر ناب و خالص جزو ضروريات است با بهره مندي از تكنيك هايي «مثلاً تشخيص» قطار شخصيت مي يابد:
قطار انديمشك
ساقدوش شماست
در شب حنابندان (ص 186)
اسلحه را گذاشته بر شقيقه اش
گفتند
- بار گرد
باز نمي گشت
ازيال هاي قطار
خون مي چكيد! (ص 190)
اما از مهمترين تكنيك هاي استفاده شده در اين دفتر تلميح و بهره مندي از اسطوره هاي ديني و تاريخي است (بي هيچ اصراري بر لفظ اسطوره ). به عنوان مثال ، تلميح نوح به عنوان شخصيتي كه در بسياري از متون، اعم از متون مذهبي (عهد عتيق – قرآن كريم)، كتب تاريخي ، كتب اسطوره شناختي و ... وجوه مختلف شخصيتي اش به ما شناسانده شده ، كمك مي كند تا شعر قزوه از لحاظ معنايي وسعت بيابد. مثلاً در اين قطعه، قطار انديمشك ، نمادي از جبهه و مركب اهل جبهه، به كشتي نوح يعني سفينه نجات نوع بشر و البته هستي و جانداران زمين پيوند معنايي مي خورد:
حالا رسيده ام به ايستگاه آسمان
قطار،كشتي نوح است
جهان
جزيره مجنون است
قطار
بر دو كوهه مي نشيند(ص 164)
يا در قطعه اي ديگر كه سه مفهوم و نماد قطار انديمشك (جبهه ) سيمرغ (عارفان كامل - بچه هاي جبهه) و نوح و كشتي اش (ناجي و سفينه نجات ) را به هم پيوند مي دهد:
با سوت آخرين
كه نوح بيايد
قطار راه مي افتد
سيمرغ در هر واگن
نوح گفت:
همه سوار شويد!
و پرندگان
قطار را به آسمان بردند (ص 170)
دلبستگي قزوه به اين تلميح تا بدان حد است كه نسخه اش براي رفتن به سمت خدا نيز به اين قضيه پيوند مي خورد:
كاش زمين را آب مي گرفت
نوح مي آمد
انسان، پرنده مي شد
و درخت، پلي به سمت خدا
البته، تلميحات و استفاده از اسطوره هاي ديگر نيز در شعرهاي قزوه، زيباست و قابل ذكر گاه در يك روايت، از ستاره داوود و وهم صهيونيست ها مي گويد:
ستاره شكسته داوود را چسبانده اند با سريش و گلوله
به خاك قدس
و مي گويند آسمان اين جاست (ص 149)
گاه نيز صداقت و عطوفت حضور دو شهيد (خرازي و زين الدين ) را به تلميح فرزندان يعقوب پيوند مي زند.
اين كه گريه مي خندد از تبار يعقوب است
آن دو غيرت ناياب ، يوسفند و بنيامين (ص 131)
و گاه نيز دو پيامبر ستم كشيده از بني اسراييل را به ميانه شعرش مي آورد تا ستمكاري صهيونيست ها را نشان دهد:
قدس خون يحيي در دل تشت است
قصه يوسف درون چاه (ص 137)
گاهي نيز دلاوري هاي جبهه را به تاريخ ملي ايران و معاصرين پيوند مي زند:
اين بار دو قطار انديمشك
ميرزا كوچك جنگلي ست
با دكتر حشمت
و بچه هاي لشكر قدس
امروز هم با قطار انديمشك
ستارخان و باقرخان
قشون تبريز و
بندر شرفخانه
و بچه هاي لشكر عاشورا (ص 198)
v و ...
با اين همه، عليرضا قزوه شاعر است . شاعري كه سعي كرده جغرافياي متنش، جغرافياي مردمان ستمديده و رنج كشيده باشد. شعرهاي اخيرش و واكنش هايش به جنگ فلسطين به جنگ حزب ا... لبنان و اسراييل ، حمايتش از سيد حسن نصرا... و ... ،همه و همه شخصيت او را به عنوان شاعري فراتر از جغرافياي انقلاب نشان مي دهد. شايد بايستي مطمئن باشيم انقلاب دارد فكر و ايده صادر مي كند. آن هم نه توسط سياستمداران و سياست بازان ؛بلكه به مدد همت هنرمندان و شاعران. قزوه اين را خوب مي داند:
حالا قطاري از سلام
در زير خاك
و مي رسد چه زود
به كربلا
به وادي السلام نجف
اين قطار را
نه سازمان ملل مي بيند
نه ماهواره ها
فقط او مي بيند
و شاعران!
پي نويس
1- حنجره اي براي هميشه ، محمدرضا خالصي، نشر ژيمند 1384، ص 90
