تبليغاتX
بارووووون
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
معجزات عصر پايان

نگاهي به مجموعه ي "عصر پايان معجزات" 

شعرهاي حميدرضا شكارسري

· هاشم كروني

 

آيا اسطوره‌ها، دنياي خيالي را تصوير مي‌كنند يا مي‌توان گفت اسطوره‌ها ريشه در واقعيات دارند؟ ل.لوي-برول، در بررسي اسطوره‌هاي ابتدايي، نشان مي‌دهد اساطير به‌جاي آنكه تبيين و توجيه طبيعت باشند، بر عكس توصيف و تعريف مافوق طبيعت‌اند. وي ميان طبيعي و مافوق طبيعي مرزي قايل نيست و معتقد است دنيوي و ديني در يكديگر تداخل سري دارند و از هم بهره‌مندند؛ وي به اين اعتبار اسطوره را جزء تخيلات نمي‌داند، بلكه آن را در زمره‌ي واقعيات رده‌بندي مي‌كند. به عقيده‌ي او، اسطوره، ‌بخشي از واقعيت است به گونه‌اي كه آدم ابتدايي آنرا زيسته و به آزمايش وجداني دريافته است. (1)

شكار سري در عصر پايان معجزات، به سراغ جهان افسانه‌ها و خيال‌ها نرفته است،‌ بلكه اسطوره‌ها را با نگرشي واقع‌گرايانه، به تصوير كشده است. با چنين باوري است كه در مسير توسعه‌ي معنايي و وسعت بخشي به مفاهيم آشناي جهان تلميحات ديني، اسطوره‌ها را به ميانه‌ي روزگار ما مي‌كشاند تا واقع‌گرايي ملموس‌تر ‌شود. در عصر پايان معجزات ايوب به ميانه‌ي ترافيك تهران مي‌آيد:

 

تو به گيسوان غارت شده‌ي زنت فكر مي‌كني

شيطان به آخرين راه حل ممكن:

چراغ قرمز

ترافيك عصر پنج‌شنبه

يكي از چار راه‌هاي تهران... (عصر پايان معجزات-ص26)

 

و شتر صالح را به كناره‌ي دربند و دماوند مي‌آورد:

 

حتي اگر از دل همين كوه‌هاي دربند درآمده باشد

باز هم گوشت شتر مقوي و لذيذتر است... (عصر...-ص22)

 

به اين موارد مي‌توانيد فهرستي كامل از ساير اسطوره‌هاي ديني كتاب اضافه كنيد كه جايي در نزديكي شناخته شده‌ي ذهن ما يافته‌اند و از فضاي معهود و آشناي متون ديني حركت و پرش داشته‌اند.

 

 

شكارسري در 18 شعر "عصر پايان معجزات" سراغ 18 شخصيت، 18 اسطوره، 18 چهره و 18 رويداد آشنايي رفته كه تا كنون بارها و بارها مورد توجه شاعران بوده و به عنوان تلميح استفاده شده‌اند.

اما رويكرد او به اين تلميحات، از گونه‌ي رويكردهاي معمول و آشناي اذهان مخاطبان (لااقل مخاطبان ادبيات فارسي) نبوده است.

خود او در گفتگويي كه با زهير توكلي داشته و سرآغاز همين كتاب را نيز به خود اختصاص داده، از رفتن به سمت تلميح سخن مي‌گويد و اينكه (مواد خام براي كار شاعر زباني است كه براي اشاره به جهان درون و پيرامون شاعر "اما به هر حال در خارج از شعر" دارد، اما در هنگام سرايش در تركيبي خيالي و در نتيجه متفاوت، به ماهيتي تازه دست مي‌يابد. آشنايي‌ها زدوده مي‌شود و غريبه مي‌نمايد و به اين ترتيب نگاه تازه و متفاوت شاعر، كلمه را در هر شعر به شیء تبديل مي‌كند. يك شيء با      هيئتي تازه) (2)

از اين زاويه مي‌توان به آشنا زدايي‌هاي او در اين شعرها نگريست، آنچنان كه بر خلاف روايت‌هاي آشنا در داستان يوسف، اين بار پيراهن در اعماق پستو پنهان مي‌شود و براي درمان چشم سراغ چشم‌پزشك گرفته مي‌شود:

 

پيراهن معطر را

در اعماق پستو

پنهان مي‌كند

و بغض را

در اعماق گلو

راه مي‌افتد

از بهترين چشم پزشك شهر برايش وقت گرفته‌اند. (عصر...-ص30)

 

گاه نيز بار آشنا زدايي بر دوش توسعه‌ي معنا و وسعت بخشي مفهوم در شعر مي‌افتد. در يك پرش از آتش و ابراهيم تا آشوتيس و نورنبرگ

 

چكش قاضي نورنبرگ يعني:

"آن تبر دليل محكمي نيست

بت بزرگ بي‌گناه است..."

           و مظنوني جز تو كو؟

اين هم آشوتيس

و آتشي كه هيچ توصيه‌اي نمي‌پذيرد.

از ديگر سو، او اجباري به وفاداري به متون ديني مربوط به اين اساطير مذهبي ندارد، چنانكه در نخستين شعر، بر خلاف روايت عهد عتيق، پوشش آدم را برگ درخت دانسته است،‌ آن هم درخت چنار، اين در حالي‌ست كه در عهد عتيق، سفر پيدايش، باب سوم، آيه 21، صريحاً، پوشش آدم و همسرش لباس‌هايي از پوست حيوان عنوان شده، اما شاعر براي ساختن فضاي شعرش، به سراغ مطايبات آشنايي از جنس لطيفه‌ي برگ درخت رفته است.

اين‌گونه رجوع به مطايبات و نكات لطيفه وار، در راستاي ساختن نوعي طنز است كه نمود آن را مي‌توان هم در ژرف‌ساخت و هم در روساخت اثر ملاحضه كرد.

طنز موجود در اين كار از آن دست طنزي است كه بر محور احترام بنا شده است، چنانكه در فضاي كثرت گراي كنوني، احترام عنصر اساسي روابط است و شاعر ما نيز كه هنر آفرين چنين عصري است. طنز و مطايبه‌ي خويش را بر محور احترام بنا كرده و البته به اين ترتيب گونه‌اي پالودگي در طنز وي ديده مي‌شود.

 

باز هم تمام خودت را مي‌دمي در ني

سنگ حتي به شوق

             زبور مي‌خواند

گوسفندان تو اما

در پارتي گرگ‌ها

برك مي‌زنند... (عصر...-ص38)

 

و يكي از زيباترين جلوه‌هاي اين دست مطايبه و طنز انديشه ورزانه، در پرش ذهني از تلميح يونس به پينوكيو است كه شعري كامل را بر بستري از طنز محترمانه شكل مي‌دهد كه به نظر صاحب اين قلم يكي ازكامل‌ترين كارهاي اين مجموعه است

 

تحمل نهنگ هم حدي دارد

اين همه دروغ هر معده‌اي را سوراخ مي‌كند

بالا مي‌اورد

پينوكيو و دماغش را

و به اعماق اقيانوس مي‌گريزد

حالا از آن همه كدو بر ساحل

پيرمرد هيچ سهمي ندارد

و مگر مي‌توان با شكم گرسنه دعا كرد

پسري از اين هيزم بي‌معرفت سبز شود (عصر...-ص44)

 

كاري كامل كه هم از منظر زبان و بيان و شكل ارزشمند است و هم از زاويه‌ي انديشه و تفكري كه شاعر داشته و با بهره‌مندي از تلميحاتي آشنا زدايي شده آن را به منصه‌ي ظهور رسانده است.

باري، پي‌آمدهاي ظهور زيبايي هاي نوين را احترام به فرهنگ‌ها و ملت‌ها و سنن و آداب و رسوم مختلف دانسته‌اند. و جهان آينده را جهاني خوانده‌اند مبتني بر حفظ تفاوت‌ها. (4)

شكارسري در عصر پايان معجزات، شاعرِ تفاوت‌هاست، شاعرِ ديگر گونه ديدن، شاعر از زاويه‌اي ديگر نگريستن، شاعري كه اسطوره‌ي سليمان و قاليچه‌ي او را در جهان ماشيني امروز و آسمانخراش‌هايي كه در همين نزديكي دردسترس هستند، به كلمه تبديل مي‌كند.

 

دماوند از دور پيداست

پرواز من اما

به نوك همين آسمانخراش نزديك

                               ختم مي‌شود

امان از اين فرش‌هاي ماشيني (عصر...-ص42)

 

يا اين طنز زيرپوستي در آشنازدايي از اسطوره‌ي مسيح:

 

مي‌دمد

نمي‌شنود

مي‌دمد

نمي‌شنود

يك شيشه قرص خواب آور كه كم نيست...!

صليبي بر گور مي‌كوبد

و در كلاس كنكور تضميني ثبت‌ نام مي‌كند

او حتماً بايد پزشكي بخواند (عصر...- ص48)

 

آنچه در اين مثال‌ها، و برخي نمونه‌هاي ذكر شده، به چشم مي‌خورد،‌گونه‌اي تلاش براي شكستن اسطوره در جايگاه كلان خويش است، گرچه شاعر ما، در پشت جلد كتاب، خويش را به كلان روايت دين باورمند مي‌داند و حتا به اين اعتبار كار خويش را از دايره‌ي متون پست‌مدرنيستي خارج مي‌كند، اما واقعيت اين است كه در كارهاي اين مجموعه، از تكنيك‌هاي متون موسوم به پست مدرنيستي، بهره برده شده و البته حاصل كار، مجموعه‌اي در خور تأمل است.

 

در پايان بايستي به شكارسري به پاس اين تجربه‌گري و تجربه‌گري‌هاي اخيرش در گستره‌ي توأمان ادبيات آييني و شعر آزاد تبريك گفت. او در كارهاي مختلف، هربار به سراغ تجربه‌اي متفاوت رفته است. و اكنون به عنوان شاعر-منتقدي فراتر از تعاريف سنتي براي خويش جايگاهي شايسته كسب كرده و روش و منشي پيشروانه دارد. باري، اينگونه تجربه‌گري ارزشمند است، خصوصاً كه شاعر ما تلاش مي‌كند در هر كاربا تجربه‌اي تازه عرصه‌ي شعر آييني روزگار ما را وسعتي شايسته ببخشد. اميد كه شعر قدسي روزگار ما به يمن تلاش شاعراني همچون حميدرضا شكارسري رو به اوج و اعتلا داشته باشد؛ انشاءا...

                                                                                                     شيراز بهمن 87

 

□پي نويس‌ها

1- دانش اساطير، روژه باستيد، ترجمه‌ي جلال ستاري،‌انتشارات توس،‌ چاپ اول، بهار 70، ص50

2- عصر پايان معجزات، حميدرضا شكارسري، انتشارات هنر رسانه اردي‌بهشت، چاپ اول 1387، ص5

3- ماتريس زيبايي، بهمن بازرگاني، انتشارات اختران، چاپ اول 1381، ص102

4- همان، ص 98-97

 *مطلب فوق در شماره فصل بهار فصلنامه شعر منتشر شده است

نوشته شده توسط هاشم کرونی در 10:14 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
سفر به گراي 360 درجه + نیوتن به روایت خیام

 ویرایش ۲۷ -اسفند-۸۷

سلام دوستان!

یادداشت حاضر نقدی است بر کنگره هفدهم شعر دفاع مقدس و کنگره سوم شعر فجر که با تلخیص  در روزنامه امروز جام جم (۲۷اسفند۸۷)منتشر شد بی هیچ مقدمه  شما را به خواندن متن کامل آن دعوت می نمایم:

( برای مشاهده ی یادداشت در جام جم کلیک بفرمایید. )

سفر به گراي 360 درجه

 كنگره ي شعر فجر و كنگره شعر دفاع مقدس. نقطه مشترك اين دو رويداد را مي توان اينگونه خلاصه كرد: مديران و متوليان هر دو برنامه استراتژي دورنما و هدف مشخصي براي خويش تعريف نكرده اند و يكي بعد از هفده سال و ديگري بعد از سه سال هنوز فاقد يك چارچوب و متد اجرايي  مشخص است. به عبارتي  اين كنگره ها، سنگ " سيزيف" است كه هر سال دبيري بر دوش مي گيرد و بعد خواسته و ناخواسته از همان بالا پرتابش مي كند و باز روز از نو و روزي از نو. شده است حكايت مربي فوتبال سرشناسمان كه ادبياتش زبانزد است و وقتي مي خواست حداكثر تفاوت را مثال بزند گفت: " 360 درجه متفاوت شده ايم."

آري هرسال اين كنگره ها 360 درجه روي دايره روزمرگي و آمار دادن و گزارش كار پر كردن حركت مي كنند و بعد سر جاي خويش باز مي گردند. بي هيچ تغييري!

اين برنامه ها هر سال دبيري تازه انتخاب مي كنند. نقش دبير در اين برنامه ها قاعدتا بايد نقش پيمانكاري يك حركت فرهنگي باشد. كسي كه صاحب ايده و خلاقيت است و با روش هاي بكر و ناب خويش اهداف كارفرما را به منصه ظهور مي رساند. اما با توجه به آنچه ذكر شد، گويا متوليان امر دورنمايي ندارند و چهارچوبي تعريف نكرده اند چرا كه هر سال آقاي دبير مي آيد و نه تنها شيوه هاي اجرايي را عوض مي كند بلكه از بيخ و بن و اساس و اهداف و كلان نگره ها را نيز تغييرمي دهد. به چند نمونه توجه كنيد: البته قبل از ذكر نمونه ها بايد بگويم به هيچ وجه در پي اين داوري نيستم كه حق با كدام سويه و نگاه است و كدام سمت اين مثال ها محق است كه ان بحثي ديگر است و مجالي گسترده تر مي طلبد. و اما مثال ها:

يك سال دبير كنگره در مصاحبه هايش از لزوم دادن فضا به نگاه هاي متفاوت و جلوه هاي اعتراض (حتا ادبيات معترض به جنگ) سخن مي گويد و سال ديگر دبيري ديگر كنگره را حق  شاعران جنگ مي داند و خودي ها را محق مي داند. از برادران تني و ناتني شعر جنگ مي گويد و اينكه فضا، حق برادران تني شعر دفاع مقدس است و البته بگذريم از اينكه چه كسي صلاحيت دارد متصدي آزمايش "دي ان اي" شود و تني را از ناتني جدا كند!!

يك سال در شعر فجر 12 بخش و ديگر سال 6 بخش مي گذارند و محتوا هاي مختلف را بررسي مي كنند و ديگر سال قالب و كلاسيك و ازاد بودن ملاك داوري است.

يك سال دبير كنگره دفاع مقدس مي گويد نبايد سكه بدهيم و جايزه بايستي معنوي باشد و دليل ها ميآورند تا قانع شويم. سال ديگر، دبير برنامه بساط سكه پراكني مي گسترد و حتما محبوب هم خواهد شد.مگر كسي از سكه بدش مي آيد ؟ سكه مي دادند و نه كرسي آسمان زير پايشان آرام مي گرفت حال كه حتما دبير برنامه عزيز دل برادر خواهد بود آن هم در روزگاري كه به نقل دوست شاعر و روزنامه نگارمان در جام جم، فرداي فجر سوم برخي برگزيدگان خدا بيامرزي نثار ارواح رفتگان متوليان مي كردند از حل شدن مشكل اجاره خانه و پول خريد شب عيد... خوش به حالشان، ما كه ... پس زنده باد سكه!

يك سال دبير نازنين فجر از انبوه  زجر و زحمتي مي گويد كه كشيده تا  مديران را راضي كند به تجليل اخوان و منزوي در فجر و افسوس از عدم توفيق در تجليل بيژن نجدي. ديگر سال در گزارش برنامه مي خوانيم كه گفته اند اين برنامه مال ماست و لاغير و برگزيده اي گفته كه شاعران ايران فقط همين هايند كه اينجا تجليل شده اند و شايد اندك افرادي از قلم افتاده اند و بگذار باز ذكر كنم از ترس تكفير كه در همه ي اين موارد كار ندارم حق با كيست. سخن من هر لحظه به رنگي برآمدن بت عيار است...

به راستي بعد از 17 و 3 سال كجا هستيم؟ سر 360 درجه؟ نه ! بايد منتظر بمانيم ببينيم دبير بعدي كيست؟ زورش چقدر است؟ از چه كسي خوشش مي ايد و از چه كسي خوشش نمي ايد؟ سكه را ترجيح مي دهد يا كارت اعتباري و جايزه معنوي را؟

كساني كه مي گفتند سال ها حذف شده ايم حالا خودشان دبير كنگره مي شوند اما دريغ كه آنان نيز، تيم خويش را جمع كردند. راستي شما به كدام مخالفتان فرصت اظهار نظر و ابراز وجود داديد؟ كدام داورتان از تيم ديگران بود؟ كدام يك از چند كتاب كنگره را به ديگري سپرديد تا گردآوري كند. راستي سهم نسل ما چه شد؟ آنها كه حذف كردند، شما چه كرديد؟ نسل ما كجاي داوري و پژوهش و سخنراني هايتان بود؟

 از سوي ديگر، ملاك انتخاب داور چيست؟ ملاك داوري چيست؟ ليست كانديداهاي نهايي فجرسوم و منتخبانش را مرور كنيد. امسال هم همان هميشگي ها انتخاب شده اند. كي قرار است از اين ليست هميشگي بگذريم. يعني قرار است الي الابد تجليل ها تكراري باشد. كاش سيمرغ ابدي به اين دوستان بدهندو بگويند اعتبارش به اندازه همه ي دوره هاي شعر فجر از الان تا آخرين دوره برگزاري است تا خيال طرفين راحت شود!

 براي بخش جوان گفته اند راه يافتن 20 نفر در هر بخش برايشان افتخار است. در اين ليست 60 نفره برخي چهره ها هستند – تاكيد مي كنم برخي نه همه- كه شهرتشان از برخي داورهاي كنگره اي - تاكيد مي كنم برخي و نه همه – كه شغل شريفشان داوري است بيشتر است و برخي نيز شعرشان قدرتمندتر از آن برخي هاست. چگونه و بر چه اساس و بنياني مي خواهيد معرفي مان كنيد؟

 يكي از اين دوستان جوان با عصبانيت مي گفت ملاكتان براي انتخاب برخي افراد ضعيف كه در ديار خويش نيز جايگاهي ندارند در بخش چشم انداز چه بوده است؟ ليست انبوه برندگان را ببينيد! آيا شبانگاه آسوده سر بر بالش مي نهيد؟ من معتقدم در هر دو برنامه اخير آشكارا حق ضايع شده است. پس اگر به حق معتقديد راحت و آسوده نخوابيد. در يك جشنواره تقريبا همه داوران خود نيز با دست پر و با سكه به خانه مي روند و در ديگري داوري عزيز شعر مي خواند و ضعيف بودن شعرش اسباب سر رفتن حوصله حاضران است. اين كجايش با انصاف همسويي دارد.

من معتقدم حق خيلي ها ضايع شده است. مثلا در داوري هر دو كنگره ي امسال،حق استان فارسي ها ضايع شده است. حق الزحمه و حق داوري نوش جان و گواراي وجود! حلالتان باد! اما اگر وقت كرديد يك بار ديگر كار فارسي ها را، خصوصا سپيد سرايان فارس را با برگزيدگانتان مقايسه كنيد!

فايده اين كنگره ها چه بايد باشد؟ مثلا فرهنگ سازي و تشويق و الگو سازي. در بندر عباس تعداد هرمزگاني هاي حاضر در سالن چند نفر بود؟ در تهران چه درصدي از مردم فهميدند شعر فجر برگزار شده است؟ اين هم تقصير نسل جوان است؟

راستي يك سوال: چه كسي گفته عدالت يعني تقسيم مساوي همه چيز؟ در اين دو برنامه مد شده به همه استانها سهميه هاي مساوي بدهند در فجر  هر استان 3 جوان 3 پيشكسوت و 3 برگزيده عمومي و در دفاع مقدس نيز هر استان 3 نفر كه سهم هر موضوع يك نفر است. با كدام معيار حق خراسان رضوي با مثلا خراسان جنوبي  يكسان است؟ يا سهم اصفهان و يزد يا سهم فارس و كهكيلويه و بوير احمد؟

اين مساوي گرايي عدالت نيست كاريكاتوري از عدالت است كه حتا لبخندي را نيز سبب نمي شود.اصلا فايده جشنواره هاي استاني شعر دفاع مقدس چيست؟ از فارس با مهرباني و محبت و عنايت جناب حسام و زنجاني – كه صداقت و توانمندي هر دو را باور دارم و برادرانه دوستشان دارم- بخشي قابل تامل از برگزيدگان استاني فرصت حضور مي يابند اما دو شاعر توانمند از برگزيدگان پشت در مي مانند و يك شاعر كه نامش جزء برگزيدگان نيست با عنايت و حمايت  يك هم استاني كه در بنياد مشغول كار است مسافر بندر عباس مي شود. آن هم كسي كه علنا عليه جشنواره استاني  سخن گفته است؟ حال شما اگر داور جشنواره استاني بوديد در قبال اين سخن آن دو برگزيده كه شاعران ارجمند و بسيار توانمندي هستند چه مي گفتيد؟ در پاسخ به اين پرسش كه پس فايده جشنواره استاني چيست؟ فايده اش چيست وقتي برگزيدگان بمانند و ان خانم شاعر كه هنوز شعر كلاسيكش اشكال وزني دارد به مدد رفاقت راهي بندر عباس شود، زنده باد هتل و هواپيما!

من هاشم كروني نويسنده ي اين سطور عاشق شعرم و عاشق كلمه و كلام. با این نظام و ارزش های آن نیز بیگانه نیستم. برای جنگ  و   شهيدان عزيزش كتاب نوشته ام وبه پاس اين افتخار، سرم را بالا مي گيرم. دنبال دبیری و  داوری و گرفتن جای کسی هم نیستم پس تکفیرم نکنید. اگر اين حرف ها را گفتم از سر عناد نبود. انگي به نسل من نمي چسبد. اين ها حرف من نیستُ حرف نسل من است. لطفا با پيش فرض دشمنی برخورد نكرده و کین ورزی نکنید. من انچه شرط بلاغ بود گفتم تو خواه از سخنم... بگذريم. يا علي مدد. يا حسين" عليه سلام".

هاشم كروني

 شيراز- اسفند 87

 

■■■

 

نیوتن به روایت خیام

***

یا کاسه ی سر خیام باشی

یا کوزه ی این قلیان

این دسته هم که گردن هیچ...

گاری را هل بده پیرمرد

سیب هات هم بیفتد

کاسه ی سر نیوتن را پر از شراب می کنیم و

به سلامتی قهوه خانه ها خالی می شویم

تنم را دود کن

گلوی من

نه سوتک کودکی ست

نه آواز خوانی تو

تنها تاریخ قل قل سماوری ست

که لای یک های عمیق پیر مرد گم شده است

*هاشم کرونی

نوشته شده توسط هاشم کرونی در 0:56 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یازدهم دی 1386
بلای آن دو " نام " عظیم
در حاشیه شیراز، ادبیات و شبه عرفان

شعر و ادبیات در شیراز جنت طراز، هماره تحت سیطره عرفان بوده است. این عرفان در طول زمان رنگ عوض کرده، اما ماهیت اصلی آن همچنان با اندکی تغییر، گاه کمتر و گاه بیشتر حفظ شده است.گرچه آنچه امروز از آن میراث باقی مانده ، کم ژرفا و سطحی و به تعبیری شبه عرفان است. 

علت گرایش به عرفان چیست؟ شاید بنا به الگویی که در تحلیل روانشناختی مشابهی ارائه شده [1] این در خود فرورفتگی و عرفان گرایی محصول " نیاز به امنیت" و احساس امنیتی است که قاطبه اهل فرهنگ این دیار، نتوانسته اند در محیط زندگی اجتماعی خویش در شیراز به آن دست یابند و بدین لحاظ سعی کرده اند راهی به سوی عالم کشف وشهود بیابند و از این رو در میان نسل پیشکسوت مکتب ادبی شیراز، رویکرد به انگاره های عراقی، نوعی ارزش است و شیوه هندی را امری مذموم می دانند و این را می توان در بازمانده های آن نسل نیز مشاهده کرد. کسانی که تفکر ادبی شان ریشه در مکتب بازگشت دارد.

و از تأثیرات دیگر این امر می توان به خیال گرایی آنان اشاره کرد که البته از شاعران سنت گرای فارس امری عجیب نیست ودرعالم تفکر و عرفان نیز خیال جایگاهی ویژه داشته است چنانکه فی المثل درباره شیخ اکبر ، محی الدین ابن عربی گفته شده که جهان اندیشه خود را با اتکا بر عالم خیال بنا کرده و آنرا جهان غیرواقعیات نمی دانستند بلکه عالم خیال را مرتبه چهارم وجود وواسطه بین عالم روح و مادی دانسته است[2].

اما در میان این شاعران، خیال به شکلی کم ژرفا بروز و ظهور یافته است و متأسفانه نتوانسته اند از تمام ظرفیت های عالم خیال بهره برداری بهینه کنند و البته با این همه، آنچنان در بند همین خیال گرایی وسیع اما کم عمق مانده اند و آنچنان این امر بر آنان تأثیر گذاشته است که نسل نو شاعران مکتب شیراز نیز از آن مصون نمانده اند و به همین دلیل گاه در برخورد با تجربه های تازه تر ادبی که محوریت شعر را از کانون خیال به کانون زبان تغییر داده اند دچار مشکل می شوند و به صورت کلی جریان های زبانگرای شعر امروز آنگونه که باید در سرزمین ریشه دار شعر شیراز ریشه نگرفته اند و قاطبه شاعران این دیار، دل به سودای غزل سپرده اند. به عبارت دیگر می توان در محافل و حلقه های ادبی شیراز نوعی پوپولیسم در عرصه ادبیات را یافت که خویش را در لباس دموکراسی ادبی عرضه داشته و به دلیل کثرت غزل دوستان و غزل باوران توقع دارد افسار شعر در درست اعاظم غزل سرا باشد چرا که در این منظر توده گرا شعر مرکبی است که شاعر را به سمت بهره مندی از خوان همایش ها و کنگره ها ، تریبون ها و روزنامه های محلی و احیانا کف زدن ها و به به و چه چه های دخترکان و پسرکان نوآمده راهنمایی می کند و چه بهتر که پالان این مرکب از  دو سوی موزون و مقفا باشد تا بتوانند به تنهایی و به تمامی کام دل از آن بگیرند.

باری، جامعه ادبی این دیار که به دو بلای توامان خیال محوری سطحی و بالطبع عرفان محوری غیر اصیل - و اخیراً سانتی مانتال - از یکسو و پوپولیسم ادبی از سوی دیگر دچار شده راه را بر هرگونه نوجویی سد می کند و البته پدرخوانده های ادبی این شهر از دیروز شیراز دو بت بزرگ ساخته اند و خویش به مرده خواری بر سر سفره همیشه پهن ختم آنان نشسته اند. این دو بت بزرگ را همگان می شناسند و اگر برای ایرانیان و حتا بشریت خیر عظیمند برای ادبیات شیراز، تصویری از آنان ساخته شده که محصول محافظه کاری پدر خوانده های مرده خوار ادبی است که آنان را تبدیل به دو بلای دائماً نازل کرده  که اگر چه هنرشان رحمت است اما چنگ زدن به نامشان از سوی مرده خوارانی که سیمای درونشان تصویر عینی دگماتیسم است یعنی برخی شاعران منجمد این دیار، زحمت است و این حکایتی است بس شگرف.

و البته می دانم از پس این نوشتار میراث خواران و فرصت طلبان و ارواح متحرک عرصه شعر و ادب شیراز چون لاشخور بر جنازه نحیف صاحب این قلم هجوم خواهند برد که آنان " نام" حافظ و سعدی و نه میراث ادبی آنان را ناموس ادبی خویش می دانند و لابد خواهند خواست سزای هتک حرمت ناموسی از من بگیرند اما واقع مطلب آن است که این دو " نام " چون بختک بر شهر شعر سایه افکنده اند.

به هر جای این دیار بنگری از اهل فرهنگ تا ارباب قدرت، همه و همه شیراز را که هنوز نه یک سینمای به درد بخور دارد، نه یک سالن استاندارد و نه چیزی که بتوانی دلت را بدان خوش داری ! پایخت فرهنگی ایران می خوانند و حجت این مدعا را وجود حافظ و سعدی می دانند و البته از بس این ادعا را تکرار کرده اند خودشان نیز آن را باور کرده اندکه اگر این شهر پایتخت فرهنگی است- که البته حق دارد باشد- پس وای به حال ولایات دیگر این ملک!

از دیگر سوی، هرگاه درعرصه ادبیات در این دیار بخواهی دست به نوآوری و تهور، از هر نوع بزنی سریعاً سرکوب می شوی و متهم به گناه نابخشودنی سنت ستیزی می شوی و البته فراموش نباید کرد که این مسأله مولود همان عرفان سطحی است که نوعی کرختی وسستی را در شیراز سبب شده که پدر خوانده ها شیراز را به اعتبار سعدی و حافظ شهر عرفان می خوانند و خواندیم که نمود عرفان در ادبیات امروزین این دیار ژرفا ندارد!

با این همه که آمد آیا حق ندارم از " نام" این دو عزیز گلایه مند باشم که نیک دیده ام دو مثال زیر را . نخست جامعه آمریکا که به دلیل نداشتن پشتوانه تاریخی و دیروز پر غرور گذشته پرافتخار، عزمی عمومی را حس می کند که خواهان ساختن فردایی پربار است. آنان دیروز پر غرور ندارند، لذا فردایی پربار می خواهند و به هر قیمتی سعی دارند آن را بسازند.برای آن حتا لشکر کشی هم می کنند تا این فردا را بسازند .من به درستی و نادرستی اش کاری ندارم که حاصل آن توحش است یا تمدن نوبنیاد !

و مثال دوم یک نمونه بومی در نزدیکی شیراز است. تا 80 سال پیش بین شیراز وتخت جمشید شهری وجود نداشت و از آن زمان تا کنون از اجتماع چند روستا، حول محور یک کارخانه، شهری نوبنیاد عنوان مرودشت به وجود آمده که امروز در عرصه های مختلف پس از شیراز، دومین شهر استان است، هم وسعت، هم جمعیت  و هم مسایل دیگر و این عجیب است از فارس که چندین شهر باستانی و پایتخت دوره های مختلف را در خویش جای داده است.

باری این دیار نیز همان حکایت را دارد. ساختن فردا به جای دیروزی که وجود نداشته است اما در حوزه فرهنگی شهر گل وبلبل ما به عرفان کم ژرفا و دو نام دل بسته ایم . دیروزی که خودمان هم آن را عمیقاً نمی شناسیم و به همین دلیل کاری به فردا نداریم. اما فردا... 



- بتولی سید محمد علی، یونگ و سهروردی( مبانی فلسفی و عصب شناختی نظریه یونگ )، انتشارات اطلاعات، 1377/ ص 32. [1]

- اولوداغ سلیمان، ابن عربی، ترجمه داوود وفایی، نشر مرکز، 1384/ص 110.[2]

***

۵ مطلب آخر وبلاگ

19آذر 86- گفتگو با ایسنا

20آبان86- نوشتن از قیصر

8 آبان 86-ناگهان چقدر زود...

14مهر86- اسم تو

15 شهریور 86- چشم اسفندیار



نوشته شده توسط هاشم کرونی در 11:43 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیستم آبان 1386
نوشتن از قیصر
* متن سخنرانی در مراسم سوگیاد دکتر قیصر امین پور در باغ مهر جوان شیراز

از قیصر امین پور نوشتن، مثل شعرهای قیصر، مثل شخصیت قیصر، کاری است سهل و ممتنع. راحت است از آن جهت که قیصر در فضای شعر امروز نفس می کشید و نگاهی ایستا و ساکن نداشت. بلکه شخصیتاً به گونه ای پرورش یافته بود که نگاهش رو به آینده باشد و این مسأله برای نسل جوان خوشایند است چرا که زمینه ارتباط بیشتر را بین مخاطب و متن فراهم می کند.

از سوی دیگر، این مسأله سخت است و آن نیز بر می گردد به پیچیدگی های درون شاعری به نام قیصر امین پور که به نظر می رسد در عرصه زندگی اجتماعی به عنوان یک شاعر، سلوکی خاص و ویژه داشته و می خواهم در اینجا بگویم قیصر قابل  انطباق ترین تصویر به تصور آرمانی شاعر در ذهن نسل ما بود. تصویری رندانه از فردی که حس و خرد را به هم آمیخته و در زندگی نیز آنچنان سلوک می کند که عام خاص او را همرنگ خویش می پندارند. و می توان او را محبوب ترین شاعرروزگار ما خواند که همگان از متعهدین ادبی تا دگر اندیشان فرهنگی او را به پاس شاعر بودنش دوست داشتند.

باری با این حال، می خواهیم در این فرصت از قیصر و نگاه او به زندگی بگوییم. در فرصتی اندک که تنها مجال نگاه کردن به برخی جلوه های دلنشین از شعر اوست.

 

اعتراض

اعتراض، شاخصه اصلی نسلی است که خود را نسل سوخته شعر انقلاب می دانند. کسانی که در غوغای اجتماعی سالهای نخست پیروزی انقلاب، بر طبل هنر متعهد کوبیدند و می خواستند با هنرشان دنیا را عوض کنند. از این گروه، عده ای قابل توجه هنوز هم سرگرم صدور آرمانشان با زبان هنرند و منتظر حصول نتیجه، اما به مصداق آنچه "نیمای بزرگ" گفته بود غربال به دست از پس کاروان آمد و تنها چند تن به جای ماندند. از آن گروه، شعر چند تن به عنوان نمونه هایی در راستای هنر ناب باقی مانده که آثار قیصر سر آمد آنان است اما به نحوی در آثار همه آنها این  اعتراض است که نمود یافته است.

 

وقتی جهان

از ریشه جهنم

و آدم

        از عدم

و سعی

        از ریشه های یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

                         در حرف

کفتار را

         به کفتر

                 تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

                       مثل نان

                               دل بست

نان را

        از هر طرف بخوانی

                                نان است !

( گزیده اشعار ص 106)

 

با این همه ژرفای اعتراض در شعر قیصر، بیش از بسیاری از همنسلان اوست. به این دلیل است که در شعرهای قیصر بسیار با پرسشگری روبروییم و به صورت مشخص " چرا " در شعر او پسامدی بالا دارد و امروز اعتراض سهل انگارانه نیست.

 

 

بغض های کال من چرا چنین

گریه های لال من چرا چنین

دل مجال پایمال درد بود

تنگ شد مجال من چرا چنین؟

ای چرا و ای چگونه عزیز

جرأت سوال من، چرا چنین؟

                                                   ص 19

 

یا در این شعر که بازهم " چرا" وزنی قابل تأمل دارد:

 

" بادا" مباد گشت و " مبادا" به باد رفت

" آیا" زیاد رفت و " چرا" در گلو شکست

 

 با این همه جنس اعتراض قیصر به گونه ای است که او را در عین فریاد به نوعی سکوت وا می دارد و فریاد او و زبان حال سکوت است :

 

حنجره ها روزۀ سکوت گرفتند

پنجره ها تار عنکبوت گرفتند

عقده فریاد بود و بغض گلوگیر

بهت فصیح مرا سکوت گرفتند

                                                    ص 108

 

از جمله جلوه های دیگر این نمونه اعتراض، مسأله " غم نان " و البته نشان دادن تأثیر آن در روند همین اعتراض هاست. جایی مثلاً می گوید:

 

نعره زدم: عاشقان گرسنه مرگند

درد مرا قوت لایموت گرفتند

                                                    ص 108

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

ص111

 

و البته در شعری دیگر به روزمرگی های زندگی می پردازد و فرصت از دست رفتن دردهای جاودانگی :

 

 

 

پس کجاست؟

چند بار

خرت و پرت های کیف باد کرده را

زیر و رو کنم

پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار

کارت های اعتبار

...

پس کجاست؟

یادداشت دردهای جاودانگی

                                                ص 43

خستگی و دلزدگی

گویا این سرنوشت شاعران نسل های اخیر است که بسیاری از پس اعتراض به گونه ای دلزدگی و خستگی برسند. دلزدگی و خستگی ای که حاصل برآورده نشدن خواست های شاعران بوده است. خواسته هایی که شاعر در مقام مصلح اجتماعی آن را برای اصلاح امور جامعه طلب کرده است.

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

ص 46

 

گفتی غزل بگو، چه بگویم، مجال کو

شیرین من، برای غزل شور و حال کو

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصلۀ قیل و قال کو

ص49

 

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

ص113

 

با این همه، قیصر خسته و دلزده، ناامید نیست و نگاهش رو به فرداست:

 

سراپا اگر زد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

ص 121

 

علت این مسأله به تفکر فلسفی او بر می گردد که ریشه در جهان بینی دینی او دارد.

 

تفکر دینی

دین در ساخت ذهنی قیصر جایگاهی ویژه دارد. با این همه او خویش را مبلغ مذهبی نمی داند و در پی استفاده از شعر به مثابه منبر و ابزار شعاری تفکر دینی نیست. نگاه کنید به این شعر که درباره امام حسین (ع) است اما برخلاف غالب شعرهای رایج زمان ارائه این اثر، سعی شده با گرایش به سمت هنر ناب، در لایه های زیرین این اثر، تفکرشاعر ارائه شود :

 

تاریخ عاشقان

فهرست کوچکی

از بی شمار نام شهیدان توست

پیغمبران

به نام تو سوگند خورده اند

و شاعران گمنام

تنها به جرم بردن نام تو مرده اند

زیرا که نام کوچک تو

شرح هزار نام بزرگ خداست

زیرا هزار نام خدا

زیباست!

ص 89

 

و می دانیم که معنای لغوی نام حسین، به معنای زیباست و البته در همین شعر می توان به کدها و ارجاع  هایی اشاره کرد که بدون درافتادن در ورطه شعار، یادآور جلوه های دینی قضیه است. به عنوان مثال تلمیح سیب و جایگاه آن در تفکر عاشورایی:

 

نام تو چیست؟

لبخند کودکی است

که با حالتی نجیب

لب باز می کند

که بگوید

" سیب"

ص88

جلوه دیگر این تفکر دینی را می توان در درونمایه انتظار در اشعار وی جست:

 

چه اسفند ها...آه!

چه اسفندها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می رسی

از همین راه

ص102

 

این روزها که می گذرد هر روز

در انتظار آمدنت هستم

اما

با من بگو که آیا، من نیز

در روزگار آمدنت هستم؟

ص 65

 

که البته فضای ساخته شده در شعر اخیر، بسیار به فضای ذهنی فروغ در شعر کسی که مثل هیچ کس نیست نزدیک است.

 

روزی که سبز زرد نباشد

گلها اجازه داشته باشند

هرجا که دوست دارند

 بشکفند

دلها اجازه داشته باشند

هر جا نیاز داشته باشند

بشکنند

ص63

 

نوستالوژی کودکی

از جمله تم های قابل تأمل در شعر قیصر کودکی است و این عجیب نیست از شاعری که سعی در زلالی داشته و می دانیم که کودکان زلالند. این تم را در آثار او می توان با سرودن شعر برای نوجوانان و کودکان و روزنامه نگاری برای آنان ( سردبیری سروش نوجوان) کنار هم قرار داد.

 

درخواب های کودکی ام

هر شب طنین سوت قطاری

از ایستگاه می گذرد

ص 37

 

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاقی ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت

می شدم پروانه، خوابم می پرید

خواب هایم اتفاقی ساده بود

زیر سقف ما که طاقی ساده بود...

ص 111

 

زیبایی های شکلی

هرچند در این نوشتار بیشتر به جلوه های درونمایه ای و محتوایی آثار قیصر پرداختیم اما حیفم می آید یکی دو نمونه زیبا از توانمندی های او در راه ساختن ادبیات ناب راذکرنکنم

 

کشف های تصویری در آثار قیصر، گاه لحظه های بسیار زیبایی را رقم می زند. مثلاً در این شعر که برای " نام حسین" گفته شده:

 

لبخند

در تلفظ نامت

ضرورتی است!

ص88

 

که می دانیم تلفظ نام حسین با نوعی لبخند ملیح در چهره همراه است.

 

یا این بازی زیبا با حرف قاف:

 

و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من

آغاز می شود!

ص 98

باری در هر حال امروز قیصر در میان ما نیست. اما شاعر نمردنی است اگر شاعر را از دریچۀ شعرهایش ببینیم و قیصر ...

 

 

شیراز- آبان 86

 

 

 

کلیه اشعار از کتاب گزینه اشعار قیصر امین پور- تهران، انتشارات مروارید- چاپ نهم 1385 ، نقل شده است.

۵ مطلب آخر وبلاگ

8 آبان 86-ناگهان چقدر زود...

14مهر86- اسم تو

15 شهریور 86- چشم اسفندیار

7مرداد86-لی لی

14 تیر 86- سیلویای من!

 

نوشته شده توسط هاشم کرونی در 11:32 | | لینک به این مطلب
جمعه سیزدهم بهمن 1385
فراتر از خط كشي ها

تحليل شعرهاي عليرضا قزوه با نگاه به قطار انديمشك

هاشم كروني

درآمد

شعر فارسي پس از انقلاب ، اتفاقات مختلفي را به چشم ديده است.و البته شاعران گونه گوني كه هر يك چندي در كانون توجهات بودند و سپس عرصه را به ديگران سپردند.

در ميان چهره هاي شناخته شده شعر انقلاب ، البته گرايش به قالب ها و گونه هاي كلاسيك چشمگير تر است و چهره هاي مطرح، معمولاً دل به عروس شعر پارسي سپرده اند ، اما حركتي كه توسط موسوي گرمارودي و «خط خون» شروع و با «گنجشك و جبرييل» سيد حسن حسيني قوام يافت. در دو دهه اخير، با اقبال چهره هاي موفقي در شعر انقلاب مواجه شده است. به دلايلي كه در اين نوشتار ملاحظه خواهيد كرد، من عليرضا قزوه را يكي از موفق ترين ها در اين عرصه مي دانم ،شاعري كه به نظر مي رسد علي رغم اعتقاد به خط بندي ها و مرز كشي هايي كه در سه دهه اخير در شعر ما وجود دارد، در اين ساليان جغرافياي ذهني اش را آنقدر توسعه بخشيده كه ديگر مي توان او را شاعري مقبول عموم، حتي فراتر از خط كشي ها دانست.

*       

قطار انديمشك ، گزيده اي است از سال هاي شاعري قزوه از 1363 تا .1383 شعرهايي كه از نخلستان و خيابان شروع مي شود و به قطار انديمشك ختم مي شود. اين نوشتار تحليل نگاه قزوه  است در بيست سال شاعري با اتكا به گزيده اي كه خودش گفته پاره هاي روحش هستند و مثل بچه هاي جنگ دوستشان دارد.

*   رنگ اعتراض

اگر بخواهيم براي شعرهاي قزوه رنگي بيابيم،‌قطعاً اين رنگ، رنگ اعتراض است. چرا رنگ اعتراض؟ زيرا شعرها نه سفيد سفيدند، نه سياه سياه،‌گاهي يكي ، گاهي هر دو ، گاهي خاكستري ، گاهي سبز، گاهي سرخ، اما حقيقت آن است كه قزوه شاعري است معترض.

اعتراض البته در شعر، مساله اي ريشه دار از گذشته تا امروز است، علي الخصوص در شعر پس از مشروطه ايران كه متاثر از تجربه هاي سياسي و اجتماعي ادب مشروطه است، شاعران دريافتند مي توان شعر را از حيطه عشق و عرفان، پدر خوانده هاي ديرين شعر پارسي، خارج ساخت.

در ميان شاعران جهان نيز شعر اعتراض جايگاه ويژه اي دارد، در جهان اسلام و عرب نيز انقلاب 1963 فلسطين و حضور شاعران چونان وجدان آگاه انقلاب در صحنه ، زمينه ساز پيدايش نسل اول از شاعران مقاومت و شاعران معترض شد.

قزوه نيز كه خويش را به عنوان شاعري معترض نسبت به مسايل گوناگون جهان اسلام نشان داده، از اين تجربه ها غافل نيست و به همين سبب تلاش دارد خط اعتراض را در طول دو دهه پيگيري كند.

خط اعتراض البته در دفترهاي مختلف اين مجموعه ، نمودهاي گوناگوني دارد. اگر در دفتر اول يعني از نخلستان تا خيابان قزوه بي محابا به دين فروشان مي تازد:

هلا دين فروشان دنيا پرست

سكوت شما، پشت ما را شكست

(قطار انديمشك ص 27)

او از خدا چند هزار ركعت طلبكار است

و خاطر خواه جيب هاي برآمده است

بي خبر از همه جا

براي بنياد نبوت صلوات مي فرستد

و گاه ماركوس را محكوم مي كند

تا سياستش عين ديانتش باشد(ص 35)

و اگر در اين مجموعه ، مستقيماً به دل جامعه مي زند تا نمودها و نمادهاي دين فروشي را اين گونه به تصوير بكشد:

و هيچ كس به ريش داران بي ريشه نگفت

بالاي چشمتان ابروست( ص31)

اما در مجموعه شبلي و آتش اين اعتراض را به گونه اي توسعه مي بخشد:

صداي آژير اشك مي آيد

در پشت نام هاي شهيدان

پنهان شويد  (ص88)

اين تجربه توسعه بخشي معنايي و‌آشنايي قزوه با شعر جهان اسلام و دغدغه اش نسبت به اتفاقات اين امت،‌سبب شده تا از اعتراض هايي به شكل هاي فوق فرا روي كند و در پي يافتن نگاهي جهان شمول باشد.

اگر نسل هنرمندان انقلاب، دغدغه هايي مشابه هم دارند، بايستي باور كرد كه اين دغدغه ها مهم اند . ابراهيم حاتمي كيا در سينما و عليرضا قزوه در شعر، يكي خاكستر سبز را مي سازد و ديگري مي نويسد:

«ماگلاي » من

پرندگانت دود مي شوند

«ماگلاي» من

در آسيابت خون مي ريزند

باروت مي برند    (ص82)

قزوه اندك اندك مي خواهد شاعر جغرافيايي فراتر از روزمرگي هاي هم نسلانش ، شاعر جغرافياي دردهاي جهان اسلام باشد. از اين رو گاهي براي آوارگان كرد عراقي مي سرايد:

ني لبك خورشيد را

شكسته مي بينم

«گوران » بي شمار مي بينم

«عبدا...» را گريان مي بينم در خواب

و مژگان شيركو را «سوتماك» (ص80)

و فلسطين كه دغدغه طولاني و مستمر او در طول اين سال ها است:

درالخليل

گل ياسمن را دست بند زدند

دمشق سمعكش را گم كرد

آواز بخوان تهران

شاد زي بيروت

جاز بزن بغداد   (ص 89)

اين مساله البته گاه سبب مي شود شعر كاملاً كار كردي ايدئولوژيك بيابد و مساله اين جاست كه بعضي اوقات شايد شعر محمل ايدئولوژي شود و در ميانه فراموش گردد، هر چند انصافاً در كار قزوه كمتر از اين اتفاقات افتاده؛ اما خواندن شعرهاي قزوه براي شعر دوستاني كه تنها عاشق لب جوي گذر از كوچه معشوقه- آن هم از نوع امروزي اش- هستند ، شايد جذاب نباشد.

آخر شاعر اين شعرها اصرار دارد دغدغه هايش را همه بدانند. وي از دردهايش صحبت مي كند و البته هنوز خيلي ها هستند كه دردمندي را دوست ندارند!!

*   دردهاي جامعه

گفتيم قزوه شاعري دردمند است؛ اما اين دردمندي و آن تلاش براي جهان شمولي، همه شعر قزوه نيست. وي اتفاقاً مي خواهد در متن رويدادهاي جامعه باشد. اين روند در كارهاي اخيرش هم ديده مي شود. وي كه خبر خوش هسته اي دولت نهم را با شعري عارفانه و شهودي ثبت ادبيات كرد، اين توجه را از سال هاي دور در شعرش لحاظ كرده است.

در يك گوشه شهر مردم با دو حلقه لاستيك خوشبخت مي شوند

در بالاي شهر به نيت چهارده معصوم

آپارتمان هاي چهارده طبقه مي سازند

(ص 53)

اين همه خون حجامت ملت بود

تا حاج آقا همچنان چلو كباب كوفت كند

تا قليان بكشد

به تسبيح شاه مقصودش بنازد

و باتلفن زيمنس معامله كند (ص34)

در شعرهاي بعدي و در مجموعه هاي اخير، قزوه به عنوان شاعري كه خود را شاعر دفاع و جنگ مي داند معضلات و مشكلات آدم هاي جنگ را به شعر مي كشاند. اينجا نيز مي خواهم مجدداً مشابه سازي كنم و بگويم اين نيز اتفاقي است كه باعث نجات سينماي جنگ شد و اگر واكاوي اجتماعي رواني آدم هاي جنگ، پس از نبرد توسط هنرمنداني نظير حاتمي كيا نبود، اين گونه در سينماي ما مي مرد و در شعر جنگ نيز اگر تلاشي از اين گونه كه قزوه شروع كرده ادامه يابد (البته از نوع اصيل آن ) شعر جنگ نمي تواند با اقبال رو به رو شود.

نفس كه تنگ مي شود

چفيه ات را با اشك خيس كن

شيميايي ست! (ص 162)

قزوه درد آدم هاي جنگ را مي شناسد و مي داند در هياهوي روزمرگي ها چه مصائبي بر اين آدم ها مي گذرد:

آقا!

جايي كه لنگه كفش پاي چپ بفروشند

سراغ نداري ؟(ص 166)

اين همه البته به معناي جنگ خواهي قزوه نيست. وي شاعر دفاع است و حتي خود به مصائب و معضلات جنگ واقف است. مي داند آوار مصائب هاي جنگ، چگونه بر جامعه سنگيني مي كند، از اين رو مثلاً در اين قطعه تلخ از بين رفتن نخل و ستاره را به عنوان نمادهاي آرامش  و ايستادگي ياد مي آورد و وا گويه اي دارد كه نشان مي دهد او نيز دوست داشت در جنگ نه نخل و نه ستاره، هيچ يك آسيب نمي ديد و البته تصوير ايثار نيز ديدني است:

و پيش از آنكه ماسك خود را

به ماه تعارف كني

نخل و ستاره را به عقب بفرست (ص 163)

البته قزوه در بخشي از عمر شاعري اش ، چونان تنهايي در ميانه جمعيت جبهه را از زاويه اي نوستالژيك نگاه مي كند. وي كه فراموش نكرده معترض بودن را ، فرياد هايش را مي نويسد:

دسته گل ها دسته دسته مي روند از يادها

گريه كن اي آسمان در مرگ توفان زادها

سخت گمناميد اما اي شقايق سيرتان

كيسه مي دوزند با نام شما شيادها (ص 18)

مرا كشت خاموشي لاله ها

دريغ از فراموشي لاله ها

يك جا نيز ، قطعه اي از شعر او مرا به ياد ديالوگي از نوشته هاي مرحوم علي حاتمي انداخت.

در فيلم كمال الملك ، مظفرالدين شاه ، پس از قبول استعفاي اتابك از او مي خواهد زير كرسي بنشيند. اتابك ابا مي كند كه عزم سفر دارم و شاه مقصد را مي پرسد و پاسخ اتابك زيارت مكه است. شاه مي پرسد از كدام سمت و اتابك مي گويد از سمت روسيه. شاه مي گويد از اين راه به خدا نخواهي رسيد .

قزوه نيز معترضانه عافيت طلبان و رياكاران را مورد خطاب قرار مي دهد كه:

بعضي ها براي جنگ شعار مي دهند

و خودشان از جاده شمال به جبهه مي روند (ص 43)

 

v   وسعت معنا

سرزمين معناي شعر معاصر، وسعت آنچناني ندارد. منظور البته اتفاقات تجربي ساليان اخير است كه دوستان جوان علي رغم همه ادعاها و آرزوها، در حوزه معنا نتوانسته اند دستاورد خاصي داشته باشند. قزوه اما سعي دارد، وسعت سرزمين شعرش فراتر از مرزهاي زمان و مكان باشد اين توسعه بخشي معنايي گاهي در قالب تشخيص است و خود را زيبا بروز مي دهد،‌آنجا كه مثلاً در چند شعر از دفتر آخر كه به نام كتاب يعني «قطار انديمشك» نامگذاري شده، قطار، از جسمي آهني، در معنا توسعه مي يابد و آنگونه كه درشعر ناب و خالص جزو ضروريات است با بهره مندي از تكنيك هايي «مثلاً تشخيص» قطار شخصيت مي يابد:

قطار انديمشك

ساقدوش شماست

در شب حنابندان (ص 186)

اسلحه را گذاشته بر شقيقه اش

گفتند

-        بار گرد

باز نمي گشت

ازيال هاي قطار

خون مي چكيد! (ص 190)

اما از مهمترين تكنيك هاي استفاده شده در اين دفتر تلميح و بهره مندي از اسطوره هاي ديني و تاريخي  است (بي هيچ اصراري بر لفظ اسطوره ). به عنوان مثال ، تلميح نوح به عنوان شخصيتي كه در بسياري از متون، اعم از متون مذهبي (عهد عتيق قرآن كريم)‌، كتب تاريخي ، كتب اسطوره شناختي و ... وجوه  مختلف شخصيتي اش به ما شناسانده شده ، كمك مي كند تا شعر قزوه از لحاظ معنايي وسعت بيابد. مثلاً در اين قطعه، قطار انديمشك ، نمادي از جبهه و مركب اهل جبهه‌، به كشتي نوح يعني سفينه نجات نوع بشر و البته هستي و جانداران زمين پيوند معنايي مي خورد:

حالا رسيده ام به ايستگاه آسمان

قطار،كشتي نوح است

جهان

جزيره مجنون است

قطار

بر دو كوهه مي نشيند(ص 164)

يا در قطعه اي ديگر كه سه مفهوم و نماد قطار انديمشك (جبهه ) سيمرغ (عارفان كامل - بچه هاي جبهه) و نوح و كشتي اش (ناجي و سفينه نجات ) را به هم پيوند مي دهد:

با سوت آخرين

كه نوح بيايد

قطار راه مي افتد

سيمرغ در هر واگن

نوح گفت:

همه سوار شويد!

و پرندگان

قطار را به آسمان بردند (ص 170)
دلبستگي قزوه به اين تلميح تا بدان حد است كه نسخه اش براي رفتن به سمت خدا نيز به اين قضيه پيوند مي خورد:

كاش زمين را آب مي گرفت

نوح مي آمد

انسان‌، پرنده مي شد

و درخت، پلي به سمت خدا

البته، تلميحات و استفاده از اسطوره هاي ديگر نيز در شعرهاي قزوه، زيباست و قابل ذكر گاه در يك روايت، از ستاره داوود و وهم صهيونيست ها مي گويد:

ستاره شكسته داوود را چسبانده اند با سريش و گلوله

به خاك قدس

و مي گويند آسمان اين جاست (ص 149)

گاه نيز صداقت و عطوفت حضور دو شهيد (خرازي و زين الدين ) را به تلميح فرزندان يعقوب پيوند مي زند.

اين كه گريه مي خندد از تبار يعقوب است

آن دو غيرت  ناياب ، يوسفند و بنيامين (ص 131)

و گاه نيز دو پيامبر ستم كشيده از بني اسراييل را به ميانه شعرش مي آورد تا ستمكاري صهيونيست ها را نشان دهد:

قدس خون يحيي در دل تشت است

قصه يوسف درون چاه (ص 137)

گاهي نيز دلاوري هاي جبهه را به تاريخ ملي ايران و معاصرين پيوند مي زند:

اين بار دو قطار انديمشك

ميرزا كوچك جنگلي ست

با دكتر حشمت

و بچه هاي لشكر قدس

امروز هم با قطار انديمشك

ستارخان و باقرخان

قشون تبريز و

بندر شرفخانه

و بچه هاي لشكر عاشورا (ص 198)

v   و ...

با اين همه، عليرضا قزوه شاعر است . شاعري كه سعي كرده جغرافياي متنش، جغرافياي مردمان ستمديده و رنج كشيده باشد. شعرهاي اخيرش و واكنش هايش به جنگ فلسطين به جنگ حزب ا... لبنان و اسراييل ، حمايتش از سيد حسن نصرا... و ... ،همه و همه شخصيت او را به عنوان شاعري فراتر از جغرافياي انقلاب نشان مي دهد. شايد بايستي مطمئن باشيم انقلاب دارد فكر و ايده صادر مي كند. آن هم نه توسط سياستمداران و سياست بازان ؛بلكه به مدد همت هنرمندان و شاعران. قزوه اين را خوب مي داند:

حالا قطاري از سلام

در زير خاك

و مي رسد چه زود

به كربلا

به وادي السلام نجف

اين قطار را

نه سازمان ملل مي بيند

نه ماهواره ها

فقط او مي بيند

و شاعران!

 

  پي نويس

1- حنجره اي براي هميشه ، محمدرضا خالصي، نشر ژيمند 1384، ص 90
نوشته شده توسط هاشم کرونی در 15:16 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385
دردواره هایی به نام ترانک

 سلام . چند وقت پیش  مجموعه ی جدیدی از شعرهای غلامرضا کافی را به نام ترانک ها شامل شعرهای کوتاه و طرح های او خواندم .با ذکر این نکته که کافی عنوان ترانک را برای این قالبی شعری برگزیده یادداشتی را که بر این مجموعه نوشته ام تقدیمتان می نمایم:

 

       q      ترانك و هايكو

بحث پيرامون كتاب را از مفهوم ترانك آغاز مي كنيم . كافي كه ذوقي بسزا در اين مورد دارد ، نام كتاب را ترانك ها گذاشته است . وي ترانك را معادل فارسي هايكو دانسته و سعي دارد اين نام را به مجموعه ي زبان فارسي اضافه كند .

البته به تصريح دكتر كاوس حسن لي در «گونه هاي نو آوري در شعر معاصر ايران»-  كه اتفاقاً چند نمونه نيز از ترانك هاي كافي در آن به عنوان شاهد مثال ذكر شده است ترانك كوتاه ترين شعر كاملي است كه ساخت و معناي مشخصي دارد و نه مانند شعرك تنها يك تصوير واحد است و نه مانند هايكو تنها به طبيعت بسنده مي كند. يعني او بين هايكو و ترانك تفاوت قائل شده است.

حسن لي ما را به« سلوك شعر» محمود فلكي ارجاع مي دهد تا برخي ويژگي ها ي ترانك و فصل مميز آن با هايكو را ببينيم . در اينجا بايستي ديد كه آيا شعر هاي كافي اين ويژگي ها را دارد يا خير ؟

 دنباله ی مطلب را در لینک ادامه مطلب بخوانید... 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاشم کرونی در 9:36 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوم آبان 1384
با زبان ساده‌ي گل ‌هاي قاصد 5

سلام

قبل از تحریر: وبلاگ هانیه ـ کوچولوترین وبلاگر دنیا - هم به بلاگفا منتقل و به روز شد. حتمن سر بزنید و بخوانید.

 در مطلب قبلی وبلاگ اشکان چاوشی  را معرفی کردم . این بار نیز شما را به خواندن وبلاگ دوست و همکاردشتستانی الاصل ساکن شیراز - سید محمد امین جعفری حسینی - با عنوان با دستخط های بچه گانه دعوت می کنم . حتمن وبلاگ او راهم ببینید و کارهای سپیدش را بخوانید.و اما بخش پایانی نوشتار با زبان ساده ی گل های قاصد.

 

نگرشی بر درونمایه های شعری در آثار زنان سپید سرا - قسمت پنجم و پایانی

 

 q         قاب‌هاي بي تمثال

علاوه بر مذهب، برخي رويدادها و ارزشهاي ديگر برخاسته از انقلاب نيز در شعر شاعران زن ديده مي‌شود. يكي از اين مسايل شعر جنگ است. جنگ نيز از درونمايه‌‌هاي قابل تامل است كه در آثار اين گروه از شاعران نمود دارد:

 

خانه‌هاي خالي

قاب هاي بي تمثال اند

بر ديوار شهر

بر رف‌هاي گردگيري شده

گردسوز و آينه‌هاي خاموشند

غرش موشك‌ها

و هق هق نوروز رها شده

در قاب بي تمثال شهر

         (فرشته ساري)

در شمعداني ها

عكس پروانه‌اي است

كه هنوز

حجله‌اش سياه است

مثل چشم‌هاي سارا

و پشت پنجره

صداي گنجشكي

كه آشيانه‌اش در گلوله‌باران

كسي ده سال در «آي سي يو»

به كما رفته است

         (مريم سقلا طوني)

 

گاهي نيز دو محور درونمايه‌اي اخير درهم آميخته شده و گونه‌اي تلفيقي را عرضه مي‌كنند  يعني آميزه‌اي از مذهب و ارزشهاي انقلابي:

 

صداي كربلاست

حنجره‌ي زخمي ‌ت

و تصويرگر نينواي هويزه

دستانت

پاسدار عشقي

عملدار!

    (فريده برازجاني)

 

توجه به ارزش‌هاي انقلابي از سوي شاعران نسل انقلاب و كساني كه دستي در نظريه پردازي و يا سخن گفتن پيرامون اين جريان داشته‌اند نيز مورد توجه قرار گرفته تا آنجا كه «ورود معاني و ارزش‌هاي جديد به حيطه‌ي شعر و شعر انقلاب را يك سروگردن بالاتر از ساير عناصر ادبي و شعري مي‌دانند.»(11)  اين مساله، مويد آن است كه درونمايه‌ي مبتني بر ارزش‌هاي ايدئولوژيك انقلاب، بار اصلي اين جريان شعري را به دوش مي‌كشد.

 

      q         تلخ است

درونمايه‌هاي سياسي و اجتماعي و اعتراضي از جمله مهمترين رويكردهاي شعري ايران از مشروطه تاكنون بوده و هست. هر چند در گذشته‌ي شعري ما نيز اين مساله مسبوق به سابقه بوده، اما شعر نو گرايش به اين درونمايه‌ها را بيشتر كرد. «منوچهر آتشي» در اين زمينه مي‌گويد: «شعر نو هم مثل همه‌ي مقوله‌هاي فرهنگي در ارتباط تنگاتنگ با مسايل اجتماعي زمانه بود و به پرسش‌ها و خواست‌هاي مردم سريع‌تر، محكم‌تر و پرشورتر پاسخ مي‌داد. اصولاً پرسش‌ها هم غير  از حالا بود، يعني زمانه زمانه ي پرسش بود، پرسش‌هاي سياسي و بعد كه كودتاي 28 مرداد 1332 خصوصاً ايجاد خفقان كرد، پرسش‌ها از بين نرفتند بلكه بيشتر و سنگين‌تر شدند و شعر نسل درگير ، به اين پرسش پاسخ گفتند.»(12)

البته اين رويكردها تنها به شاعران دهه‌ي چهل و پنجاه محدود نماند بلكه در دهه‌ي شصت و هفتاد، نسل پس از انقلاب نيز چنين رويكردهايي را دنبال  كرد. شاعران انقلاب هم معتقدند:«شعر بايد حديث غم‌ها و شادي‌هاي مردم باشد. با خنده‌هاي آنان بخندد و با گريه‌هايشان اشك بريزد و خونسرد و بي تفاوت از كنار مردم عبور نكند به حق است امروز مردم به شعر و شاعراني رو نشان خواهند داد كه صداي رفت و آمد و نشست و برخاست خويش را دركلمه به كلمه‌ي آن بشنود.(13)

در اين ميان زنان با نگاهي حساس و نقادانه به اين مساله توجه ويژه نشان داده‌اند. از جمله مهمترين شاخه‌هاي اين رويكرد توجه به آسيب‌ها و مسايل اجتماعي به عنوان يك درونمايه قابل تأمل است:

 

تو از رو برو

من از پشت ويترين

اين وسط

گدا قرآنش را سكه مي‌كند

كاسب حرف‌هايش را حراج

تو

تمام دوست داشتني‌هاي يك شهر را

براي خريد اين همه تبليغات

جيب‌هايم را مي‌گردم

لباس‌هاي تو را هم

         (ليلا مهرپويا)

تلخ است شاعر دوره‌اي باشي كه كولي كودكش را

حراج مي‌كند

ترجيح مي‌دهم از آسمان شما چيزي كم نياورم

چند نقطه بگذارم و

بنشينم تا پرنده‌اي از هر كدامشان تخم بتركاند

سرم را بلند بگيرم و بگويم كه شاعرم

             (آفاق شوهاني)

تهران كروكور و بي درخت

كفاف جواني‌مان را نمي‌دهد

آنقدر كه ديوانه‌تر مي‌شويم

نقشه براي دار مي‌كشيم

نه تو روي ماه قالي شدي

نه من از شر اين شهر

حلق آويز

    (گراناز موسوي)

 

گاهي اين رويكرد در قالب اعتراض‌هاي اجتماعي نظير اعتراض به خود يا ديگران رخ مي‌نمايد:

 

و مردم محله‌ي كشتارگاه

كه خاك باغچه‌هاشان هم خوني‌ست

و آب حوض‌هاشان هم خوني ست

و تخت كفش‌هاشان هم خوني ست

چرا كاري نمي كند

چرا كاري نمي كند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

         (فروغ)

 

گاهي نيز شاعر به تمثيل روي مي‌آورد و سعي مي‌كند در اين قالب حرفهايش را بيان كند:

 

چه مي‌تواند باشد مرداب

چه مي‌تواند باشد جز جاي تخم ريزي حشرات فاسد

افكار سردخانه را جنازه‌هاي باد كرده رقم مي‌زند

چرا توقف كنم

همكاري حروف سر‌بي‌بيهوده است

همكاري حروف سربي

انديشه‌ي حقير را نجات نخواهد داد

             (فروغ)

 

از ديگر شاخه‌هاي اين رويكرد اعتراض به باور داشت‌هاي سنتي و محدوديت‌هاي فرهنگي جامعه است كه در شعر شاعران دهه‌هاي اخير، نمود بيشتري يافته است.

 

با چشم‌هاي ريز و دور

به من چشمك نزن آسمان

زنم

كه به لبخندي حتي كوچك در شب

         فاحشه خوانده مي‌شوم

             (ليلي گله‌داران)

در اولين زيارت از زادگاهم

نگاه شرمسار مادرم را

از ديوارها مي‌زدايم

و آنجا كه نبضم آشكارا

كوفتن آغازيد

اقرار مي‌آغازم

كه در دست‌هاي روشنم

شهوت گره شدن و كوبيدن نيست

عربده نمي‌كشم

افتخار كشتن انسان‌ها را ندارم

بر سفره ي برتر آدم‌هاي نر

پروار نشده‌ام

         (طاهره صفارزاده)

 

نمونه فوق به مردسالاري اعتراض دارد و نمونه‌ي زير به محدوديت‌هاي زنان در جامعه اشاره، همچون نمونه اولي كه براي اين رويكرد ذكر كرديم

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم

باز ردايي بر دوشم مي‌افكنند

تا برهنه نباشم

بيهوده سرم داد مي‌كشند

نمي دانند

ديگر ماهي شده‌ام

و رودخانه‌ات از من گذشته است

             (گراناز موسوي)

 

شاخه‌ي ديگر اين رويكرد، شعرهايي است كه با تفكرات سياسي در هم آميخته يا به مسايل سياسي نظر دارد. برخي از اشعار موضوعات كلي اين عرصه را مورد توجه قرار مي‌دهند. مفاهيمي نظير آزادي و

 

آن سبزه

كز ضخامت سيمان گذشت

و قشر سنگي را

در كوچه شبانه بابل

تا منتهاي پرده بودن شكافت

آن سبزه زندگاني بود

آن سبزه زندگاني بود

و پاي باطل تو

پاي بويناك

با كفش‌هاي كور

آن سبزه را شكست

آن سبزه

رويش آزادي بود

آن سبزه

آزادي بود

    (طاهر صفارزاده)

اما به طور قطع

روزي از خبرگزاري‌هاي جهان اعلام خواهد شد

كه اينجا چرخه‌ي حيات سالم بوده است

نصف‌النهاري كه رد كرده بوديم عرض زمين را

شكافته است

با يك طول جغرافيايي نامحدود

كه ماهواره‌ها را مي‌پيمود

اين جهاني ترين كتيبه‌ي ماست

نشاني ما را از روي چاه‌هايي كه به اعماق خاك نقب

مي زدند پاك كنيد

             (رزا جمالي)

فكر مي‌كنم پدرم نبض خدا را مي‌شمرد

فكر مي‌كنم پدرم در امواج تنظيم ماهواره‌اي

به خواب گوينده‌اي مي‌رود كه هر شب رأس ساعت ده

مي‌خواهد با استكاني از چاي ليپتون و دو حبه قند بلژيكي انقلاب كند

فكر مي‌كنم پدرم نمي‌بيند

چگونه ناديا لباسهاي تنگش را بر تن سخت عروسك‌ها تحميل كرده است.

                          (آزيتا قهرمان)

 

بن‌مايه‌هاي سياسي در شعرهاي اين گروه از شاعران گاهي اوقات برخاسته از تجربيات سياسي جامعه‌ي ماست:

شعارهاي روي ديوار دانشگاه

خاطره‌ي خون برادرانم

من خواب ديده‌ام

ستون‌هاي خانه‌مان

روي دوش مردان موريانه‌اي كه مي‌بردند

كنار نقاشي برادر زاده‌ام تفنگي خواهم كشيد

من از مدرسه مي‌ترسم

         (طيبه نيكو)

 

اما گاهي اوقات نه تجربه‌هاي شخصي، بلكه برداشت‌هاي شاعر از رويدادهاي فرا ملي است كه درونمايه‌ي سياسي شعر را مي‌سازد،  مثل اين شعر كه «افغانستان» نام دارد

 

ويرانه‌ها به شكل بهار باريده‌اند

انگشت‌هاي خميده بر شانه‌ها كبوترانند

يا من اينگونه مي‌بينم

در سنگ تركيده بر شانه‌ات

پرهاي چيده‌اند

         (آزيتا قهرمان)

سال هشتاد وعده‌ي مذاكره مي‌داد

چشم هواپيمايي

در چشم برج‌هاي جهاني افتاد

رامبو براي فتح كابل به دمشق رفت

و روزنامه‌هاي عصر

از خودكشي شاعره‌اي جوان

پشت درهاي بسته‌اي خبر دادند

             (مانا آقايي)

 

البته گاهي نيز شاعر تلاش مي‌كند درونمايه‌ي سياسي را با حسي ديگر درهم آميزد. مثلاً در اين شعر، شاعر زاويه‌ي ديد را همسر بن لادن انتخاب كرده و به زيبايي سياست و حس زنانه را درهم آميخته است، جهان از بلندگو بالا رفته است

و هر كس هر كجا رفت

همان جا ايستاد

تيتر كج روزنامه‌ها

چشم‌ها را دور مي زند

پشت روبنده، بي تاب دلم مي‌خواهد

كه تفنگ كنار برود

ترانه‌ي آبي برقصد

برود از اين آسمان، به آسمان

پشت رو بنده اما

تو مشبك

عشق مشبك

افغانستان

بر مانيتور

چشم‌ها را مشبك كرده است

با اين صداي بوق ممتد

         (آذر كياني)

 

  q  نگاهي به آنچه تا اينجا خوانده‌ايم پيش از هر چيز مؤيد يك نكته‌ي مهم است و آن اينكه زنان در جايگاه يك شاعر و در مقام سرايش، موجوداتي تك بعدي و فاقد درك وسيع از جهان سرايش نيستند. بلكه توانايي آن را دارند كه با نگاه حساس خويش، جهاني را با دو سوي عشق و سياست، انتظار و اعتراض، جنگ و مرگ و مذهب و ارزشهاي ايدئولوژيك به تصوير بكشند.

 

      q        پي نوشت‌ها

 

11- درخشش ها، دغدغه‌ها و آسيب‌ها در شعر انقلاب (2) گفتگو با محمود اكرامي- خبرگزاري مهر

12- گفتگو با منوچهر آتشي- روزنامه‌ همشهري شماره 2378- دوشنبه 27 فروردين 1380- صفحه ادب و هنر

13- تلفيق هنرمندانه صورت و  معنا رضا اسماعيلي روزنامه شرق- چهارشنبه 4 خرداد1384- صفحه ادبيات

 


 

* شعرهاي متن از منابع زير استخراج گرديده است.

-         شعر زمان ما فروغ فرخزاد- انتشارات نگاه

-   شبكه جهاني اينترنت، سايتها و وبلاگ‌هاي قابيل ماني ها- شعر فردا- با رووووون پويش- مجله‌ي شعر در هنر نويش پوشه- ادبستان

-         يوسفي كه لب نزدم- ليلي گله‌داران- انتشارات نيم نگاه

-         من به قرينه لفظي حذف شده است- آذر كياني- انتشارات نيم نگاه

-         قناري‌هاي لال- فريده برازجاني- انتشارات نويد

-          دستي بر آتش غلامرضا كافي- انتشارات نويد    

بعد از تحریر:نوشته ای که خواندید حاصل نگاهی گذرا به آثار برخی زنان سپید سراست . اگر به سبب کمبود منابع نتوانسته ام به قدر کافی از آثار زنان هنرمند این سرزمین استفاده کنم . پیشاپیش از محضر آنان عذرخواهی می کنم . امیدوارم از نظرات فنی خویش این جوینده ی حقیر را بی نصیب نگذارید...

************

ضمنن متن کامل هر ۵ قسمت مقاله را در صفحه ی ادامه ی مطلب به صورت یکجا بخوانید: 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط هاشم کرونی در 9:11 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384
با زبان ساده‌ي گل ‌هاي قاصد 4
قبل از تحریر: چند سال قبل دوستی دوران دانشجویی اش را در شیراز می گذراند که امروز با رفتنش تنها خاطره هایی خوش را برای ما به جا گذاشته . اشکان چاووشی شاعر خوبی است . آنقدر که وقتی فهمیدیم وبلاگی راه انداخته دلم نیامد به شما خبر ندهم . حتمن به وبلاگ شعر لابه های من سر بزنید.

***

 

      q        آنقدر مرده‌ام

از جمله درونمايه‌هاي چشمگير شعر زنان سپيدسرا، «مرگ» است. مرگ اين دغدغه‌ي ديرين بشر همواره ذهن شاعران را به خويش مشغول داشته و در روزگار ما نيز نگاه خاص به اين مقوله قابل تامل است.

 

شانه‌هايم تكان مي‌خورد

تا گر گرفته جنازه‌ام

زيربارش يكريز پروانه‌هات دفن مي‌شدم

زني كل مي‌كشد روسري‌هاي سياه در باد را

                 (طيبه نيكو)

 

در نمونه‌ بالا و همين طور نمونه‌اي كه خواهيد خواند، شاعر از ضمير اول شخص به «مرگ » مي‌نگرد، به عبارت ديگر مرگ به عنوان دغدغه‌اي شخصي تلقي شده و مورد بحث قرار مي‌گيرد. اين رويكرد در ميان زنان شاعر، بسامد بالايي دارد:

 

حق با شماست

من هيچ گاه پس از مرگم

جرأت نكرده‌ام كه درآيينه بنگرم

و آنقدر مرده‌ام

كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر

ثابت نمي‌كند

         (فروغ)

 

البته از زاويه‌هاي ديگري نيز به مرگ نگريسته شده است، آنجا كه شاعر از بيرون به اين پديده نگاه مي‌كند. در اين حالت البته شعرهاي عيني تر از نمونه‌هاي قبلي هستند.

 

ديدم كه همه‌ي بستگانم مردند

و من

بعد از اينكه ديدم ماشين به كجا فرار كرد

(به كجا فرار كرد؟)

بر روي جنازه‌ها راه افتادم

گريه نمي‌كردم اصلاً راه مي‌رفتم

جنازه‌ها بالاي قلب من دراز كشيده بودند

             (مريم مسيح)

مگر به قبر كسي زنگ مي زند

به مرده‌اي كه مرده نيست زنگ؟

قبر زنگ مي خورد

الو

الو

كه اگر مرده نداشته باشد

اين مرده اگر موبايل

الو

         (آذر كياني)

 

      q        آن روزها رفتند

از جمله درونمايه هاي ديگر آثار زنان فعال در حيطه‌ي شعر سپيد، دريغ خوردن برگذشته و حس‌هاي نو ستالژيك است

 

آن روزها رفتند

آن روزهاي خوب

آن روزهاي سالم سرشار

آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچك‌ها به يكديگر

آن بام هاي بادبادك هاي بازيگوش

آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها

آن روزها رفتند

             (فروغ فرخزاد)

 

و البته اين حس، شاعر را به سمت كودكي ها سوق مي‌دهد و از اين رو كودكي ها نيز از جمله دغدغه‌ي شاعران زن به حساب مي‌آيند:

 

و سال‌ها بعد

پدرم آز آن سوي گريه‌هاي مادر

به جاي عروسك

اسب سپيدي برايم آورد

و اين ‌آغاز شاعر شدن دختركي بود

كه ديگر موهاش را دم اسبي نمي‌بندد.

             (طيبه نيكو)

 

      q        هر سور چهارشنبه

عناصر سنتي و فرهنگ بومي از جمله درونمايه هاي ديگر آثار اين دسته از شاعران است . گاه از اين باور داشتهاي سنتي برداشتي شاعرانه صورت مي‌‌گيرد:

 

انكار مي‌كنم

تمام خروسها را سر مي‌برم و بريده باشد زبانم

چپ نگاهم نكن          يعني

هفت قرآن ميانمان اگر بگذاري انكارت كنم

                 (ليلي گله‌داران)

 

يا نمونه ي زير كه سنت «چهارشنبه سوري» را در برداشتي شاعرانه مورد استفاده قرار داده است:

حالا ماييم و آتشي كه هر سال

با تولدمان

هر سور چهارشنبه

با لنگه‌اي پوتين

و هر شب

با قطره‌اي

خاموش مي‌شود

    (گراناز موسوي)

 

گاهي نيز شاعر نگاهي انتقادي به اين سنت ها دارد و از در اعتراض وارد جهان  سنت‌ها مي‌شود. البته اين مسأله شامل نمودهاي جزئي دنياي سنت هم مي شود نظير:

 

مادر تمام زندگي ش

سجاده‌اي ست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر هميشه در ته هر چيزي

دنبال جاي پاي معصيتي مي‌گردد

و فكر مي‌كند كه باغچه را كفر يك گياه

آلوده كرده است

مادر تمام روز دعا مي‌خواند

مادر گناهكار طبيعي‌ست

و فوت مي‌كند به تمام گل‌ها

و فوت مي‌كند به تمام ماهي‌ها

و فوت مي‌كند به خودش

             (فروغ)

 

سنت‌ها و فرهنگ‌هاي غير ايراني نيز در شعر اين گروه از شاعران ديده مي‌شود. توجه به فرهنگ هاي خاورميانه‌اي و اديان اين منطقه و به صورت خاص كتاب مقدس، از جمله مواردي است كه در اين آثار توجه مخاطب را به خويش جلب مي‌كند.

 

گرگ سفيدي پيراهن مرا شب اسفند بو مي‌كشد

تو نرسيده اي به جايم يعقوب

نه نگو

از حلقم مي‌كشند

حلقه‌ام حلقه‌ي چاهي ست كه پس از چاله بيفتم

حلق آويز

در حفره‌اي كه امروز من است و با روياي يوسفت پر نمي‌شود

                          (ليلي گله‌داران)

 

گاهي نيز توجه به فرهنگ‌هاي ساير نقاط جهان درونمايه‌ي شعر شاعران زن است:

 

چه زير پوست و ايكينگ‌ها قايم شوي

چه در قبايل آفريقا آدم بخوري

برو نمي خواهد براي اينجا دلتنگي بكني

از بندري در اسپانيا كارت پستال بفرست

شب‌ها براي دلت كمي لوركا بخوان

مثل ديوانه ها

زير پنجره زن‌هاي محل گيتار بزن

             (مانا آقايي)

 

      q         عطش ظهر

مذهب و دين از جمله درونمايه هايي است كه مي توان آن را حاصل رويكردهاي شعر انقلاب دانست و شايد بتوان به راحتي گفت اگر انقلاب نبود رويكردي چنين قابل توجه به مذهب در شعر به وجود نمي‌آمد. اين مسأله در شعر شاعران زن نيز نمود دارد.

 

مي آيي

مي آيي

هميشه مه آلود از آسمان مي آيي

و دستانت خيس است

و تموج ناگزير عشق را در آستين داري

مي آيي

مه آلود و سبز

و جاده

در دست‌هاي تو

متبرك مي شود

    (سميرا زارع اشرف آباد)

بگو كجاي دلت

داغ چهل شب و روز را نهان كردي

كه سينه‌ي قرن‌ها

هنوز از تب آن مي‌سوزد؟

اينجا عجيب گرم است

انگار زمان از عطش ظهر فراتر نمي‌رود!

امروز مي رسي،

تنورهاي آهت را بيرون مي ريزي

و آفتاب،

    آب مي‌شود.

         (افسون اميني)

ناگاه

    در سكوت فرات

فرياد عطش دميده شد

و در رستخيز خيمه‌ها

از زخمه دانه‌دار آب

         آيه

         آيه

         التهاب

         واقعه آفريد

             (مريم سقلاطوني)

در اين ميان تأثير شب شعرهاي مذهبي نظير كنگره‌هاي شعر با موضوعاتي همچون انتظار و شب‌هاي شعر عاشورا در اين مساله انكار ناپذير است. البته اين مسأله تنها به نسل شاعران پس از انقلاب محدود نمي‌شود، بلكه شاعري همچون دكتر «صفارزاده» نيز در اين حوزه شعرهاي قابل توجهي دارد:

 

هميشه منتظرت هستم

بي آنكه در ركود نشستن باشم

هميشه منتظرت هستم چونانكه من

هميشه در راهم ، هميشه در حركت هستم

هميشه در مقابله

تو مثل ماه ، ستاره، خورشيد

هميشه هستي و مي‌درخشي از بدر و  مي‌رسي از كعبه

و كوفه همين تهران است كه بار اول مي‌آيي

و ذوالفقار را باز مي‌كني و ظلم را مي‌بندي

هميشه منتظرت هستم اي عدل وعده داده شده

                 (طاهره صفارزاده)

 

البته برخي مفاهيم نزديك به اشعار فوق نيز از قلم شاعراني تراوش كرده كه در حوزه ي شعر مذهبي فعاليتي نداشته اند. مثلاً مفهوم انتظار و ظهور منجي و آمدن كسي كه انتظار آمدنش را مي‌كشيم در اين شعر معروف فروغ فرخزاد جلب توجه مي‌كند:

 

كسي مي آيد

كسي مي‌آيد

كسي كه در دلش با ماست در نفسش با ماست، در صدايش با ماست

و سفره را مي‌اندازد

ونان را قسمت مي‌كند

و پپسي را قسمت مي‌كند

و باغ ملي را قسمت مي‌كند

و سهم ما را هم مي‌دهد

         (فروغ)

 

يا اين شعر ديگر او كه باز حول همان مفهوم است

يك پنجره براي من كافي‌ست

يك پنجره به لحظه‌ي آگاهي و نگاه و سكوت

اكنون نهال گردد

آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ    ‌هاي جوانش

معني كند

از آينه بپرس

نام نجات دهنده‌ات را

             (فروغ)

 

و همچنين اين شعر كه به نحوي درونمايه‌اي شبيه نمونه‌هاي قبلي دارد و نويد سبزي و روشنايي  پيش روست:

 

انگار تمام آسمان به پنجره آمده

كه سقف كوچكمان چنين پرستاره است

فرداي سبز

آرزويي محال نيست

وقتي شانه‌هاي اعتماد

پناه مرغان مهاجر است

كه از غروب‌هاي دور و دراز

اينك به جستجوي آشياني روشن آمده‌اند

از امشب تا خورشيد راهي نيست

نگاهمان كنيد     

(گراناز موسوي)

نوشته شده توسط هاشم کرونی در 8:16 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384
با زبان ساده‌ي گل ‌هاي قاصد 3

نگرشی بر درونمایه های شعری در آثار زنان سپید سرا - قسمت سوم

 

  q        جمعه‌ بازارهاي عشق‌آباد

با اين همه،  شايد بارزترين وجه بروز زنانگي در شعر اين دسته از شاعران ، عشق و البته حس‌هاي رمانتيك باشد.

فضاي شعري دهه‌هاي آغازين قرن چهاردهم خورشيدي به گونه‌اي بود كه شاعران بيشتر به سمت شعرهاي ايدئولوژيك و سياسي اجتماعي گرايش داشتند. به گفته‌ي «مفتون اميني» اولين بار «رويايي»  شعر را از سياست جدا كرد و سپس «مشيري» و «سپهري» به اين رويكرد پيوستند. البته كساني مثل «شاملو» و «آتشي» و «زهري» و «سايه» طرفدار شعر سياسي و اجتماعي بودند(10)  اما عشق، دغدغه‌ي هميشگي شاعران بوده و از اين رو عشق فراوان به شعر شاعران دهه‌ي چهل به بعد راه يافته است.

 

ما عشقمان را در غبار كوچه مي‌خوانديم

ما با زبان ساده ي گل هاي قاصد آشنا بوديم

ما قلب هامان را به باغ مهرباني‌هاي معصومانه مي برديم

و به درختان قرض مي داديم

و توپ با پيغام‌هاي بوسه در دستان ما مي‌گشت

و عشق بود آن حس مغشوشي كه در تاريكي هشتي

ناگه

محصورمان مي‌كرد

و جذبمان مي كرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم هاي دزدانه

                          (فروغ فرخزاد)

سخن از دستان عاشق ماست

كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم

بر فراز شب‌ها ساخته‌اند

به چمنزار بيا

به چمنزار بزرگ

و صدايم كن از پشت نفس هاي گل ابريشم

همچنان آهو كه جفتش را

             (فروغ فرخزاد)

 

در اين ميان گاه شعرهاي زنان و عشق هايشان انتزاعي و ذهني است

 

به نگاه پنهانت

خود را مي‌آويزم

هفت بار

    خود را مي‌بارم

و چهل شب

    به روشن حادثه

         دل مي‌بندم

به اجابت برآي

    التماس دست‌هايم را

         (فريده برازجاني)

 

اما در سالهاي اخير اين حس‌ها عيني تر و ملموس تر شده است

 

صندلي در جاده منتظر است

آفتاب مي‌آيد و مي رود

باران مي آيد و مي رود

برف مي آيد و مي رود

اما تو

نه از جاده مي آيي

و نه از قلب من مي‌روي

         (پونه ندايي)

به ياد مي آورم

چشمهاي مردي

كه از جمعه بازارهاي عشق آباد با روسري تركمني

با تاجي از گل هاي سرخ

مي آيد كه عاشقم كند

تا دلم بهانه اي شود زخم هاي دو تارش را

             (طيبه نيكو)

بر برف پاك كن ها

دست تكان مي دهند

بر سه شنبه  برف مي بارد

دست تكان مي دهيم

-         «خداحافظ»

برف پاك كن ها


از روي تو

برف سه شنبه را

مي روبند

من دست تكان مي دهم

نقش تو را پاك مي‌كنم

-         «خداحافظ»

بر جاده‌ي خالي برف مي بارد

و برف پاك كني

ديوانه وار

به اين سوي و آن سوي جدار گلو

مي كوبد

در گلويم بر نام تو برف مي‌بارد

             «نازنين نظام شهيدي»

 

البته اينگونه حس‌ها، تنها به عاشقانه‌ها محدود نمي ماند. حس هايي ديگر از اين  دست نيز در شعر شاعران زن يكي دو دهه ي اخير زياد ديده مي‌شود مثلاً در اين شعر، حس تنهايي به زيبايي تصوير شده است:

تنهايي

زني است در انتهاي شب

تنهايي

تنديس سرباز گمنام است

در ميدان خالي

تنهايي

صدايي بي صورت است

بر مغناطيس فضا

تنهايي خاطره‌اي گمشده

ميان غريبه‌هاست

تنهايي

قوچ غمگيني است

كه از نژادش

شاخ هايي بر ديوار مسافر خانه‌ها

باقي است    

(فرشته ساري)

 

و گاه عاشقانه‌هايي عميق آفريده مي شود كه آنها را مي‌توان در زمره‌ي ماندگارترين شعرهاي معاصر:

نه آدمم نه گنجشك

اتفاقي كوچكم

وقتي مي‌افتم

دو تكه مي‌شوم

نيمي را باد مي‌برد

نيمي را مردي كه نمي‌شناسم

             (گراناز موسوي)

 

ادامه دارد....

 

 q        پي نوشت‌ها

 

10- ما چقدر فاصله‌ها را آزموديم- گفتگو با مفتون اميني سايت اينترنتي نورونار

 

 q شعرهاي متن از منابع زير استخراج گرديده است:

 

-         شعر زمان ما فروغ فرخزاد- انتشارات نگاه

-   شبكه جهاني اينترنت، سايتها و وبلاگ‌هاي قابيل ماني ها- شعر فردا- با رووووون پويش- مجله‌ي شعر در هنر نويش پوشه- ادبستان

-         يوسفي كه لب نزدم- ليلي گله‌داران- انتشارات نيم نگاه

-         من به قرينه لفظي حذف شده است- آذر كياني- انتشارات نيم نگاه

-         قناري‌هاي لال- فريده برازجاني- انتشارات نويد

-          دستي بر آتش غلامرضا كافي- انتشارات نويد 

   و....

 

بعد از تحریر:نوشته ای که خواندید ( بخش سوم) حاصل نگاهی گذرا به آثار برخی زنان سپید سراست . اگر به سبب کمبود منابع نتوانسته ام به قدر کافی از آثار زنان هنرمند این سرزمین استفاده کنم . پیشاپیش از محضر آنان عذرخواهی می کنم . امیدوارم از نظرات فنی خویش این جوینده ی حقیر را بی نصیب نگذارید...

نوشته شده توسط هاشم کرونی در 10:52 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384
با زبان ساده‌ي گل ‌هاي قاصد 2

     

نگرشی بر درونمایه های شعری در آثار زنان سپید سرا - قسمت دوم

***

قبل از تحریر:نوشته ای که در چند قسمت خواهید خواند حاصل نگاهی گذرا به آثار برخی زنان سپید سراست . اگر به سبب کمبود منابع نتوانسته ام به قدر کافی از آثار زنان هنرمند این سرزمین استفاده کنم . پیشاپیش از محضر آنان عذرخواهی می کنم . امیدوارم از نظرات فنی خویش این جوینده ی حقیر را بی نصیب نگذارید...

***

 

  q      زنان ساده‌ي كامل

  q  زنانگي و احساسات زنانه، شاخص‌ترين درونمايه‌ي آثار زنان شاعر سپيد سراست. در رابطه با ادبيات مردانه و زنانه مباحث متعددي مطرح شده است . پيش از بررسي نمونه‌هاي شعري، خوب است كه نظرات زن شاعري را بخوانيم كه هر چند خود شعر سپيد نگفته اما خط شكن بوده است.« سيمين بهبهاني» در اين زمينه مي‌گويد: «شايد اين زنانه- مردانگي در ادبيات هم مصداق داشته باشد، اين تفاوت‌ را بايد در حد تفاوت ميان دو سبك مثلاً رئاليسم و سوررئاليسم تصور كنيم . نمي‌توان گفت كدام با ارزش‌تر است .

جهان بيني، شيوه‌ي نگارش و نحوه‌ي بيان احساس زن با مرد بي شك متفاوت است و همين تفاوت‌ ويژگي‌هاي دلپذيري براي اثر هر يك از آنها به وجود مي‌آورد، اما اين تفاوت موجب نمي‌شود ادبيات مردانه را بر ادبيات زنانه ترجيح د هيم يا برعكس.» (7)

در هر حال حس‌هاي زنانه در ادبيات و به وجود آمدن ادبيات زنانه در ايران با نامي آشنا گره خورده است.  «فروغ فرخزاد»

فروغ شايد بيش از همه ي شاعران زن تاريخ به اهميت جايگاه خويش به عنوان يك زن شاعر واقف بود. شايد او مي‌خواست محتوا و سوژه‌ي شعرش به گونه اي باشد كه مخاطبان بتوانند با شاعر آن همزاد پنداري كنند (8) و مي‌دانست بايستي خواننده حرف او را باور كند،  لذا تلاش داشت تا خويش را بنويسد و حاصل اين تلاش ورود عناصر و احساسات و ساخت درونمايه‌اي تازه به ادبيات ما بود،  حس و حال تازه‌اي به نام «زنانگي» و نگاه كردن به جهان به عنوان يك زن

 

مرا پناه دهيد اي زنان ساده‌ي كامل

كه از وراي پوست، سر انگشت‌هاي نازكتان

مسير جنبش كيف آور جنيني را

دنبال مي‌كند

و در شكاف گريبانتان هوا

به بوي شير تازه مي‌آميزد

         (فروغ فرخزاد)

 

اين حس تا قبل از فروغ، جايي در ادبيات ما نداشته است. در نخستين كنگره‌ي نويسندگان ايران كه در تيرماه 1325 و همزمان با دهه‌هاي آغازين انقلاب نيما برگزار شد تنها نام پنج زن به عنوان شاعر ونويسنده‌ي مدعو در بين دعوت شدگان وجود دارد.

شايد حسي ترين سروده در ميان اين چند نفر، سروده‌ي «ژاله سلطاني» باشد كه حس و نگاه آن هيچ تفاوتي با ديگر سروده‌هاي مردان همان جمع ندارد.

 

بنهم سر به گوش تو آرام             بفرستم براي دوست پيام

توببر سوي او پيام مرا               گو: تو اي تلخ كرده كام مرا

گاه گاهي ز لطف شادم كن             من به ياد توام تو يادم كن

    يا چو او را ببيني اي گل من          نگهش كن فقط مگوي سخن

    كه خموشي زبان راز بود           عشق از اظهار بي‌نياز بود  

                                            (ژاله سلطاني)

حال اين سطرها را با نمونه قبل يا اين نمونه مقايسه كنيد:

 

گوشواري به دو گوشم مي آويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

و به ناخن‌هايم برگ گل كوكب مي چسبانم

كوچه‌اي هست كه در آنجا

پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهاي درهم و گردن‌هاي باريك هنوز

به تبسم‌هاي معصوم دختركي مي‌انديشند كه يكشب او را

باد با خود برد

             (فروغ فرخزاد)

يا اين نمونه كه بيانگر حسي كاملاً زنانه است

 

آه

من به ياد مي‌آوردم

اولين روز بلوغم را

كه همه اندامم

باز مي‌شد در بهشتي معصوم

             (فروغ فرخزاد)

 

اما به راستي چرا فروغ چنين بي‌پروا به سراغ احساسات زنانه ي خويش رفته است. شايد آنگونه كه پيش از اين نيز گفتيم و گفته‌اند: «زماني مي‌توان در شعر به بيان صادقانه‌ي عشق و تجسم آن پرداخت كه از درون وجود آدمي بجوشد. فروغ نخستين زن بود كه از درون خويش و از درون زنانگي خويش به خود و جهان نگريست.»(9)

اما اين حس پس از فروغ به يكي از تم‌هاي اصلي شعرهاي زنان سپيد سرا تبديل مي‌شود. زنانگي گاه در قالب روزمرگي‌هاي يك زن خود را نشان مي‌دهد. البته با تخيلي شاعرانه و قابل تامل:

 

ابري برمي‌دارم

آسمان ته گرفته را مي‌سابم

اين شب تميز را روي ميز تو

تا هر چه بخواهي در آن بكشي

             (ليلي گله‌داران)

روي پاهايم خواب رفته‌اي؟

سنگيني ات را سقط كرده‌ام

من رخت چرك‌هاي تو را مي‌شورم

نه

             (رزا جمالي)

گو شواره را كه انداختي در كشو

ملافه‌ها را در سبد

و تاريكي را تكاندي از ايوان

مرده‌ام كمي كنار دست‌هايت

در انتهاي شبي كه آمدم

         (آزيتا قهرمان)

 

   q        پي نوشت‌ها

 

7- گفتگو با سيمين بهبهاني سايت اينترنتي انجمن شاعران ايران

8- ساعت حركت‌ها دقيق ترند- رسول يونان- روزنامه ايران شماره 2681   12 دي 1382 صفحه فرهنگ وانديشه

9-شور رهايي در شعر فروغ- محمود فلكي- اينترنت

 

 q شعرهاي متن از منابع زير استخراج گرديده است:

 

-         شعر زمان ما فروغ فرخزاد- انتشارات نگاه

-   شبكه جهاني اينترنت، سايتها و وبلاگ‌هاي قابيل ماني ها- شعر فردا- با رووووون پويش- مجله‌ي شعر در هنر نويش پوشه- ادبستان

-         يوسفي كه لب نزدم- ليلي گله‌داران- انتشارات نيم نگاه

-         من به قرينه لفظي حذف شده است- آذر كياني- انتشارات نيم نگاه

-         قناري‌هاي لال- فريده برازجاني- انتشارات نويد

-          دستي بر آتش غلامرضا كافي- انتشارات نويد 

   و....

 

ادامه دارد....

نوشته شده توسط هاشم کرونی در 8:43 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هجدهم مهر 1384
با زبان ساده ی گل های قاصد (1)
نگرشی بر درونمایه های شعری در آثار زنان سپید سرا - قسمت اول

***

قبل از تحریر:نوشته ای که در چند قسمت خواهید خواند حاصل نگاهی گذرا به آثار برخی زنان سپید سراست . اگر به سبب کمبود منابع نتوانسته ام به قدر کافی از آثار زنان هنرمند این سرزمین استفاده کنم . پیشاپیش از محضر آنان عذرخواهی می کنم . امیدوارم از نظرات فنی خویش این جوینده ی حقیر را بی نصیب نگذارید...

***

 q چکیده :

شعر ايران، پيش از نيما، حضور زنان را به درستي درك نكرده بود. پس از نيما، اما با ظهور موجهاي گونه‌گون و زنان شاعري همچون فروغ، حضور زنان شاعر پر رنگ تر گرديد.  اندك زنان شاعر قبل از نيما، هويت مستقل و زنانه‌اي در آثار خويش ارائه نمي‌كردند، اما حضور زنان در اين دوران ، مصادف با ارائه‌ي هويتي جديد از زن به مثابه‌ي زن بود.

تا دهه‌ي چهل، گروهي شعر را تنها سياسي مي‌دانستند. پس از آن و همزمان با رويكردهايي جديد به گونه‌هاي عاشقانه و حسي‌تر و ظهور حس‌هاي زنانه در شعر، عده‌اي شعر زنان را تنها حاوي احساسات رمانتيك و زنانگي‌ ها خواندند . اما زنان شاعر خصوصاً در چهار دهه‌ي اخير نشان داده‌اند كه توانايي آن را دارند كه درونمايه‌هايي همچون زنانگي، عشق و تنهايي، مرگ ، انتظار ، مذهب و ارزشهاي انقلابي، آسيب‌هاي اجتماعي، اعتراض، سياست برخاسته از بطن جامعه و حتا سياست در معناي كلان و جهاني را به شعرهايشان وارد كنند.

پژوهش حاضر، تلاشي است در راه اثبات اين نظر كه زنان شاعر عرصه‌ي شعر سپيد در مقام سرايش انسان‌هايي چند بعدي هستند نه تك بعدي.

***

  q  كلمات كليدي: زن- شعر- شعر سپيد- زنانگي- عشق- مرگ- انتظار- مذهب- ارزش‌هاي انقلاب- جنگ- آسيب‌هاي اجتماعي- اعتراض- سياست- فروغ- نيما

***

 

      q        مقدمه:

شعر فارسي، آغاز قرن چهاردهم خورشيدي را به عنوان نقطه‌ي تحولي قابل تامل در خاطرخويش دارد.

تحولي كه اندك اندك همه‌ي ابعاد شعر را در برگرفت و آن را به كلي باگذشته‌ي شعري اين سرزمين متفاوت كرد.

اگر در ابتدا، تفاوت‌هاي شكلي ميان طريقه‌اي كه «نيما»  اختيار كرده بود، با آثار سرايندگان سنتي، موجب جنجال و هياهو گرديد، اما در ادامه اين تفاوت در حد شكل محدود نماند و علاوه بر شكل و فرم شعر، دورنمايه و محتواي آثار را نيز شامل شد. نيما از همان ابتدا به دورنمايه‌ي اشعارش توجه زيادي داشت، تا آنجا كه در سخنراني خويش در نخستين «كنگره‌ي نويسندگان ايران» در تيرماه 1325 ، پس از اشاره به وزن و قافيه و بلندي و كوتاهي مصراع‌ها در اشعارش پيرامون مايه‌ي آثارش مي‌گويد: «مايه‌ي اصلي اشعار من رنج من است. به عقيده‌ي من، گوينده‌ي واقعي بايد آن مايه را داشته باشد. من براي رنج خودم و ديگران شعر مي‌گويم ، خودم و كلمات و وزن و قافيه در همه وقت براي من ابزارهايي بوده‌اند كه مجبور به عوض كردن آنها بوده‌ام تا با رنج من و ديگران بهتر سازگار باشد. در دوره‌ي زندگي خود من هم از جنس رنج‌هاي ديگران سهم‌‍‌هايي هست. به طوري كه من بانوي خانه و بچه‌دار و ايلخي بان و چوپان ناقابلي نيستم به اين جهت وقت پاكنويس براي من كم است مي‌توانم بگويم من به رودخانه شبيه هستم كه از هر كجاي آن لازم باشد، بدون سروصدا، مي‌توان آب برداشت.»(1)

در حقيقت محتواي رودخانه‌اي كه به نام نيماي مي شناسيمش و در همين هفتاد، هشتاد سال اخير، بسا شاعران و مدعيان،  بي سروصدا و با سروصدا از آن برداشت كرده‌اند. رنج است و تأكيد اينچنيني نيما در جمع فرهيختگان ادبي دوران، نشان از اهميت محتوا در نظرگاه‌هاي مدرن و نوين ‌تر شعر فارسي دارد.

اين تفاوت‌ها در شعر و روند نوسازي آن مسأله‌اي طبيعي قلمداد مي‌شود. يعني پس از 15000 سال تاريخ شعر در جهان (2) و تاريخ طولاني شعر ايران قبل و بعد از اسلام، بايستي روند نوسازي در شعر همه جانبه باشد.

با اين همه،  اهميت درونمايه  و محتوا تنها به شعر فارسي بر نمي‌گردد. شاعر بزرگي همچون «اليوت» در نوشته‌هايش نگاهي خاص به محتوا دارد تا جايي كه عده‌اي او را مبلغ نظريات پيرامون يك جامعه مسيحي و يا يك وحدت فرهنگي در اروپا مي‌دانند كه حتا به جنبه‌هاي سياسي نيز نظر دارد و از نظام سرمايه‌داري ماده گرايانه‌ي سودطلبانه انتقاد مي‌كند.(3)


 

در كشور ما نيز بحث و تحليل پيرامون درونمايه‌هاي شعري ، از جانب شاعران و حتي فراتر از آن، از جانب سياستمداران و متوليان سياسي عرصه‌ي فرهنگ نيز دنبال مي‌شود. «غلامعلي حداد عادل» در اين زمينه ادبيات مشروطه را نقطه تحول مي‌داند و مي‌نويسد: «با آمدن مشروطه يك چشم‌انداز تازه در شعر ايجاد شد و امروز شاعران ما از درون‌مايه‌هاي جديدي سخن مي‌گويند.»(4)

      q         

در اين ميان نگاه به شعر شاعران زن از چند جانبه قابل تامل است . زنان شاعر، تا پيش از بروز و ظهور جريان‌هاي نوين شعري، حضور قابل توجهي در عرصه‌هاي ادبي نداشتند  و به عبارتي، جز چند نام محدود نظير «رابعه» و «مهستي» و «پروين»، نام ديگري در عرصه‌ي شعر، جلب توجه نكرده بود.

به اين دليل است كه عده‌اي تاريخ شعر و ادب ايران را تاريخ سيطره‌ي فرهنگ و شعر مردانه مي‌دانند.(5)

شعر نو، اما عرصه‌ي جديدي را فرا روي زنان شاعر گشود، اگر هنگامي كه شعر شاعران زن از رابعه تا پروين اعتصامي را مي‌خوانيم فضاي مردانه‌اي بر‌ آنها حاكم است (6) و فضايي تخت و يكدست را در دنياي شعر آنان مي‌بينيم، اما پس از دوران تازه‌ي شعر فارسي، زنانگي و زاويه‌ي ديد يك زن به عنوان شاعر، باعث مي‌شود درونمايه‌هاي گونه‌گوني در شعر شاعران زن ديده شود، درونمايه‌هايي گاه مشترك با شعر مردان و گذشتگان و گاه كاملاً مجزا و متفاوت از آنان. در نوشتار پيش رو، با بهره مندی از اسناد کتابخانه ای به بررسي درونمايه ‌هاي شعري زناني كه در عرصه‌ي شعر سپيد آثاري از خويش ارائه كرده‌اند مي‌پردازيم.

 

      q        پي نوشت‌ها

1- نخستين كنگره‌ي نويسندگان ايران صفحه‌ي ۶۴-  ثبت ۱۳۹- ۱۴/۷/۵۷  

2- دلهره‌هاي آوانگاردي شاعر- نصرت شاد- سايت اينترنتي عصر نو

3- توماس اليوت،  شاعر مدرن يا خدا- ناصر مستشار- سايت اينترنتي كار آنلاين

4- فرا فرهنگ‌‌هاي جهاني و شعر معاصر فارسي- سخنراني غلامعلي حداد عادل- سايت اينترنتي فرهنگ و پژوهش

5- شور رهايي در شعر فروغ- محمود فلكي- اينترنت

6- همان

 

 

 ادامه دارد...

نوشته شده توسط هاشم کرونی در 9:34 | | لینک به این مطلب