درخواب های من
نه سقفی است/ نه سقاخانه ای
تنها زنی است
با چادر گل گلی
که همیشه با من قهر است
زنی که چشمهاش
طعم سرمه می دهد
و گرفتگی صدای این شعر
از آن است
دستهاش
بوی ظرف و
لباسهاش
طعم آغوش خالی می دهد
من همیشه در بیداری خواب می بینم
در خوابهام
نه درخت می روید
نه بلبل می خواند
تنها دو عنکبوت سیاه
شیره شعرهام را
می مکند
و زنم
دائماً نگران است
چرا شوهرش لاغر شده
"من خوابم
لطفاً
بیدارم نکن"
*هاشم کرونی
چه کسی خاک گلدان هات را
پهنای اشک آجین صورتت را
مادر دوساله من
برف های یخچال آب شدند
دل های رنگ و رو رفته من و تو را چه کسی آب می کند
گلدان ها را یکی یکی خشک کردی
مثل من که رگ هام
زیر سوزش وحشیانه سرم ها باد کرده بود
و لبهام تشنگی گلدان ها را
من زن نیستم
اما نیمه زنانه ام
زیر نارنج کوچک حیاط
شعرهای گم شده ی تو را جمع کند
مثل تو که با نیمه مردانه ات
به هر چه می رسی عقده ات را خالی می کنی
مادر دوساله
ای جگر گوشه که بوی شیر از
راستی دهان تو را هم بوییده اند؟!
من را به شکل گربه نکش
من را به شکل یک دوستت دارم بزرگ بکش
بزرگ /بزرگ
بزرگتر از خواب های نرفته ات
مادر دوساله خواب نرفته
شبها بنشین و توی چشم خواب رفته من زل بزن
شهرزاد هم که نباشی
هزار و یک شب ادامه دارد
*هاشم كروني
سلام ...
فقط همین!
(1)
تازه دست وپایم را گم کرده بودم
که سر از خواب تو در آوردم
سر از صفحه ای سفید
که کوه داشت
خورشید داشت
خانه داشت
خانه هاش آدم نداشتند
آدم هاش صورت
صورت هاش دهان
دهان هاش الفبا نداشتند
(2)
آفتاب از سینه کش کوه سر می زند
انگشت های من
از گودی کمر کشی
که خواب آویشن دیده بودی
با بی دهانی
بی الفبایی
کجای این صفحه سفید نقاشی ات کنم...؟
(3)
حالا تو ایستاده ای
از آن سوی درخت ها دست تکان می دهی
تا در اریب حرکت ماشین ها
هاشور بخوریم
مثل بارانی که هیچ وقت با هم قدم نزدیم
دو چتر، نه !
دو قطره باران تن مارا کافی ست
مثل در خت های این خیابان
که بلندی تو را
کوتاهی اسم مرا قد کشیده اند
بي دهان
بي الفبا
بي چتر
بي باران
كجاي اين خواب مرا هاشور مي زني؟
*هاشم کرونی
سلام ياران
ششم ارديبهشت سي امين باري است كه يادم مي آيد به زندگي بايد سلام كرد.
سلام ...
***
اس ام اس
اس ام اس نیستم
اما کوتاه
لبهای تو را بوسه می شوم
و پرت امواج
رنگ گوش ماهی ها
که همه ي رازهای دریا را از برند
راز کشتی ها و
ملوان هایی که روی بی حسی آب پیر شدند
و هیچ پیام رادیویی
هیچ اس ام اسی
خشکی لبهاشان را به لبخندی آغشته نکرد
تو اما
با گردنبندی از گوش ماهی ها
همه رازهای دریا را در سینه داری
این را
من می دانم
و نوح
ملوانی که عمر هزار هراز ساله ي دریاها را می شناسد
سرودی سکوت دریا را می شکند
اس ام اس بازی با تو عالمی دارهویرایش ۲۷ -اسفند-۸۷
سلام دوستان!
یادداشت حاضر نقدی است بر کنگره هفدهم شعر دفاع مقدس و کنگره سوم شعر فجر که با تلخیص در روزنامه امروز جام جم (۲۷اسفند۸۷)منتشر شد بی هیچ مقدمه شما را به خواندن متن کامل آن دعوت می نمایم:
( برای مشاهده ی یادداشت در جام جم کلیک بفرمایید. )
■
سفر به گراي 360 درجه
كنگره ي شعر فجر و كنگره شعر دفاع مقدس. نقطه مشترك اين دو رويداد را مي توان اينگونه خلاصه كرد: مديران و متوليان هر دو برنامه استراتژي دورنما و هدف مشخصي براي خويش تعريف نكرده اند و يكي بعد از هفده سال و ديگري بعد از سه سال هنوز فاقد يك چارچوب و متد اجرايي مشخص است. به عبارتي اين كنگره ها، سنگ " سيزيف" است كه هر سال دبيري بر دوش مي گيرد و بعد خواسته و ناخواسته از همان بالا پرتابش مي كند و باز روز از نو و روزي از نو. شده است حكايت مربي فوتبال سرشناسمان كه ادبياتش زبانزد است و وقتي مي خواست حداكثر تفاوت را مثال بزند گفت: " 360 درجه متفاوت شده ايم."
آري هرسال اين كنگره ها 360 درجه روي دايره روزمرگي و آمار دادن و گزارش كار پر كردن حركت مي كنند و بعد سر جاي خويش باز مي گردند. بي هيچ تغييري!
□
اين برنامه ها هر سال دبيري تازه انتخاب مي كنند. نقش دبير در اين برنامه ها قاعدتا بايد نقش پيمانكاري يك حركت فرهنگي باشد. كسي كه صاحب ايده و خلاقيت است و با روش هاي بكر و ناب خويش اهداف كارفرما را به منصه ظهور مي رساند. اما با توجه به آنچه ذكر شد، گويا متوليان امر دورنمايي ندارند و چهارچوبي تعريف نكرده اند چرا كه هر سال آقاي دبير مي آيد و نه تنها شيوه هاي اجرايي را عوض مي كند بلكه از بيخ و بن و اساس و اهداف و كلان نگره ها را نيز تغييرمي دهد. به چند نمونه توجه كنيد: البته قبل از ذكر نمونه ها بايد بگويم به هيچ وجه در پي اين داوري نيستم كه حق با كدام سويه و نگاه است و كدام سمت اين مثال ها محق است كه ان بحثي ديگر است و مجالي گسترده تر مي طلبد. و اما مثال ها:
يك سال دبير كنگره در مصاحبه هايش از لزوم دادن فضا به نگاه هاي متفاوت و جلوه هاي اعتراض (حتا ادبيات معترض به جنگ) سخن مي گويد و سال ديگر دبيري ديگر كنگره را حق شاعران جنگ مي داند و خودي ها را محق مي داند. از برادران تني و ناتني شعر جنگ مي گويد و اينكه فضا، حق برادران تني شعر دفاع مقدس است و البته بگذريم از اينكه چه كسي صلاحيت دارد متصدي آزمايش "دي ان اي" شود و تني را از ناتني جدا كند!!
يك سال در شعر فجر 12 بخش و ديگر سال 6 بخش مي گذارند و محتوا هاي مختلف را بررسي مي كنند و ديگر سال قالب و كلاسيك و ازاد بودن ملاك داوري است.
يك سال دبير كنگره دفاع مقدس مي گويد نبايد سكه بدهيم و جايزه بايستي معنوي باشد و دليل ها ميآورند تا قانع شويم. سال ديگر، دبير برنامه بساط سكه پراكني مي گسترد و حتما محبوب هم خواهد شد.مگر كسي از سكه بدش مي آيد ؟ سكه مي دادند و نه كرسي آسمان زير پايشان آرام مي گرفت حال كه حتما دبير برنامه عزيز دل برادر خواهد بود آن هم در روزگاري كه به نقل دوست شاعر و روزنامه نگارمان در جام جم، فرداي فجر سوم برخي برگزيدگان خدا بيامرزي نثار ارواح رفتگان متوليان مي كردند از حل شدن مشكل اجاره خانه و پول خريد شب عيد... خوش به حالشان، ما كه ... پس زنده باد سكه!
يك سال دبير نازنين فجر از انبوه زجر و زحمتي مي گويد كه كشيده تا مديران را راضي كند به تجليل اخوان و منزوي در فجر و افسوس از عدم توفيق در تجليل بيژن نجدي. ديگر سال در گزارش برنامه مي خوانيم كه گفته اند اين برنامه مال ماست و لاغير و برگزيده اي گفته كه شاعران ايران فقط همين هايند كه اينجا تجليل شده اند و شايد اندك افرادي از قلم افتاده اند و بگذار باز ذكر كنم از ترس تكفير كه در همه ي اين موارد كار ندارم حق با كيست. سخن من هر لحظه به رنگي برآمدن بت عيار است...
به راستي بعد از 17 و 3 سال كجا هستيم؟ سر 360 درجه؟ نه ! بايد منتظر بمانيم ببينيم دبير بعدي كيست؟ زورش چقدر است؟ از چه كسي خوشش مي ايد و از چه كسي خوشش نمي ايد؟ سكه را ترجيح مي دهد يا كارت اعتباري و جايزه معنوي را؟
□
كساني كه مي گفتند سال ها حذف شده ايم حالا خودشان دبير كنگره مي شوند اما دريغ كه آنان نيز، تيم خويش را جمع كردند. راستي شما به كدام مخالفتان فرصت اظهار نظر و ابراز وجود داديد؟ كدام داورتان از تيم ديگران بود؟ كدام يك از چند كتاب كنگره را به ديگري سپرديد تا گردآوري كند. راستي سهم نسل ما چه شد؟ آنها كه حذف كردند، شما چه كرديد؟ نسل ما كجاي داوري و پژوهش و سخنراني هايتان بود؟
از سوي ديگر، ملاك انتخاب داور چيست؟ ملاك داوري چيست؟ ليست كانديداهاي نهايي فجرسوم و منتخبانش را مرور كنيد. امسال هم همان هميشگي ها انتخاب شده اند. كي قرار است از اين ليست هميشگي بگذريم. يعني قرار است الي الابد تجليل ها تكراري باشد. كاش سيمرغ ابدي به اين دوستان بدهندو بگويند اعتبارش به اندازه همه ي دوره هاي شعر فجر از الان تا آخرين دوره برگزاري است تا خيال طرفين راحت شود!
براي بخش جوان گفته اند راه يافتن 20 نفر در هر بخش برايشان افتخار است. در اين ليست 60 نفره برخي چهره ها هستند – تاكيد مي كنم برخي نه همه- كه شهرتشان از برخي داورهاي كنگره اي - تاكيد مي كنم برخي و نه همه – كه شغل شريفشان داوري است بيشتر است و برخي نيز شعرشان قدرتمندتر از آن برخي هاست. چگونه و بر چه اساس و بنياني مي خواهيد معرفي مان كنيد؟
يكي از اين دوستان جوان با عصبانيت مي گفت ملاكتان براي انتخاب برخي افراد ضعيف كه در ديار خويش نيز جايگاهي ندارند در بخش چشم انداز چه بوده است؟ ليست انبوه برندگان را ببينيد! آيا شبانگاه آسوده سر بر بالش مي نهيد؟ من معتقدم در هر دو برنامه اخير آشكارا حق ضايع شده است. پس اگر به حق معتقديد راحت و آسوده نخوابيد. در يك جشنواره تقريبا همه داوران خود نيز با دست پر و با سكه به خانه مي روند و در ديگري داوري عزيز شعر مي خواند و ضعيف بودن شعرش اسباب سر رفتن حوصله حاضران است. اين كجايش با انصاف همسويي دارد.
من معتقدم حق خيلي ها ضايع شده است. مثلا در داوري هر دو كنگره ي امسال،حق استان فارسي ها ضايع شده است. حق الزحمه و حق داوري نوش جان و گواراي وجود! حلالتان باد! اما اگر وقت كرديد يك بار ديگر كار فارسي ها را، خصوصا سپيد سرايان فارس را با برگزيدگانتان مقايسه كنيد!
□
فايده اين كنگره ها چه بايد باشد؟ مثلا فرهنگ سازي و تشويق و الگو سازي. در بندر عباس تعداد هرمزگاني هاي حاضر در سالن چند نفر بود؟ در تهران چه درصدي از مردم فهميدند شعر فجر برگزار شده است؟ اين هم تقصير نسل جوان است؟
□
راستي يك سوال: چه كسي گفته عدالت يعني تقسيم مساوي همه چيز؟ در اين دو برنامه مد شده به همه استانها سهميه هاي مساوي بدهند در فجر هر استان 3 جوان 3 پيشكسوت و 3 برگزيده عمومي و در دفاع مقدس نيز هر استان 3 نفر كه سهم هر موضوع يك نفر است. با كدام معيار حق خراسان رضوي با مثلا خراسان جنوبي يكسان است؟ يا سهم اصفهان و يزد يا سهم فارس و كهكيلويه و بوير احمد؟
اين مساوي گرايي عدالت نيست كاريكاتوري از عدالت است كه حتا لبخندي را نيز سبب نمي شود.اصلا فايده جشنواره هاي استاني شعر دفاع مقدس چيست؟ از فارس با مهرباني و محبت و عنايت جناب حسام و زنجاني – كه صداقت و توانمندي هر دو را باور دارم و برادرانه دوستشان دارم- بخشي قابل تامل از برگزيدگان استاني فرصت حضور مي يابند اما دو شاعر توانمند از برگزيدگان پشت در مي مانند و يك شاعر كه نامش جزء برگزيدگان نيست با عنايت و حمايت يك هم استاني كه در بنياد مشغول كار است مسافر بندر عباس مي شود. آن هم كسي كه علنا عليه جشنواره استاني سخن گفته است؟ حال شما اگر داور جشنواره استاني بوديد در قبال اين سخن آن دو برگزيده كه شاعران ارجمند و بسيار توانمندي هستند چه مي گفتيد؟ در پاسخ به اين پرسش كه پس فايده جشنواره استاني چيست؟ فايده اش چيست وقتي برگزيدگان بمانند و ان خانم شاعر كه هنوز شعر كلاسيكش اشكال وزني دارد به مدد رفاقت راهي بندر عباس شود، زنده باد هتل و هواپيما!
□
من هاشم كروني نويسنده ي اين سطور عاشق شعرم و عاشق كلمه و كلام. با این نظام و ارزش های آن نیز بیگانه نیستم. برای جنگ و شهيدان عزيزش كتاب نوشته ام وبه پاس اين افتخار، سرم را بالا مي گيرم. دنبال دبیری و داوری و گرفتن جای کسی هم نیستم پس تکفیرم نکنید. اگر اين حرف ها را گفتم از سر عناد نبود. انگي به نسل من نمي چسبد. اين ها حرف من نیستُ حرف نسل من است. لطفا با پيش فرض دشمنی برخورد نكرده و کین ورزی نکنید. من انچه شرط بلاغ بود گفتم تو خواه از سخنم... بگذريم. يا علي مدد. يا حسين" عليه سلام".
هاشم كروني
شيراز- اسفند 87
■■■
نیوتن به روایت خیام
***
یا کاسه ی سر خیام باشی
یا کوزه ی این قلیان
این دسته هم که گردن هیچ...
گاری را هل بده پیرمرد
سیب هات هم بیفتد
کاسه ی سر نیوتن را پر از شراب می کنیم و
به سلامتی قهوه خانه ها خالی می شویم
تنم را دود کن
گلوی من
نه سوتک کودکی ست
نه آواز خوانی تو
تنها تاریخ قل قل سماوری ست
که لای یک های عمیق پیر مرد گم شده است
*هاشم کرونی
بسته است دخيل روح عيسا به حسين
نوح نبی و خليل موسا به حسين
گرکفر نبود روز و شب می گفتم
لا حول و لا قوه الا به حسين
*هاشم کرونی
*
این روزها سرگشته و شوریده ام...
مشغول نوکری آقا امام حسین علیه سلام هستم
برای دومین بار راهی کربلا و نجف هستیم با دومین کاروان شاعران عاشورایی
رفقای همسفر آماده باشید
می خواهیم سفر کنیم به مرکز عشق
یا علی مدد
یا اباالفضل العباس علیه سلام
یا سید الشهدا یا اما حسین علیه سلام...
*
این هم شعری که سال گذشته در کربلا نوشتم
چه نمازی است نمازی که امامش باشی
نیتش باشی و احرام و سلامش باشی
تا قیامت نرود مستی قومی که شما
ساقی صف به صف شرب مدامش باشی
رشک خورشیدی و چون حادثه دیدن دارد
آفتابی که شبی ماه تمامش باشی
چه نمازی ست نمازی که قنوتش عشق است
که تو بشکوه ترین ذکر قیامش باشی
نه فلک قامت خون بسته و مستی تو هنوز
وه چه حالی ست که اسباب دوامش باشی
تو و هفتاد و دو تکبیر در این بزم بلا
خوش به این قوم اگر ساقی جامش باشی
*
من که از کنگره ها از صله ها دلگیرم
خوش به شعری که خودت شان و مقامش باشی
*هاشم کرونی
من اسم درخت ها را از یاد برده ام
نام کسانم را
که حک شده روی زخم هاش
نام کسانت را حک کن
روی زخم هام
با حروف بریده بریده
مرا قطعه قطعه کن
من خواب دیده ام
با کارد آشپزخانه
خواب های مرا تکه تکه می کنی
و با آفتاب خوردگی برگ هام
دلمه می بندد خون زنانگی ت
زیر انگشت هام
که یکی یکی پهن میکنی روی میز
بیا مژه هام را
نام کسانت را از یاد نبر
بیا مرا ها کن تا ابری سپید شوم
ابری سپید
تا قطعه قطعه ببری مرا و
اسمم را لای دلمه ها بپیچی
نترس !
من خواب زنی هستم
که مرا تکه تکه
آویزان دیوار آشپزخانه
نوشته است !
*هاشم کرونی
***
*۵ یادداشت آخر وبلاگ
13شهریور87-سونامی در بیمارستان

" بای ذنب قتلت؟"
به کدامین گناه؟
نه اولین بار است و نه احیانا آخرین بار. اما سلب حق حیات از روزنامه کم از سلب حق نفس کشیدن از آدمی ندارد...
متاسفم ...
***
یکی از کابوس های من خبر توقیف "شهروند امروز" بود که متاسفانه تعبیر شد. تا همین چند سال قبل پرفروش ترین مجله ایران مجله خانواده بود. شهروندامروز این معادله را به هم زد و نشان داد می توان کار حرفه ای کرد و برگشتی نداشت. آری شهروند امروز حداقل یک گام همه ی مطبوعات را و حرفه ای گری مطبوعات را جلو برد پس به احترام شهروند امروزقیام کنیم...
***
محمد قوچانی عزیز! مهدی یزدانی خرم عزیز که چندی پیش در نخستین دیدار مهربانی ات را عمیقن حس کردم. رضا خجسته رحیمی فرید مدرسی و اکبر منتجبی مریم شبانی و مریم باقی و محسن آزرم و همه ی بچه های شهروند که در اندوه این لحظه ها توان یادآوری نامتان از من سلب شده... می دانم این نهال خشک نخواهد شد. شما می مانید و دیگر بار از زمینی دیگر رستن و روییدن آغاز می کنید. برقرار باشید و مانا بمانید...
***
و اما شعر...
"دن کیشوت"
سطل ها
دستمال کاغذی ها
مرا کجای خویش جا می دهید
من که نوشته شده ام به شکل یک سر مقاله
روی صفحه رنگ و رو رفته روزنامه ها
من
کودکی های پیرمردی هستم که هیچ قاره ای را فتح نکرد
هیچ دریایی را نگشت
اما نیمه شبها با شب کلاه خواب و لباس ملوانی
دور دنیا را درتنهایی قایقش پارو می زد
دن کیشوت های کوچه ما اما
با عصایی کهنه
و عینکی که یک شیشه اش افتاده
می خواهند بلوک شرق آپارتمان تورا فتح کنند
دختر مو بلند رویاهای من
بگذار بزرگ شوم
آن وقت موهات را فرو خواهی انداخت تا نردبانی شود
و از آن تا بلند ترین جایی که فرزند انسان رسیده عروج کنیم
آن روز
سر مقاله همه روزنامه ها
من خواهم بود
من که سطل ها و دستمال کاغذی ها مرا می بلعند
*هاشم کرونی
***
وبلاگ انجمن ادبی باران راه اندازی شد. حتمن سر بزنید و خبرهای انجمن را ملاحظه بفرمایید. دوستان شیرازی هم شنبه ها ساعت ۴تا ۶ عصر قدم رنجه بفرمایند به این نشانی:
شیراز - میدان امام حسین علیه سلام(فلکه ستاد)-کوچه ی جنب استانداری- معاونت آموزشی جهاد دانشگاهی فارس - انجمن ادبی باران.
***
*۵ یادداشت آخر وبلاگ
13شهریور87-سونامی در بیمارستان
19مرداد87-درویش،المپیک و ققنوس حافظ
وبلاگ انجمن ادبی باران راه اندازی شد. حتمن سر بزنید و خبرهای انجمن را ملاحظه بفرمایید. دوستان شیرازی هم شنبه ها ساعت ۴تا ۶ عصر قدم رنجه بفرمایند به این نشانی:
شیراز - میدان امام حسین علیه سلام(فلکه ستاد)-کوچه ی جنب استانداری- معاونت آموزشی جهاد دانشگاهی فارس - انجمن ادبی باران.
و اما شعری از مجموعه ی سونامی در بیمارستان به همین نام:
من در تو فراموشی گرفته ام
از تن تو
عطر داروی بیهوشی گرفته ام
و لباس هات رنگ لبهای پرستار شب شده
من در
بیمارستان در
خانه در
ببند این همه در را
خانم ببخشید کجای بخش
پخش موهاش
نقش گونه هام مانده جای لب هاش
کف بیمارستان
خطی قرمز سبز آبی مرا به دریایی می رساند/ با کف هایی روی موج ها
و گوش ماهی هاش که گردنبند سینه های تو هستند
دختر
موهات را کوسه های کدام دریا بریده اند
تازیانه ات می زنم یکصدبار
و دور بیمارستان تاب می خوریم
خنده ی موذیانه پرستارها
تنم را ریش ریش می کند
و کرم ها
ساقه های جوان تو را می جوند
من
وجه چندم چند وجهی ام
بعد چندم چند بعدی
من
نه
منم
* هاشم کرونی
***
*۵ یادداشت آخر وبلاگ
وبلاگ انجمن ادبی باران راه اندازی شد
شنبه ها ۵:۳۰ تا ۷:۱۵- شیراز - میدان امام حسین علیه سلام(فلکه ستاد)-کوچه ی جنب استانداری- معاونت آموزشی جهاد دانشگاهی فارس - انجمن ادبی باران
ویرایش در بامداد یکشنبه ۲۰مرداد:
محمود درویش شاعر بزرگ جهان عرب پس از سرودن آخرین شعر در بستر مرگ درگذشت

***
مدتهاست انبوهی از کارهای تازه و چاپ نشده ام را آماده کردم برای این وبلاگ اما دوستی با دیدن وبلاگ گفت بعضی شعرهایت با توجه به دوری ات از اینترنت و عدم اطلاع دوستان از به روز نشدن وبلاگ حقشان در این صفحه ضایع شده و خوانده نشده اند. به احترام ایشان شعر" ققنوس به روایت حافظ" را تکرار می کنم:
باشد
اما قرارمان پای کدام نارنج حافظیه
من چه گوارا باشم و تو ژاندارک
گور پدر هرچه آزادی
تو ابروهات را تاتو کن
من موهام را به شکل رنگین کمان رنگ می کنم
تا باران ببارد
بعد کلمه می بارد روی سردی صورتمان و پله ها را بالا و پایین می رویم
شراب ترس خورده می شویم
باد عصرگاهی می وزد
و تو که باید لای نارنج ها به آتشت بکشم
تا از میانه ات ققنوسی زاده شود
ژاندارک من!
بخند !
خنده ات را...
*هاشم کرونی
***
امروز ناپرهیزی کردم ویک یادداشت گذاشته ام راجع به المپیک و افتتاحیه ی آن:
آنچه دیروز تحت عنوان افتتاحیه ی المپیک پخش شد بیش از هر چیز شوکی عمیق بود بر پیکره ی جامعه ی ما و این سوال به ظاهر ساده که اگر "ما می توانیم" پس چرا "ما نمی توانیم؟". در حالی که برخی مسوولان دولتی دائمن شعار می دهند ما می توانیم واقعن به نظر شما آیا ما می توانیم نظیر شبیه یا حتا سایه ای از این رویداد عظیم را برگزار کنیم. من که معتقدم نمی توانیم. دلایلم نیز عبارتست از:
1. طراحی کل برنامه بر عهده ی کارگردان شهیر و جهانی چین بود. به عنوان مثال اگر در ایران این برنامه برگزار می شد آیا اجازه می دادند مثلن کیارستمی - که در ساخت آثار تبلیغاتی هم سابقه داشته- و همتای این آقای کارگردان است در جهانی بودن کار را کارگردانی کند. نه مطمئن باشید که کار را به آقای شمقدری یا جمال شورجه می دادند.
2.آیا توان اجرای این حجم از برنامه های موزون به صورت جمعی در میان ما وجود دارد؟ خیر مطمئن باشد چند نفر ایرانی نه می توانند در یک کار جمعی با هم فعالیت مشترک انجامک دهند و حتا اگر بپذیرند تازه دعوایشان شروع می شود که چه کسی رییس است. تازه با توجه به عادت دیرینه اهل همزمان کردن کارهایمان نیستیم.
3. گفتم عادت دیرینه و زمان. اگر دقت کرده باشید خیابانی دقیقن می دانست هر آیتم چیست و زمان آن چقدر است. یعنی زمانبندی از قبل تعیین و حتا در اختیار رسانه های گروهی قرار داده شده بود. در ایران اگر قرار بود این اتفاق رخ دهد عمرا اگر کسی به این زمانبندی وفادار می ماند. در ایران شروع هر برنامه حداقل با نیم ساعت تا 45 دقیقه تاخیر است. همین یعنی حذف و جابه جایی یکی دو آیتم. بعد از آن هم همه چیز تابع حوصله ی فلان مدیر یا سخنران جلسه است که بسته به مقامش هر وقت دوست داشته باشد می آید و همان لحظه هم باید او را صدا زد. واضح است که برنامه ریزی کشک!
4.زنان که اجازه ی ورود به ورزشگاه را نداشتند. این یعنی نصف برنامه پر! به جای این حجم از بانوان که دیروز در ورزشگاه بودند. یک تعداد خواهر کاملن پوشیده به همراهی حجم قابل توجهی آقا با کت و شلوار یکدست – معمولن یک رنگ جیغ که نشان از بدسلیقگی باشد مثلن بنفش- حضور داشتند و تعدادی هم برادر با خش خش بی سیم!
5.بهترین نوازنده جهان دیروز در ورزشگاه بود. برای ما که موسیقی خوب نیست! علیرضا افتخاری و سه چهارتا از این جوجه خوانندگان تلویزیونی را می آوردیم و لب می زدند و روی چمن ورزشگاه قدم می زدند و کلی کیف می کردند. گروه سرود ناحیه 18 آموزش و پرورش نیز بد نبود!
6. قرار است این بازی ها سیاسی نباشد. ما هم از یک سال قبل همین جمله را می گفتیم اما دیروز درنطق های مربوط به میزبانی مان این مساله نقض می شد. دلیلش هم ساده است. در مملکت ما شرایطی هست که اگر راجع به آب و برق و حتا مریض شدن و عطسه کردن هم حرف بزنی آخر کار حرفت سیاسی می شود.
7. امنیت در المپیک واقعن مهم است. اینجا از همان افتتاحیه هر روز یک عده احساس تکلیف می کردن و می رفتن به یک بهانه ای مقابل ورزشگاه و تحصن راه می انداختند و می خواستند صدایشان را به گوش جهانیان برسانند
***
*۵ یادداشت آخر وبلاگ
-14اسفند86-ققنوس به روایت حافظ
سلام. پس از چندی بی حوصلگی با یک بسته شعر مسکن به روزم اما پیش از آن چهار نکته:
- در آستانه ی اعیاد شعبانیه هستیم میلاد حضرت امام حسین امام سجاد امام زمان و حضرت اباالفضل العباس مبارک باد.
بسته است دخيل روح عيسا به حسين
نوح نبی و خليل موسا به حسين
گرکفر نبود روز و شب می گفتم
لا حول و لا قوه الا به حسين
*هاشم کرونی
- ۳ مرداد سالروز تولد علیرضا نسیمی عزیز است. علی جان هرجای این جهان هستی تولدت مبارک. از کجا معلوم که ما نمردیم و تو زنده هستی. شعر تازه ی طیبه نیکو را که برای علی گفته در شعر فردا بخوانید.
- انجمن ادبی باران پس از دو سال تعطیلی خودخواسته با هدف پرداختن به شعر پیشرو – مجددن بازگشایی شد.امید که فقدان فضایی برای پرداختن به مسایل جدی ادبیات پیشرو که در این مدت مشهود بود مرتفع گردد. قدم همه ی رفقا روی چشم. شنبه ها فعلن 6 تا 7:30 عصر – شیراز.میدان امام حسین علیه سلام ( ستاد).کوچه جنب استانداری. معاونت آموزشی جهاد دانشگاهی فارس.
- در وبلاگ دوست عزیزم جواد ضمیری با عنوان شهریما فراخوان کنگره ی هشتم بندر درج شده است. هم وبلاگ این نازنین را ببینید و هم فراخوان را بخوانید. ضمیری عزیز از جمله نیکان دریادل بندر است
و تو چه می دانی مسکن چیست
که حلقه ام کنی در محاصره ی دست هات
که دود شوم در آسمان میانه ی ابرو هات و موهات
گم نوشته ای کجای این داستان مرا
درد می کشم از مچ پاهام تا زانو
ها
نکن حلقه های سیگار را
این پیرمرد سی سایه
زیر کدام درخت باید بخوابد
تا سحرگه ز کنار تو
گورش را کجای این خاک
گم کند
بسته های مسکن را
کجای این درخت
که از کجای این خطوط
که از کجای این داستان کشیده ای م بیرون
- خواهر!
این جوان که زیر این درخت
حلقه حلقه دود می شود
خطوط کدام پیشانی ست
- جان خواهر!
این جوان دهانش بوی کافور می دهد
چشم هاش طعم مسکن
- خواهر!
دلش پاک است و
مورچه ها روی خواب آلودگی گونه هاش سر می خورند
با فشار خون سیب ها
که می افتند روی مژه هاش ...
...
...
دو کفتر
حلقه حلقه
از دور گردن مرد
دود می شوند
دور می شوند...
*هاشم کرونی
من نقاشی صورت زنی هستم
که دو عنکبوت سیاه
خوابهاش را تنیده اند
پروانه ها که هر روز صبح
از رختخوابش پر می کشند
و شب ها توی چشم هاش پیله می بندند
خرچنگ ها رویای دریاهاش را خراشیده اند
و ماهی گلی های تنگ خانه اش به دنیا نیامده اند
من تعبیر بیداری هاشم
که در چهار حرف رنگ رو رفته خلاصه شده ام
لای ته سیگارها
بین قدم زدن های شبانه ی دو جفت کفش
کوچه هایی را که با هم قدم نرتیم
زنی که بوم ها کشیدگی انگشت هاش را نمی فهمند
پروانه نیستم
اما
رویای قرمز ماهی هاش را بیدار می مانم.
نقاشی دو رختخواب خالی ام
که بکارت پروانه ها را پیله بسته اند
...
چشم هات را نبند
نبند و خواب ببین
من تعبیر روشن بیداری هاتم
۱
ای کاش رنگ پیرهنت می شدم شبی
یا رد بوسه روی تنت می شدم شبی
تا کوچه سرخ باشد و دل عاشقی کند
فرشی به رنگ آمدنت می شدم شبی
مست دو سینه سرخ که زیر لباس توست
ای کاش شکل پرزدنت می شدم شبی
تا دست هیچ کس نرسد بازوی تو را
پخش همیشه ی بدنت می شدم شبی
ای کاش سیب سرخ تو سهم دلم شود
یعنی شریک زن شدنت می شدم شبی
دور تو حلقه می زنم ای عشق آتشین
ای کاش... کاش پیرهنت می شدم شبی
۲
ای کاش که از من پسری داشته باشی
دلبستگی بیشتری داشته باشی
نه ماه تنم در تن تو ریشه دواند
تا از من من هم اثری داشته باشی
هرگز نرسد روز که در تنگ بلورت
از ماهی من "ماه" تری داشته باشی
شاید به هوای نفسش نیم شبی مست
دزدانه به خوابم گذری داشته باشی
من سوخته و ساخته ام با غم عشقت
باید تو هم از من شرری داشته باشی
من درد تو را دارم و درد تو قشنگ است
ای کاش تو هم دردسری داشته باشی
*هاشم کرونی
دست می کشیدیم
تو باران یکریزی که روی صورتمان نبارید
من خطی آبی که از پشت پاهات
جوانه میزدم
و پخش می شدم توی دستهات
انگشت هات
که یکی یکی می بستی شان و
مشت می کردی مرا توی رگهات
پا می کشیدیم
تو جاده هایی که باهم نرفتیم
سمت آشفتگی خواب موج ها
من دویدن بچه خرگوش ها
که جنگل گم شده در رویای دریا را
در تو خواب دیده بودند
صبح روزی در حوالی هفده سالگی ات
ابرو می کشیدیم
تو آرایش صورت گنجشکها را
لابه لای وهم معصومانه شاخه ها
از خیابانی
که تو را به پریدگی رنگ ماسه ها می رساند
من نقاشی دخترکی
که آدم درازهای دفترش
بی کفشی مارا
پابرهنگی ماسه ها را
قدم نزدند
ما خواب می کشیدیم
تو چشم چرانی پسرانی
که هفده سالگی کفش های هیچ دخترکی را
ندویده اند با سرنوشت بچه خرگوش ها
من پلک های مرده ای
که از لابه لای قبرش سردرآورده
تا دریا را نشانمان دهد
وشاخه شاخه انگشت ها
که کوچکی گنجشک ها را
نشانه گرفته اند
ما می کشیدیم
تو خطی دورلبهات
تا دوستت دارم هات را محاصره کنند
تاپخش شرجی
لابه لای موج ها
گم نشوی
من دست های تو
که از بی سرزمینی این شهر شلوغ
پرتت کنم
در درازی دفترنقاشی دخترکی
که تو نبودی
ما می کشیدیم
تو سایه کمرنگی پشت آفتاب خوردگی چشم هات
من باران را
دستهات
پاهات
ابروهات
خوابهات را...
*هاشم کرونی
اما قرارمان پای کدام نارنج حافظیه
من چه گوارا باشم و تو ژاندارک
گور پدر هرچه آزادی
تو ابروهات را تاتو کن
من موهام را به شکل رنگین کمان رنگ می کنم
تا باران ببارد
بعد کلمه می بارد روی سردی صورتمان و پله ها را بالا و پایین می رویم
شراب ترس خورده می شویم
باد عصرگاهی می وزد
و تو که باید لای نارنج ها به آتشت بکشم
تا از میانه ات ققنوسی زاده شود
ژاندارک من!
بخند !
خنده ات را...
*هاشم کرونی
***
تو عشقی و عشق خونبهایش عشق است...
از من/ما خواسته اند از آن ده روز بنویسم/بنویسیم که از زمین جدا بودم/بودیم
در ملکوت بودم/بودیم. اما مگر این حرفها نوشتنی است...
چه نقشه ها کشیده بودم از این سفر سفرنامه بنویسم و چاپ کنم اما مگر می شود شرح ملکوت را با کلمه های این جهانی بنویسم/ بنویسیم.
از کبوترهای عبدالحمید بنویسم که عراقی ها لب مرز در خاک ایران پروازشان دادند و آن طرف از بین 11 اتوبوس آمدند و بازیافتندمان...
از گریه های مرتضا بنویسم که تا لحظه حرکت با ما نبود و آخر سر با ما بود و یکبار دیگر باور کردیم مفتاح بسیاری از درهای بسته دل شکسته و اشک است. و مرتضا جلوتر ازما بود...
از حاج اکبرزاده بگویم و صدایش که دلهای عاشق امام رضا را به پابوس عشق می برد یا حوصله ی دکتر گلشنی که ماچند نفر که خود را اخراجی ها نامیده بودیم و ته اتوبوس قرقمان بود با حسن خلق تحمل کرد تا تساهل اسلامی را ببینیم.
از شعرخوانی در محضر حضرت ارباب بگویم یا عهد بذادری مان در محضر حضرتشان و در پیشگاه قرآن... از برادری سید محمد امین و پدرش که باصفا بودند
از قهوه خانه هایی بگویم که پاتوق من و عبدالحمید بود یا همنفسی های دکتر رحماندوست دکتر حسینی دکتر قادری و استاد فراست و حاج احد و آقای لطف اللهی و ...و...و...
از زیازت مسجد کوفه و مقام های آن بگویم یا دیدار با مرجع عالیقدر آیت ا...سیستانی بگویم یا...
از شکوه حرم حضرت سیدالشهدا علیه سلام و حضرت عباس و آبادی کربلا بگویم یا غزبت نجف و غریبی مولا امیرالمونین علی عله سلام ...
من /ما چه می توانم/می توانیم بگویم/ بگوییم. اما پس از تشرف به عمره فکر میکردم آخر همه ی خوبی های دنیا مکه و مدینه است.اما...
این هم غزلی که از کربلا تا مرز سرودم با حال و هوای شهدای نماز ظهر عاشورا:
چه نمازی است نمازی که امامش باشی
نیتش باشی و احرام و سلامش باشی
تا قیامت نرود مستی قومی که شما
ساقی صف به صف شرب مدامش باشی
رشک خورشیدی و چون حادثه دیدن دارد
آفتابی که شبی ماه تمامش باشی
چه نمازی ست نمازی که قنوتش عشق است
که تو بشکوه ترین ذکر قیامش باشی
نه فلک قامت خون بسته و مستی تو هنوز
وه چه حالی ست که اسباب دوامش باشی
تو و هفتاد و دو تکبیر در این بزم بلا
خوش به این قوم اگر ساقی جامش باشی
*
من که از کنگره ها از صله ها دلگیرم
خوش به شعری که خودت شان و مقامش باشی
*هاشم کرونی
۱. فطر عید آزادگی را پیشاپیش تبریک می گویم.
۲.سرگرم جمع و جور کردن مجموعه شعر جدیدم با نام " سونامی در بیمارستان " هستم. کارهای ۸۳ تا ۸۶ است.
۳. و شعر...
مرا زیر سرم ها رها نکن
صبر کن
از جای زخم ها شکوفه های یخی سبز می شود
ارواح سپید پوش
مرا دوره کرده اند
با آمپولهایی که قطره قطره
اسم تو را تزریق می کنند
و من
کوچک
کوچک
کوچک تر می شوم
مرا در شکاف پیراهنت پنهان کن تا فرار کنیم
من
از قرص ها وکپسول ها
تنها لب های تو را دوست دارم
شربت های تلخ
گلویم را آزار می دهد
و یک دوستت دارم از عمق گلویم پرتاب می شود
مرا زیر سرم ها رها نکن
***
۵ مطلب آخر وبلاگ
۱. رفته بودم من از این خاک از این خاک فراتر...نوشتن در این فرصت کوتاه از آن همه عظمت سرزمین وحی و زیارت بیت الله الحرام و حرم نبوی سخت است و زبان من قاصر اگر خدا یاری کندسفرنامه ای منتشر خواهم کرد.
۲. یه شعر تازه
مرا هم عروسک کوچک دخترت فرض کن
می رقصم
دست می زنم
و لبهام را درست شبیه اسم تو باز و بسته می کنم
مرا شبیه مانتوات فرض کن
بگذار سردی مهربان تو
لعنت به هر چه عاشقانه دستمالی شده
من البته معتقدم
دستمال ها همیشه هم بد نیستند
می توان رویشان شعر نوشت
گاهی هم خود را خالی کرد
و آخر سر مچاله پرت زباله دانی اشان کرد
مرا شبیه رخت چرک هات فرض کن
بگذار در ظرف آب مقابلت فرو روم
قول می دهم چشم هام را نبندم تا هیچ رستمی راز من و تو را نداند
یادش به خیر
شبهای له شده در خاطراتت
از شر شر یکریز خواجو تا شب بوهای حافظیه
که هوا بوی زنگ زدگی می داد و
دختر، پسرهای عاشق، عمیق نفس می کشیدند
مرا خیابانی فرض کن که تو را به آرامگاهی رنگ و رو رفته می رساند تا تنن تنانا بگویی و خودکشی کنیم
بنوش
لیوانت را بنوش
مرا در لیوانت حل کن و بنوش
خاطرات سوخته مرا در لیوانت حل کن و بنوش
*هاشم کرونی
***
۵ مطلب آخر وبلاگ
***
به روزم از مکه مکرمه
بالاخره به هر زحمتی بود توانستم در مکه یک کافی نت پیدا کنم . جای همه سبز است. نایب الزیاره همه هستیم. یا علی مدد. یاحق!
***
۱. ممنون از رفقایی که نگران حال این حقیر بودندو اظهار لطف کردند. به لطف حضرت حق خوبیم و سرخوش .
۲.این روزها سرگرم خداحافظی و آماده شدن برای سفر عمره هستم. به اتفاق یار و همراه همیشگی ام سرکار خانم نیکو. همینجا از همه ی دوستان حلیت می طلبیم. یا حق. یا علی مدد.
۳.و شعری تازه...
لای همین مبل های رنگ و رو رفته
پشت همین پرده ها که عصمت شیشه ها را خط خطی کرده اند
پشت کمد ها می توان مرا یافت
من کودکی های یک مرد غرغرو هستم
که کنجکاوانه همه ساعت های کوکی خانه را خراب می کرد
کودکی که باغچه شان هیچ وقت خاک نداشت
و چون مکعبی کوچک بوی قبر می داد.
مردی
که
کودکی اش در قبری بزرگ و حوضی بدون ماهی
مردی که شبها توی خواب
درهمان حوض قدیمی شنا می کشد
و با بچه های کوچه که هنوز بزرگ نشده اند
لی لی می کند
من البته تکذیب می کنم
او در کودکی هیچ لیلایی نداشته
و
همین امر کافی است تا اثبات شود
او مجنون نیست
اما همه دار و ندارش را می دهد تا پیرمردی برای گل ها اسپند دود کند تا کسی چشم زخمشان نزند.
پیادهرو های شهر را طی می کند تا بی خبری سواره ها
من
زیر مبل ها
با عروسک کوکی دخترم
زندگی می کنم
لطفاً مرا کوک کنید.
*هاشم کرونی
***
۵ مطلب آخر وبلاگ
ادبیات 85 - یک اعتراض و معرفی چند لینک ادبی - هنری
۱.سلام.
۲. میلاد مهربان ترین مادر هستی دردانه و کوثر حضرت رسول اعظم (ص) مبارک باد.
۳. روز مادر رابه همه مادران زمین و زنان و دختران ایران زمین خصوصن مادر و همسر خودم تبریک می گویم.
۴. شعری تازه
با طیبه نیکو که در این همه نامردمی سوسوی چراغ عشق است
من هیوز نیستم
اما سیلویای من
از نوک جوهری خودکارهاش
هزار اندوه تازه تراوش می کند
هزار شعر ساده
و یاس که نام دیگر اوست
سیلویای من
مدت هاست موهاش را نبافته و
هیچ رشته یاسی گردن آویزش نشده
تنها کودکی اش را به دندان می گیردو
به زمین و آسمان نفرین می کند
سیلویای من
بوی رخت چرک
بوی پیازداغ
بوی آشپزخانه می دهد
او مثل زنان معمولی می خوابد
و مثل شاعران بزرگ از خواب بر می خیزد
تا شعر های بزرگ بنویسد
سیلویای من
رنگ و رو رفتگی صورتش را پشت شعر پنهان می کند
پشت شعری تازه که با اشتیاق ۱۶ سالگی اش می خواند
و خودکارهای جوهری
۱۶ سالگی اش را
مثل هزار شعر ساده دوست دارند
سیلویای من
هر روز کودکی اش را می شوید
جیغ می زند
و با او بازی می کند
و آخر سر
لای رختخوابی کوچک
کنار جانمازی که به اندازه تنهایی من است
لای آلبومی رنگ و رو رفته می خواباند
سیلویای من
مادر است.
*هاشم کرونی
۵. در یک فاصله چند روزه چندین و چند شعر نوشته ام . این روزها که بیماری امانم را بریده بود و نقاهت بعد از بیمارستان را می گذراندم حس شعر گفتن عجیب خوشحالم کرده است...
***
۵ یادداشت آخر وبلاگ
ادبیات 85 - یک اعتراض و معرفی چند لینک ادبی - هنری
پاره سنگی بود و
ما
نمی دانستیم.
ش. بنیاد
سید محمد امین جعفری عزیز. یار غار همه ی شاعران جوان و هنری مرد فرهیخته ی جنوب این روزها عزادار است . در هنگامه ی اندوهناکی سوگ پدر بزرگ داغی سوگ برادر جوان بر دلش نشست تا چینی نازک احساسش بشکند. به روز کردن زودهنگام وبلاگ و نوشتن این سطرها کمترین وظیفه بود. نوشتم بدان امید که دل نازک و عزیزش را تسلایی باشد...
۲. شعری نوشته بودم و دوستان دیده بودند که رنگ مرگ داشت.
مثل گم شدن هواپیمایی پر از بوسه و لبخند از روی صفحه ی رادار
رنگ نیست شدن یک دسته کبوتر
که سفید سفید پر می کشند
سیاه سیاه نقطه می شوند
شکل افتادن از قله های مه گرفته ی پیش رو
مرگ
خشکیدگی گریه است توی چشمهات
ماسیدگی خنده روی لبهات
سرد شدن تدریجی کلمه ها
فروریختن شعر از گوشه ی چپ لبهات
بعد از تو خورشید تعطیل می شود
و زمین
مثل سرانگشت های نازکت سرد می شود
ماه
مثل اتفاقی که نباید
می افتد و پخش حوض ها می شود
و هواپیماها
دسته دسته کبوترها
در سیاهی شب های بی تو راه گم می کنند
* هاشم کرونی
۳. این روزها دل و دماغی ندارم. بی خیال هرچه بادا باد...
***
۵ یادداشت آخر وبلاگ
ادبیات 85 - یک اعتراض و معرفی چند لینک ادبی - هنری
۱. امروز روز دوم خرداد است. یادش به خیر. فردا سوم خرداد است. یادش به خیر.ای روز های غرور انگیز!
۲.این کار قدیمی را بخوانید که ساعت صفر نام دارد.
تبر باش و مرا بخش كن
حروف مرا بسوزان و پخش كن
در آبهاي سرزميني
دور كه مادر تو بود
نه آرشه ي هيچ سازي
نه زخمه ي هيچ چنگي
تنم را چوبدستي بتراش
در هي هي شبانان و هوهوي بادها
در بي ساعتي آفرينش
پيش تر ها كه بودم
درويش ترها كه بودم
نه خون قاعدگي هيچ زني
نه چله نشيني درويشي
مرا به بي ساعتي آفرينش ببر
تراش تنم را قايقي بساز
تا آبهاي سرزمين صفر
۳. وبلاگ خانم نیکو را بخوانید.وبلاگ دوست گرانمایه جناب دکتر قزوه هم به روز است ضمنن یادداشت های ۵شنبه ها را زیر عنوان نقد حال ادبیات امروز می توانید در کانون ادبی پرشین بلاگ دنبال کنید.
۴. در روزهای اخیر بحمدلله بازار حافظ و حافظ شناسی گرم بود. دو اتفاق مهم در این زمینه یکی سفر پروفسور دوفوشه کور و دیگری انتشار کتاب حافظ توسط عباس کیارستمی بود. در این زمینه دو متن برایتان یافتم نخست گفتگوی اختصاصی امید روحانی با کیارستمی و دیگری نقد رویایی بر حافظ فوشه کور .بخوانید
- گفتگوی روحانی و کیارستمی + روایت مدرن حافظ + واکنش ها به چاپ کتاب
- يك حافظ جديد، با يك خوانش جديد ( نگاهي به ترجمه فرانسوي فوشه كور از حافظ )
۵.مدیر محترم انجمن ادبی رهیاد این روزها سخت در تلاش برگزاری آبرومندانه ی اردوی زیارتی - سیاحتی و ادبی شاعرات فارس به مقصد مشهد مقدس است.به پاس این حرکت ارجمند خسته نباشیدش می گوییم و شما را به خواندن بیشتر از این رویداد دعوت میکنیم. بخوانید در رهیاد. راستی دوستی در وبلاگ ایشان مطلبی نوشته و نامی از من برده بود . برای او متنی کوتاه نوشتم که شما هم بخوانیدش بد نیست.
سلام. به سهم خودم از دوستی که به نام شاعر مطلب نوشته ممنونم اگر هم فکر میکنه حق اون رو خوردم هم معذرت ميخام. اصلن من کی هستم. من که هیچم نه هیچ هم نیستم. حکايت من حکايت بوسعيد است که گفت من همان هيچ هم نيستم. باری گردن من از مو باريک تر . همينجا اعلام می کنم. من نه در شعر و نه در هيچ عرصه ی ديگر همان هيچ هم نيستم. دست همه را می بوسم. مخلص همه هستمهيچ ادعايی ندارم. هرکس هم هرچه در حق من می گويد درست است و فقط می خواهم مرا ببخشايند و اين را هم به نيت حليت طلبی نگاشتم.ببخشيم تا خداببخشايدمان. يا حق
۶.روز فردوسی نیز امسال با شکوه تر از قبل گرامی داشته شد. در تهران علاوه بر آذین بندی میدان فردوسی و ساخت و پخش چند سرود از تلویزیون گروه موسیقی بومی ایل قشقایی در همین میدان برنامه اجرا کرده و در چند مکان شاهنامه خوانی برپا شد. این مراسم البته در برخی نقاط دیگر کشور هم انجام شد.به این مناسبت نیز بخوانید:
- مجموعه لینک های بالاترین به مناسبت روز فردوسی
- ویژه نامه ای از آتی بان به همین مناسبت
۷. در یکی دو پست قبلی مطلبی راجع به وبلاگ کتاب های رایگان فارسی نوشته بودم که دوستان گفتند لینک آن فیلتر شده است. اینک شما را گروه کتابهای رایگان فارسی آشنا می کنم. در این گروه عضو شوید . آینه وبلاگ را برایتان ایمیل خواهد کرد.این هم راهی برای دسترسی شما به صدها عنوان کتاب که در به در دنبالش می گشتید!!! گروه کتابهای رایگان فارسی
۸.دارم مطلب جامعی درباره RSS آماده می کنم. برای دوستانی که دلشان می خواهد در کوتاه زمان هم خبرهای دنیای اینترنت را دریابند هم از به روز شدن سایت ها و وبلاگ هایشان خبردار شوند. انشاالله به موقع...
۹.خیلی خسته ام. دل شکسته ام.
۱۰. دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است/میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
***
۵ مطلب آخر وبلاگ
۱.امروز با عطر گل های اردیبهشتی یادم می آید که ۲۸ سالگی ام را تمام کردم. یادم می آید که دارم پیر می شوم. هانیه را نگاه می کنم که آرام آرام قد می کشد و مرا و نازنین مادرش را تنها بهانه ی آرامش است.امروز پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ است. فرصت دارم تا بهار را نفس بکشم. فرصت دارم بخندم. فریاد بزنم. چرخ بزنم. راه بروم و...و...و... امروز فرصت دارم با نیکو و هانیه جشن کوچک سه نفره مان را تدارک ببینم . نه فرصت نیست و زندگی چرخ می خورد و من چرخ می خورم و زمین چرخ می خوردو ششم اردیبهشت چرخ می خورد و...
۲. وبلاگ خانم نیکو با شعری زیبا به روز است سر بزنید و بخوانید.
۳.متاسفانه باز هم شاهد شکستن حرمت ها در فضای بیکران اینترنت بودیم.یک سوء تفاهم کوچک کار را بدانجا رساند که آقای سید مهدی موسوی و دکتر محمد حسین بهرامیان با هم در یک وبلاگ ثالث درگیر شوند. من همانگونه که آنجا نوشتم - و همین شیفتگان آقای موسوی و ایشان را عصبانی کرد- معتقدم جایگاه بهرامیان و امثال ایشان که کمیابند و انگشت شمار در ادبیات امروز ما آنقدر درخشان است که نمی توان با نوشتن چند کامنت آن را خدشه دار کرد. ادبیات امروز تنها چند انجمن ادبی و جشنواره نیست که اگر در آنها حضورمان پررنگ باشد دیگران را به حساب نیاوریم که حتا اگر به همین هم باشد لااقل در چند جشنواره مهرگان دکتر بهرامیان کار جناب موسوی را داوری کرده است که این را نه از باب ارزش گذاری که به سبب رعایت حرمت ها مهم می دانم.و دیگر اینکه هر دوی این عزیز در ادبیات عزیزندو کسی منکر هیچکدام نیست اما اینکه از ادبیات خارج شده و به سبک بازجوهای امنیتی و نیمه پنهانی ها دم از پرونده جمع کردن بزنیم - که متاسفانه این رویه را اخیرن آقای موسوی در وبلاگش شروع کرده و فارغ از قیاس های معمول مرا به یاد برنامه هویت یا نیمه پنهان انداخته است- آخر عزیز من گر حکم شود که مست گیرند که...هرچند بهرامیان را نیک می شناسم که صاف و ساده است و دیروز و امروزش یکی است و نمی توان چیزی از او یافت اما این سنگ بنای بدی است و مطمئنم که از بنا نهادن آن تنها و تنها دشمنان ادبیات سود می برند. نگذاریم این سنگ بنا نهاده شود.
باری بار دیگر از این دو دوست نیز می خاهم که بگذرند از این روزمرگی ها که قاتل قلم است و نوشتن را نابود می کند. امید که روزگارمان رنگ آرامش بگیرد
۴.از میان کارهای قدیمی این یکی را انتخاب کرده ام تا بخوانید:
سبزه گره می زنم روسری گره مشت گره
می
زنم زنانه های زیادی زیر پوستش راه افتاده
زنانه های زیادی از این متن نازل
می شود این متن را جور دیگری
مثل دو پرنده خسته ی ته چشمهات
مثل دو ماهی مضطرب
که از شقیقه های لرزانم می زند بیرون
خون
روسری گره سبزه گره مشت های زیادی اینجا گره می شوند
به اندازه ی قلب همه ی دختر مدرسه ای های عاشق
من گاهی شاعرم
گاهی آزادیخواه
روزی هم حلاج می شوم و
پنبه ی همه را می زنم
* هاشم کرونی- ۱۳۸۰
۵. از هفته ی قبل پنجشنبه ها در کانون ادبی پرشین بلاگ نقد حال ادبیات امروز را می نویسم. ببینید و بخوانید.
***
۵ مطلب آخر وبلاگ
ادبیات 85 - یک اعتراض و معرفی چند لینک ادبی - هنری
۲. بهار آمده اما / هنوز در خانه ي همسايه است...ياران. بهار و نو شدن روزگار بر همه مبارك باد . مدتهاست در انتظار بهارم . اي كاش بهار حقيقي بيايد . بهاري كه رنگ محول الحول و الاحوال بگيريم. با اين همه كهن سنت و ديرينه يادمان نوروز بر عاشقان مبارك و پيروز باد.
۳. شعري تازه از من
مثل دستمال کاغذی
ته سیگار
مرا پرت پیاده روها کن
مثل فحش های ناموسی
مرا پرت واژه ها کن
من نرمی سلام نیستم
قشنگی دوستت دارم نیستم
من
رنگ و رو رفتگی مرگم
درچهره ی خضاب گرفته ی پیرزنان
شکستگی آخر ترسم
دربلاهت معصومانه کودکان
کشیدگی میانه ی یاس
درچشم های شاعران
شکستگی اول شرم
بر گونه های دختران
وارونگی های الفبا
از لب های من آغاز می شود
۴. طیبه نیکو نیز با گلوی خاموش اسماعیل به روز است. به وبلاگ او - شعر فردا - نیز سری بزنید.

۵. راستي اين فيلم ۳۰۰ هم غوغايي برپا كرده است. آدم دلش مي گيرد. ايران من! ببين چه كرده اند با تو..../ كهن ديار عاشق پرور ما را لگد مال كثيفي سياست كرده اند اما آفتاب پاكي ايران هرگز زير هيچ ابري پنهان نمي ماند چرا كه آفتابيم و (عصمت آفتاب راسايه هيچ ابري لكه دار نخواهد كرد). ايدون باد.اما باز هم چونان هميشه بچه هاي ايران زودتر از مسوولين دست به كار شده اند شما هم شركت كنيد.
- ضمنن هرچه تلاش کردم در این قسمت یا پیوندهای روزانه لینک اعتراض در پرشین پتیشن را قرار دهم بلاگفا با این استدلال که امکان لینک دادن به لینک های تبلیغی و اسپم و غیر اخلاقی وجود ندارد اجازه نداد. نمی دانم اعتراض به تخریب هویت ایران از نظر آقایان مدیران سایت کدام یک از موارد بالاست. شاید هم علت وابستگی آن سایت به مجموعه رقیب یعنی پرشین بلاگ است !!!!!!
* واقعيت هاي جنگ ترموپيل و نبرد خشايارشا و يونانيان را در قطار بخوانيد.
با عرض معذرت پيشاپيش از احساسات پاك هموطنان . فقط جهت آگاهي.دانلود فيلم:
| بخش 1 | بخش 2 | بخش 3 | بخش 4 |
| بخش 5 | بخش 6 | بخش 7 | بخش 8 |
========================
۵ مطلب آخر بارووووون
۱۳-بهمن-۱۳۸۵:فراتر از خط کشی ها
سلام
۱.خوشحالم كه بعد از مدت ها وقتي يافته ام تا وارد دنياي مجازي شوم.
۲. قبل از هر سخنی می خواهم اداي ديني كنم به محضر استادي گرانمايه.
دكتر كاوس حسن لي از جمله اساتيد بزرگوار و هنري مردان ديار شاعران است كه صيت شهرتش ملك ايران را گرفته و الحق كه هرچه از نيكو خصالي اش بنويسم حق مطلب ادا نشده است. باري اين عزیز چندي است با " به لبخند آيينه اي تشنه ام " وارد دنياي مجازي شده است. ناگفته پيداست كه همگان را به بهره مندي از خوان معرفتش توصيه مي كنم.
۳. با خبرگزاری ایسنا گفتگویی داشته ام پیرامون جشنواره بین المللی شعر فجر. لطفن بخوانید.
۴.و اما شعري بخوانيد كه يكي دو سال پيش نوشته شده است...
هميشه نقاشي ها
حرف هاي زيادي براي گفتن
شعرهاي زيادي براي نگفتن
دردها كه به زبان نيامده آه مي شوند
نقاشي ها
نقاشي ها
تفنگ پدر
شليك مي شود
تا سياه و سفيد تانك ها
تا خونمردگي پشت پلك ها
بچه ها توي حياط مدرسه جيغ مي كشند
شعله ها
زرد
سرخ
نارنجي
سياه
مي شود آسمان شهر از خاكستر سوز پروانه ها
كلاه سرباز روي خاك مي افتد
سر روي خاك
باز روي خاك
خون
چكه
چكه
صفحه كاغذ
خيس مي شود
از اشك مادر
اينجا سياوش
سياوش
سياه بود روزگاري باراني گيس هاي مادر
مثل چشم هاي تو
مثل شي هاي كمين
مين
پوتين
خطوط كج وكوله ي نقاشي من
با خطوط مقدم
فاصله ي زيادي
دارند اينجا
خورشيد رنگ پريده ي پشت كوه ها را سر مي برند
خانم معلم بلند مي شود
نيم نگاهي نقاشي مرا
كه از روي دست سياوش ...
سياوش جنگ را خوب فهميده بود
تفنگ را
خاكريزهاي زيادي فاصله انداخته اند
بين نقاشي من تا سياوش!
سلام آقاي مهربان زيارتنامه ها
پيامبر نخلستان هاي مدينه
كه سرشاخه هاش ابتداي راه هاي آسمان است
پيامبر كوچه هاي خاكي
كه هميشه در دسترس بود
بال عباش
پهن كه مي شد
باران مي آمد و
شبه جزيره بوي پروانه مي گرفت
بي كرانه ي دست هاش لانه ي پرنده ها
گيسوانش پريشاني بادها
ابروانش مد هزار اسم اعظم خدا
شكفته مي شد با ضربانش نبض هزار گل محمدي
خالش نقطه ي باي بسم ا...
خطوط پيشاني اش سرنوشت
«شاهدان و شهيدان»
نفس هاش انگاره ي نسيم رضوان است
***
پيرمرد مهربان مدينه
عصايي داشت
شكافنده ي هزار يلدا
و از چاك گريبانش خورشيد طلوع كرد
تاجي از باران به سر داشت
زنده مي كرد نفس هاش آواز هزار قناري مرده را
***
سفره اش آب و آيينه
چاشتش ترانه
اجاقش گلپونه
به هيات كلمه
عشق رنگ لبهاش
ماه در دستانش
و خورشيد
از پشت شانه هاش به زندگي سلام مي كرد
زندگي بهانه بود
آفرينش بهانه
تا آفتابگردان ها
سر به دامانش بگذارند
*هاشم کرونی
آن روز که ایزد به عدم رنگ بقا زد
می خواست خودش را بکشد ، نقش تو را زد
می خواست جنون خلق کند ، بر گل عالم
جامی ز تولای شهیدان شما زد
تا شور و شر عشق در این پرده بماند
چنگی به سر زلف تو و باد صبا زد
بیت الغزل دفتر عشق است در آفاق
فالی که به نام تو زدیوان قضا زد
آمیخته با جان تو قرآن که دمادم
با نای وجود تو خودش را بنوازد
ای معجزه ی خالقی حضرت سبحان
هرکس به کسی نازد و ایزد به تو نازد
* هاشم کرونی
*
در این هفته یاد و خاطره ی مردان مردی که جانشان بهای آرامش امروز ماست را گرامی می دارم. روحشان شاد.
*
یک کار قدیمی من را بخوانید
من با خودم منافات دارم
پشت همین اسکناس سبز رنگ
پروانه های شعرم پیله می ترکانند
و در حوض کوچک صفرهاش
هزار ماهی تنها
متولد می شوند
من با خودش منافات دارد
من
در دست های زنی بافته می شود
که چاک پیرهنش
پسین عرق کرده ی تابستان است
جا که پروانه ها می آغازند
وبچه ماهی متولد می شوند
من با خودش منافات دارم
من کودکی های پیرمردی است
که سپیدی موهاش
صبح سرماخورده ی زمستان نیست
و هزار پیرزن تنها
در برگ های دفتر شعرش خودسوزی می کنند
کهنه سرباز خسته ای
که روی خطهای مقدم اشغال می زند
و هیچوقت در دسترس نیست
بافتگی موی دخترکان
که زیر گلوله هاش پیله می بندند
من با خودم منافات دارد
پشت همین اسکناس سبز رنگ
خود را از حلقه ی سفید صفرها خواهم آویخت
و شر خواهم کرد
چون بافتگی موی دخترکان
تا چاک پیرهن هاشان
مثل حروف رنگ و رو رفته ی دوستت دارم
که آویزان است از آب دهان پیرمردان
و اشغال می شوم
زیر چکمه های سربازان خطهای مقدم
خدا مرا سنگ آفرید
که خستگی دست هات را بوسه بزنم
کشیدگی بازوانت را
پرت تانک ها شوم
خدا مرا زیتون آفرید
تا بلندی قامتت را قد بکشم
بارور باشم و
طول و عرض مقدس دست هات را باور کنم
خدا مرا رود آفرید
تا خستگی چشم هات را گریه کنم
پخش رگ هات شوم ،
رنگ گونه هات بمانم
خدا مرا بیابان آفرید
تا در بی پناهی ام ماوا بگیری
بی کسی هات را
شریک خستگی هات باشم
خدا مرا فلسطین آفرید
تا از کرانه های غربی دامنت
دوستت دارم پرتاب کنی
تا از صلبی سنگهام
کلمه های مقدس زیتون برویاند
و رودها پناه بی پناهی بیابان هام باشند
خدا مرا فلسطین آفرید
***
به وبلاگ ریحانه های اریحا ویژه فلسطین در شعر شاعران فارس سری بزنید.
*
مادر بزرگ
غمی دارد به وسعت همه ی دشت های بی آهو
گره می زند
گوشه ی چار قدش را
به پنجره ی فولاد
تا ضامن اشک هاش باشی
ادامه مطلب
ادامه مطلب
**
لب هات را کجای خط جا گذاشتی
دوستت دارم هات را
انگشت هات
....
ادامه مطلب
ادامه مطلب
می خواهم به روز کنم آن هم با کاری قدیمی با پس زمینه ی زلزله. به هر حال هر کاری حال و هوای خود را دارد ...
شکوفه های روسري هم باز نمی شود زير اين آوار
حالا همه ی زن ها می دانند
حتا اين کوه که سال هاست بالای شهر خوابيده
که زمين ويار بدی داشته و
خانه های بخت برگشته را بالا آورده
زير اين خاک ها
بی که باران بيايد
سياهی يک جفت چشم
از کاسه ی زمين زده بيرون
تا پرت حواس دختری شود
که گل های روسري ش شکوفه نمي دهند
يک جفت چشم
که همه ی دختر مدرسه ای ها به سياهی اش انشا می نوشتند ...
کودکی ات لای روزنامه ها گم نشود هانیه
لای روزنامه ها همیشه انفجار کلمه هاست
جنازه های باد کرده
لخته لخته رد خون تا میدان آزادی ...
کودکی ات لای روزنامه ها گم نشود
به گزارش خونمردگی زیر چشم های دختری سه ساله
زمستان نه بارش یکریز باران است
نه سپیدی موی پیر زنان
زمستان زنی است با دامنی سفید
در خانه های سالخورده ی خیابان قصر الدشت
که دست هاش خاطره ی مجادله ی سرد آب و رخت چرک است
زنی که هیچوقت روزنامه ها
هیچ پاییزی شاعرها
قشنگی چشمهاش را شعر چاپ نکردند
کودکی ات لای روزنامه ها گم نشود هانیه
رخت شوهای خیابان قصرالدشت
انفجار را دوست ندارند
جنازه را
رد خون را
تنها با خونمردگی زیر چشم هایشان بزرگ می شوند
با زمستان
...
برای مادر بزرگ که زمزمه ی نخستین ذکرهای نماز را یادم داد.
مادر بزرگ
غمی دارد به وسعت همه ی دشت های بی آهو
گره می زند
گوشه ی چار قدش را
به پنجره ی فولاد
تا ضامن اشک هاش باشی
دخیل دست های پیرزن
گره بند ضریحت که باشد
تمام قفل های ناگشوده دنیا
باز می شود با دست های تو
کتاب نانوشته ای ست
چروک گوشه ی چشم هاش
خطوط مبهم پیشانی اش
مادر بزرگ آقا را دوست دارد
آقا زاده ها را
نه می شناسد
نه عطر سربی روزنامه ها را نفس کشیده
نه داغ سربی گلوله ها را
تنها یک جفت النگوش را فروخته
تا پارچه ی سبز ضریح تو دستبندش باشد
تا پای ایوان طلا بایستد
تا از سقاخانه تشنگی بنوشد
تا...
تا...
و بال چادرش را گره بزند
تا گرفتگی بغضش
قفل ناگشوده ی غمش
گشوده شود به نوازش دستان مهربانت
گره بزند بال چادرش را و
گندم بپاشد میان بال بال کبوترهات
گره بزند بال چادرش را و
پرواز کند با کفترها طواف گنبدت را
مادربزرگ
نایب الزیاره زن های همسایه است
که شب ها خواب تو را می بینند
ایستاده ای و بچه آهو ها
بوسه می زنند مهربانی دست هات را
می خندی و مرهم می گذاری دست هاشان را
که یادگار مجادله ی سرد آب و رخت چرک است
چروک گوشه ی چشم هاشان را می خوانی
کتاب نانوشته ی پیشانی شان را
می نشینی پای سفره ی اندوهانشان
رنجنامه ی دختران حوا را
تا زمزمه ات کنند مثل زیارتنامه ی بعد از نماز ها
یا غریب الغربا
*
خورشید پای بوس تربت مشرقی ات را
از پشت گنبد طلا طلوع می کند
مادر بزرگ
زمزمه می کند
صدای نقاره ها را
ناله ی بچه آهو ها را
شعر هایی که می خوانید "چهارگانه ي ترانه هاي اورشليم" است که در مجموعه ي " کلوزآپ از باب اول کتاب مقدس " به چاپ رسيده است . عليرغم اينکه براي برخي از دوستان تکراري است اما به اين دليل که در بارووووون بلاگفا دوستان تازه اي يافته ام که احتمالن کتاب را ندیده یا در وبلاگ قبلی نخوانده اند اين کار را برايتان مي نويسم:
۱
از کرانه های غربی دامنت
تازیتونزار های اورشلیم
کلمه - سنگ
از جغرافیای گوشه ی لب هات
دوستت دارم
پرت می کند
طول وعرض مقدس دست هات
سبزی باغ های حیفاست
زنانگی ت
عریان ترین معجزه ی رسالتی ست که بر دست هام نهادی
ای نان و ای شراب لب هات سهم من
2
چشم هات فاحشه های اورشليم
لب هات خمخانه ی شراب يهود
خط عمودای سينه هات
نصف النهار همه ی کهکشان های شيری ست
زن های ناصره
آبستن زنانگی تواند
خونت شراب سرخ من
۳
صليب بازوی تو بود
بازی کودکان جلجتا
۴
مانافبر شده بودیم
با دختران زیتونی
ریحانه های اریحا
هرچه بلندی جولان اسب هاتان
موهایتان کمند
ای دختران ساده ی صحرا
سلام
این متن حاصل ادراک دقیقه های مرگ آلود چند گاه اخیرمن است
مثل گم شدن هواپیمایی پر از بوسه و لبخند از روی صفحه ی رادار
رنگ نیست شدن یک دسته کبوتر
که سفید سفید پر می کشند
سیاه سیاه نقطه می شوند
شکل افتادن از قله های مه گرفته ی پیش رو
مرگ
خشکیدگی گریه است توی چشمهات
ماسیدگی خنده روی لبهات
سرد شدن تدریجی کلمه ها
فروریختن شعر از گوشه ی چپ لبهات
بعد از تو خورشید تعطیل می شود
و زمین
مثل سرانگشت های نازکت سرد می شود
ماه
مثل اتفاقی که نباید
می افتد و پخش حوض ها می شود
و هواپیماها
دسته دسته کبوترها
در سیاهی شب های بی تو راه گم می کنند
متاسفانه مدتی است شب پرگانی که چشم دیدن آفتاب ندارندـ و البته اباطیلشان رونق بازار آفتاب را نخواهد کاست ـ عقده های روانی خویش را که حس می کنم ریشه در کودکی های نا آرام دارد با نوشتن ناسزا در این وبلاگ تسکین می دهند. ضمن احترام به همه ی عزیزان با یاد آوری این نکته که
سنگ بد گوهراگر کاسه ی زرین شکند
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
به اطلاع بازدید کنندگان عزیز می رسانم که تا اطلاع ثانوی نظراتی که حاوی ناسزا و توهین باشد پس از کنترل نظرات حذف خواهد شد. چرا که حوصله ی خواندن فحاشی و اباطیل این ابلهان را ندارم . ضمنن این قاعده شامل سایر وبلاگ های مرتبط با این حقیر نیز می شود. یا علی مدد
۱)
صلیب
بازوی تو بود
بازی کودکان جلجتا
***
۲)
وصله های کفشم را نگاه نکن
من علی نیستم
کودکی ات لای روزنامه ها گم نشود هانیه
لای روزنامه ها همیشه انفجار کلمه هاست
جنازه های باد کرده
لخته لخته رد خون تا میدان آزادی ...
کودکی ات لای روزنامه ها گم نشود
به گزارش خونمردگی زیر چشم های دختری سه ساله
زمستان نه بارش یکریز باران است
نه سپیدی موی پیر زنان
زمستان زنی است با دامنی سفید
در خانه های سالخورده ی خیابان قصر الدشت (1)
که دست هاش خاطره ی مجادله ی سرد آب و رخت چرک است
زنی که هیچوقت روزنامه ها
هیچ پاییزی شاعرها
قشنگی چشمهاش را شعر چاپ نکردند
کودکی ات لای روزنامه ها گم نشود هانیه
رخت شوهای خیابان قصرالدشت
انفجار را دوست ندارند
جنازه را
رد خون را
تنها با خونمردگی زیر چشم هایشان بزرگ می شوند
با زمستان
...
(1) قصرالدشت خیابانی است در شمال غرب شیراز و محل زندگی ثروتمندان و ثروت مداران شهر


