تبليغاتX
بارووووون

بارووووون

یادداشت های هاشم کرونی

معجزات عصر پايان

نگاهي به مجموعه ي "عصر پايان معجزات" 

شعرهاي حميدرضا شكارسري

· هاشم كروني

 

آيا اسطوره‌ها، دنياي خيالي را تصوير مي‌كنند يا مي‌توان گفت اسطوره‌ها ريشه در واقعيات دارند؟ ل.لوي-برول، در بررسي اسطوره‌هاي ابتدايي، نشان مي‌دهد اساطير به‌جاي آنكه تبيين و توجيه طبيعت باشند، بر عكس توصيف و تعريف مافوق طبيعت‌اند. وي ميان طبيعي و مافوق طبيعي مرزي قايل نيست و معتقد است دنيوي و ديني در يكديگر تداخل سري دارند و از هم بهره‌مندند؛ وي به اين اعتبار اسطوره را جزء تخيلات نمي‌داند، بلكه آن را در زمره‌ي واقعيات رده‌بندي مي‌كند. به عقيده‌ي او، اسطوره، ‌بخشي از واقعيت است به گونه‌اي كه آدم ابتدايي آنرا زيسته و به آزمايش وجداني دريافته است. (1)

شكار سري در عصر پايان معجزات، به سراغ جهان افسانه‌ها و خيال‌ها نرفته است،‌ بلكه اسطوره‌ها را با نگرشي واقع‌گرايانه، به تصوير كشده است. با چنين باوري است كه در مسير توسعه‌ي معنايي و وسعت بخشي به مفاهيم آشناي جهان تلميحات ديني، اسطوره‌ها را به ميانه‌ي روزگار ما مي‌كشاند تا واقع‌گرايي ملموس‌تر ‌شود. در عصر پايان معجزات ايوب به ميانه‌ي ترافيك تهران مي‌آيد:

 

تو به گيسوان غارت شده‌ي زنت فكر مي‌كني

شيطان به آخرين راه حل ممكن:

چراغ قرمز

ترافيك عصر پنج‌شنبه

يكي از چار راه‌هاي تهران... (عصر پايان معجزات-ص26)

 

و شتر صالح را به كناره‌ي دربند و دماوند مي‌آورد:

 

حتي اگر از دل همين كوه‌هاي دربند درآمده باشد

باز هم گوشت شتر مقوي و لذيذتر است... (عصر...-ص22)

 

به اين موارد مي‌توانيد فهرستي كامل از ساير اسطوره‌هاي ديني كتاب اضافه كنيد كه جايي در نزديكي شناخته شده‌ي ذهن ما يافته‌اند و از فضاي معهود و آشناي متون ديني حركت و پرش داشته‌اند.

 

 

شكارسري در 18 شعر "عصر پايان معجزات" سراغ 18 شخصيت، 18 اسطوره، 18 چهره و 18 رويداد آشنايي رفته كه تا كنون بارها و بارها مورد توجه شاعران بوده و به عنوان تلميح استفاده شده‌اند.

اما رويكرد او به اين تلميحات، از گونه‌ي رويكردهاي معمول و آشناي اذهان مخاطبان (لااقل مخاطبان ادبيات فارسي) نبوده است.

خود او در گفتگويي كه با زهير توكلي داشته و سرآغاز همين كتاب را نيز به خود اختصاص داده، از رفتن به سمت تلميح سخن مي‌گويد و اينكه (مواد خام براي كار شاعر زباني است كه براي اشاره به جهان درون و پيرامون شاعر "اما به هر حال در خارج از شعر" دارد، اما در هنگام سرايش در تركيبي خيالي و در نتيجه متفاوت، به ماهيتي تازه دست مي‌يابد. آشنايي‌ها زدوده مي‌شود و غريبه مي‌نمايد و به اين ترتيب نگاه تازه و متفاوت شاعر، كلمه را در هر شعر به شیء تبديل مي‌كند. يك شيء با      هيئتي تازه) (2)

از اين زاويه مي‌توان به آشنا زدايي‌هاي او در اين شعرها نگريست، آنچنان كه بر خلاف روايت‌هاي آشنا در داستان يوسف، اين بار پيراهن در اعماق پستو پنهان مي‌شود و براي درمان چشم سراغ چشم‌پزشك گرفته مي‌شود:

 

پيراهن معطر را

در اعماق پستو

پنهان مي‌كند

و بغض را

در اعماق گلو

راه مي‌افتد

از بهترين چشم پزشك شهر برايش وقت گرفته‌اند. (عصر...-ص30)

 

گاه نيز بار آشنا زدايي بر دوش توسعه‌ي معنا و وسعت بخشي مفهوم در شعر مي‌افتد. در يك پرش از آتش و ابراهيم تا آشوتيس و نورنبرگ

 

چكش قاضي نورنبرگ يعني:

"آن تبر دليل محكمي نيست

بت بزرگ بي‌گناه است..."

           و مظنوني جز تو كو؟

اين هم آشوتيس

و آتشي كه هيچ توصيه‌اي نمي‌پذيرد.

از ديگر سو، او اجباري به وفاداري به متون ديني مربوط به اين اساطير مذهبي ندارد، چنانكه در نخستين شعر، بر خلاف روايت عهد عتيق، پوشش آدم را برگ درخت دانسته است،‌ آن هم درخت چنار، اين در حالي‌ست كه در عهد عتيق، سفر پيدايش، باب سوم، آيه 21، صريحاً، پوشش آدم و همسرش لباس‌هايي از پوست حيوان عنوان شده، اما شاعر براي ساختن فضاي شعرش، به سراغ مطايبات آشنايي از جنس لطيفه‌ي برگ درخت رفته است.

اين‌گونه رجوع به مطايبات و نكات لطيفه وار، در راستاي ساختن نوعي طنز است كه نمود آن را مي‌توان هم در ژرف‌ساخت و هم در روساخت اثر ملاحضه كرد.

طنز موجود در اين كار از آن دست طنزي است كه بر محور احترام بنا شده است، چنانكه در فضاي كثرت گراي كنوني، احترام عنصر اساسي روابط است و شاعر ما نيز كه هنر آفرين چنين عصري است. طنز و مطايبه‌ي خويش را بر محور احترام بنا كرده و البته به اين ترتيب گونه‌اي پالودگي در طنز وي ديده مي‌شود.

 

باز هم تمام خودت را مي‌دمي در ني

سنگ حتي به شوق

             زبور مي‌خواند

گوسفندان تو اما

در پارتي گرگ‌ها

برك مي‌زنند... (عصر...-ص38)

 

و يكي از زيباترين جلوه‌هاي اين دست مطايبه و طنز انديشه ورزانه، در پرش ذهني از تلميح يونس به پينوكيو است كه شعري كامل را بر بستري از طنز محترمانه شكل مي‌دهد كه به نظر صاحب اين قلم يكي ازكامل‌ترين كارهاي اين مجموعه است

 

تحمل نهنگ هم حدي دارد

اين همه دروغ هر معده‌اي را سوراخ مي‌كند

بالا مي‌اورد

پينوكيو و دماغش را

و به اعماق اقيانوس مي‌گريزد

حالا از آن همه كدو بر ساحل

پيرمرد هيچ سهمي ندارد

و مگر مي‌توان با شكم گرسنه دعا كرد

پسري از اين هيزم بي‌معرفت سبز شود (عصر...-ص44)

 

كاري كامل كه هم از منظر زبان و بيان و شكل ارزشمند است و هم از زاويه‌ي انديشه و تفكري كه شاعر داشته و با بهره‌مندي از تلميحاتي آشنا زدايي شده آن را به منصه‌ي ظهور رسانده است.

باري، پي‌آمدهاي ظهور زيبايي هاي نوين را احترام به فرهنگ‌ها و ملت‌ها و سنن و آداب و رسوم مختلف دانسته‌اند. و جهان آينده را جهاني خوانده‌اند مبتني بر حفظ تفاوت‌ها. (4)

شكارسري در عصر پايان معجزات، شاعرِ تفاوت‌هاست، شاعرِ ديگر گونه ديدن، شاعر از زاويه‌اي ديگر نگريستن، شاعري كه اسطوره‌ي سليمان و قاليچه‌ي او را در جهان ماشيني امروز و آسمانخراش‌هايي كه در همين نزديكي دردسترس هستند، به كلمه تبديل مي‌كند.

 

دماوند از دور پيداست

پرواز من اما

به نوك همين آسمانخراش نزديك

                               ختم مي‌شود

امان از اين فرش‌هاي ماشيني (عصر...-ص42)

 

يا اين طنز زيرپوستي در آشنازدايي از اسطوره‌ي مسيح:

 

مي‌دمد

نمي‌شنود

مي‌دمد

نمي‌شنود

يك شيشه قرص خواب آور كه كم نيست...!

صليبي بر گور مي‌كوبد

و در كلاس كنكور تضميني ثبت‌ نام مي‌كند

او حتماً بايد پزشكي بخواند (عصر...- ص48)

 

آنچه در اين مثال‌ها، و برخي نمونه‌هاي ذكر شده، به چشم مي‌خورد،‌گونه‌اي تلاش براي شكستن اسطوره در جايگاه كلان خويش است، گرچه شاعر ما، در پشت جلد كتاب، خويش را به كلان روايت دين باورمند مي‌داند و حتا به اين اعتبار كار خويش را از دايره‌ي متون پست‌مدرنيستي خارج مي‌كند، اما واقعيت اين است كه در كارهاي اين مجموعه، از تكنيك‌هاي متون موسوم به پست مدرنيستي، بهره برده شده و البته حاصل كار، مجموعه‌اي در خور تأمل است.

 

در پايان بايستي به شكارسري به پاس اين تجربه‌گري و تجربه‌گري‌هاي اخيرش در گستره‌ي توأمان ادبيات آييني و شعر آزاد تبريك گفت. او در كارهاي مختلف، هربار به سراغ تجربه‌اي متفاوت رفته است. و اكنون به عنوان شاعر-منتقدي فراتر از تعاريف سنتي براي خويش جايگاهي شايسته كسب كرده و روش و منشي پيشروانه دارد. باري، اينگونه تجربه‌گري ارزشمند است، خصوصاً كه شاعر ما تلاش مي‌كند در هر كاربا تجربه‌اي تازه عرصه‌ي شعر آييني روزگار ما را وسعتي شايسته ببخشد. اميد كه شعر قدسي روزگار ما به يمن تلاش شاعراني همچون حميدرضا شكارسري رو به اوج و اعتلا داشته باشد؛ انشاءا...

                                                                                                     شيراز بهمن 87

 

□پي نويس‌ها

1- دانش اساطير، روژه باستيد، ترجمه‌ي جلال ستاري،‌انتشارات توس،‌ چاپ اول، بهار 70، ص50

2- عصر پايان معجزات، حميدرضا شكارسري، انتشارات هنر رسانه اردي‌بهشت، چاپ اول 1387، ص5

3- ماتريس زيبايي، بهمن بازرگاني، انتشارات اختران، چاپ اول 1381، ص102

4- همان، ص 98-97

 *مطلب فوق در شماره فصل بهار فصلنامه شعر منتشر شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:14  توسط هاشم کرونی  | 

دو نامه

ويرايش :

در حاشيه دو نامه

بعضي عزيزان كه نامشان و حرفشان و نظرشان براي اين حقير حجت است در پي دو نامه ي اخير  نكاتي را متذكر شدند كه لازم دانستم براي روشن شدن موضعم اين چند سطر را بنگارم: بنده هاشم كروني شاعر و نويسنده و روزنامه نگار مفتخرم كه در طول 17 سال كار فرهنگي و شاعري در شيراز و سپس عرضه ي آثارم در سطح كشور از همان ابتدا به عنوان شاعر اهل بيت شناخته شدم و منصب نوكري اهل بيت را با هيچ  خلعت دنيايي عوض نخواهم كرد. در اين سال ها به حرمت خون شهدايي كه دو كتاب از آنان عرضه كرده ام و شهيداني كه عشق را در طنين نامشان زمزمه كردم و آموختم فرا گرفته ام به امام و انقلاب عشق بورزم و به عنوان يك شاعر و فعال فرهنگي همواره خويش را قطره اي كوچك از درياي عشق به نظام  بدانم. برخلاف آنچه بدخواهان گفته اند عنادي با نظام ندارم و به ولايت آفتاب دلخوشم. و مي دانم در طريق عاشقي بايد گفته ي رهبري را ارج نهاد و به گوش جان نيوشيد.چنينم و اميد كه همواره چنين باشيم...

بنده ي كوچك خدا

هاشم كروني

***



ويرايش چهارشنبه24تيرماه1388

به بهانه ي يادداشت اخير وي که کامنتی بوده است خطاب به عبدالجبار کاکایی در وبلاگ وی

متن يادداشت را بخوانيد

 

نامه اي به برادر شاعرم عليرضا قزوه

 

 دكتر عزيز... قزوه ي عزيز... عليرضاي عزيز

كامنت آخرت روي وبلاگ عبدالجبار عزيز كه اين روزها خاطر عزيزش آزرده است از نامهرباني ها ،بغض تلخي را ميهمان گلويم كرد. براي من سخت بود باز هم مثل هميشه ببينم عده اي به قزوه حمله كنند و او صبوري پيشه كند و مهربانانه از همه بگذرد.انگار اين رسم شده كه قزوه بيايد و كار كند و برنامه بريزد و اجرا كند و ديگران لذتش را ببرند و رشد كنند و بالا بروند و دريغ از سپاس آنگونه كه بايد و انگار رسم شده كه بي معرفتي كنند و به قزوه بتوپند و حرف هاي گفته و ناگفته شان را سر او خالي كنند و او نيز  صبوري پيشه كند و با لبخندي تلخ بگذرد.

 باري قزوه ي عزيز يادم مي آيد از آغازين روزهاي نوجواني مي خواستم عرصه هاي مختلف شعر را بشناسم و يكي از عرصه هاي تامل برانگيز براي من و نسل من شعر انقلاب بود. آن روزها هر جا  مي رفتم از تو مي شنيدم كارهايت را معرفي مي كردند تا بخوانم اصولا شعر براي آنان كه انقلاب را باور كرده بودند در چند نام خلاصه مي شد از قيصر و سيد تا قزوه و كاكايي اين نام ها در خاطر من مانده و نيك مي دانم اگر به شعر و  انقلاب اعتقاد داشته باشيم بايد قزوه را باور داشته باشيم آن آقايي كه افتخارش دفاع از بايرام باقالي است اگر تو را باور ندارد بايد استغفار كند چون شعر را در ساحت انقلاب باور نكرده است.

 قزوه ي عزيز !

 طبع جاري تو آنقدر رواني دارد كه وقتي بخواهي از اهل بيت آفتاب بسرايي آتش به جان آدم بيندازد در نخستين سفر كربلا وقتي قرار شد چيزي بخوانم در اتوبوس تركيب بند تو را دست گرفتم و بلند بلند  خواندم و اشك بود كه مهمان گونه هاي كاروان شاعران مي شد. همه شاعر بودند اما آنجا شعر تو بود كه معناي "حال خوش" را به ما فهماند. ما اعتقاداتي داريم كه پاي آن مي ايستيم. بنا به آنچه از بزرگترهايمان شنيده ايم و به اعتبار همان اعتقاداتمان و اشك هايي كه ما و ديگراني چون ما با شعر هاي تو ريخته اند تو اهل نجاتي  و بدا به حال كوته فكراني كه  كورسوي سياه انديشي هم نيستند اما در صفحه ي فلان آبادي ها كامنت رخشندگي مي گذارند تا ... بگذريم.

قزوه ي عزيز!

 هر وقت و هر جا كه حضور داشتي حاصل كارت لطف در حق ادب و اهل ادب بوده است برگ افتخار دولت ها بايد اين باشد كه منت بزرگواراني چون تو را بكشند تا در سرزمين هايي كه پيوند معنوي دارند با ما سفير فرهنگ ايران زمين باشي. اين مساله لطف در حق تو نيست لطف تو هست كه ترك يار و ديار كرده اي با وجود آنكه اگر نفع مادي و رشد مرتبتي را در نظر داشتي  قطعا بايد ماندن در تهران بزرگ را بر مي گزيدي.

 قزوه عزيز!

 با همسرم از حسن خلقت مي گفتيم و خاطره گشت شبانگاهي سه نفره اي كه با هم در اروميه داشتيم وقتي گفتم از دزدي كه دسترنج يك عمر زندگي ات را به تاراج  برده است،بهت زده شد، درست مثل من... سخت است يك عمر تلاش كني و نان حلال به خانه ببري و ناجوانمردي به طرفه العيني به يغما ببرد اما انصافا دلم از دزدي مالت نگرفت، دلم از بي معرفتي كساني گرفته كه ظاهرا لباس دوست بر تن دارند و حرمت  تو و امثال تو را نگه نمي دارند. هرچه را ببرند شعرت را، شانت را و از همه مهمتر، عشقت به اهل بيت را كه نمي توانند كاري كنند، مهرت به امام و شهدا و ولايت را كه نمي توانند كاري كنند... آري نمي توانند

 باري دكترجان!

 آنچه نوشتم چيزي از بغضم نكاست اما خوشحالم كه اين سطرها فرصتي شد با تو سخن بگويم. من و نسل من تو را باور داريم چون امام و انقلاب و شهدا را باور داريم چون خط آسماني ولايت و رهبري را باور داريم ... چون شاعر اهل بيت را ،شاعر انقلاب را، شاعر شهدا را باور داريم...

 

باقي بقايت:

هاشم كروني

 

 *****************

نامه اي به برادر شاعرم عبدالجبار كاكايي

- متن يادداشت را بخوانيد.

سلام ،كلام زيبايي است آرامش مي دهد به آدمي حتا اگر در ميانه ي هياهوهاي گفته و ناگفته بگويي. آن هم به دوستي كه خوشبختانه فقط به پاس شاعري دوستش داشتي نه از زمره ي مقام آورندگان پي در پي جشنواره هايي بوده ام كه همت تو چرخشان را مي چرخاند و نه هيچ گاه يار غار و رفيق نزديك كه تواز نسل دوم بودي و من گرچه همنسل سومي ها اما از كودكي به شعر پناه بردم و با هم نسلان تو بزرگ شدم در شعر و شاعري اما بارها همسفر بوديم و اين همسفري هاي شاعرانه هيچ گاه دوستي مان را آنگونه نكرد كه اين سطور را به پاي نان قرض دادن و رفيق بازي و خداي ناكرده مريد و مراد بازي بگذارند....

دور نمي بينم روزگار گذشته را كه بسا بسياري از نانخوران امروز شعر انقلاب سر زير برف نهان كرده بودند و براي بچه شهرستاني ها، شعر آن هم از نوع متعهد به آرمان هاي انقلابي در چند نام خلاصه مي شد. دو نام از اين دسته آشناتر از همه بودند براي  بچه هاي شهرستان: "قزوه" و "كاكايي" كه خودشان بچه هاي شهرستان بودند و خاك جبهه خورده بودند و سخن از دل مي گفتند و دلنشين مي گفتند البته...

 انگار سنتي شده فراري دادن بچه هاي جبهه و جنگ از صحنه اما مثل اينكه يادشان رفته غيرت بچه هاي جبهه را... من مي دانم نه تو نه من و نه پسرت نه نسل دوم نه سوم و نه چهارم آن روزها را فراموش نخواهيم كرد و هرگز به خورشيد حقيقت شك نخواهيم كرد. جبار جان برقرار باشي برادرم. سايه هم كه باشي  آفتابي ترين حقيقت در وجودت شعله مي كشد... آري شك نخواهيم كرد به آن لباس خاكستري نه تو ، نه من ،و نه پسرت...

 برادر كوچكت:

هاشم کرونی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 14:19  توسط هاشم کرونی  |