تبليغاتX
بارووووون

بارووووون

یادداشت های هاشم کرونی

نامه ای به شهریار مندنی پور

شهریار مندنی پور

سلام شهریار جان.

حالا که این ها را می نویسم بر خلاف همیشه که تو مهربان بودی و من سعی می کردم رسمی برخورد کنم می خواهم با نام نخستت صدایت کنم ننوشتم نام کوچک چون برای من شهریار – شهریاری که تو باشی -هیچ وقت کوچک نیست.

شهریار جان. نیستی و هنوز خاطره ی عصر های دفتر مجله و پیش از ظهر های حافظیه و قهوه خانه  در خاطرم مانده. رفته ای آن سوی دنیا که خورشیدش با خواب ما قامت راست می کند و روزهایش تلاقی شب و نیمه شب ماست زندگی می کنی. حتمن هنوز هم طنین صدایت آرام است و طمانینه خاص صدایت را کسان که با تو همراه و همکار هستند تحت تاثیر قرار می دهد.

شهریار جان! عصر پنجشنبه که تعطیل شد اندوه سنگینی نداشتم. اتفاقا اندوهم آنگاه بود که تو نبودی و کم کم فهمیده بودیم که نمی آیی و با همه ی زحمت دوستان مجله برایم طعم غذای بی نمک داشتو نمی دانی چقدر برایم غیر قابل تحمل است بی نمکی غذا... برای من مجله ای که حاصل چند سال زحمت تو بود و یکی دو سال نیز مدیریت اجرایی و ویراستاری اش افتخار من بود( افتخار بود به پاس تو و همگامی در راهی که تو پیشرو اش بودی) فقط با شهریار معنا می گرفت.

آری اندوه همهی زمین گاه در جان من می ریزد که غروب است و از سر کوچه ی دژبان می گذرم و نهخبری از دفتر عصر است و عصر پنجشنبه که اینک خاطره شده و نه پاترول تو  که از پله ها بالا بیایم و چای بخوریم و تو هی سیگار پشت سیگار عطر حضورت را در فضا پراکنده کنی.

یادت خوش . یادش خوش شبانه ی شیراز تا اصفهان با تو و امین فقیری عزیز و نیما تقوی که خوش روزگاری بود و خوش نکوداشتی که بهانه ی همدلی شده بود نام تو و من ویژه نامه ای را که در شیراز چاپ کرده بودم با خوشحالی پخش می کردم.

شهریار داستان ایران یادت خوش. هر جای این کره ی خاکی که هستی خوش باشی فقط کاش بودی و پسینی در دفتر مجله یا نیمروزی در حافظیه ای که دیگر چایخانه ندارد می دیدمت یا لاقل کاش فرصت تماسی بود و گپ و گفتی... کاش...

 باقی بقایت

هاشم کرونی

شیراز- پسین پنجشنبه دهم بهمن ۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 18:25  توسط هاشم کرونی  | 

سفر به مرکز عشق

بسته است دخيل روح عيسا به حسين

نوح نبی و خليل موسا به حسين

گرکفر نبود روز و شب می گفتم

لا حول و لا قوه الا به حسين

*هاشم کرونی

*

این روزها سرگشته و شوریده ام...

مشغول نوکری آقا امام حسین علیه سلام هستم

برای دومین بار راهی کربلا و نجف هستیم با دومین کاروان شاعران عاشورایی

رفقای همسفر آماده باشید

می خواهیم سفر کنیم به مرکز عشق

یا علی مدد

یا اباالفضل العباس علیه سلام

یا سید الشهدا یا اما حسین علیه سلام...

*

این هم شعری که سال گذشته در کربلا نوشتم

 

چه نمازی است نمازی که امامش باشی

نیتش باشی و احرام و سلامش باشی

تا قیامت نرود مستی قومی که شما

ساقی صف به صف شرب مدامش باشی

رشک خورشیدی و چون حادثه دیدن دارد

آفتابی که شبی ماه تمامش باشی

چه نمازی ست نمازی که قنوتش عشق است

که تو بشکوه ترین ذکر قیامش باشی

نه فلک قامت خون بسته و مستی تو هنوز

وه چه حالی ست که اسباب دوامش باشی

تو و هفتاد و دو تکبیر در این بزم بلا

خوش به این قوم اگر ساقی جامش باشی

*

من که از کنگره ها از صله ها دلگیرم

خوش به شعری که خودت شان و مقامش باشی

 *هاشم کرونی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:27  توسط هاشم کرونی  |