تبليغاتX
بارووووون

بارووووون

یادداشت های هاشم کرونی

ققنوس به روایت حافظ

باشد

اما قرارمان پای کدام نارنج حافظیه

من چه گوارا باشم و تو ژاندارک

گور پدر هرچه آزادی

تو ابروهات را تاتو کن

من موهام را به شکل رنگین کمان رنگ می کنم

تا باران ببارد

بعد کلمه می بارد روی سردی صورتمان و پله ها را بالا و پایین می رویم

شراب ترس خورده می شویم

 باد عصرگاهی می وزد

و تو که باید لای نارنج ها به آتشت بکشم

 تا از میانه ات ققنوسی زاده شود

ژاندارک من!

بخند !

خنده ات را...

*هاشم کرونی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:55  توسط هاشم کرونی  | 

به گدایی به در خانه ی شاه

سلام جای همه سبز رفته بودیم زیارت خانه ی ارباب . زیارت آستان حضرت دوست.با کاروان شاعران عاشورایی و در آستانه شب شعر عاشورا. هر کی رفته باشه میدونه هیچ آقایی امام حسین (علیه سلام) و  هیچ جایی کربلا نمیشه. انشاالله از این سفر خواهم نوشت...

***

تو عشقی و عشق خونبهایش عشق است...

از من/ما خواسته اند از آن ده روز بنویسم/بنویسیم که از زمین جدا بودم/بودیم

در ملکوت بودم/بودیم. اما مگر این حرفها نوشتنی است...

چه نقشه ها کشیده بودم از این سفر سفرنامه بنویسم و چاپ کنم اما مگر می شود شرح ملکوت را با کلمه های این جهانی بنویسم/ بنویسیم.

از کبوترهای عبدالحمید بنویسم که عراقی ها لب مرز در خاک ایران پروازشان دادند و آن طرف از بین 11 اتوبوس آمدند و بازیافتندمان...

از گریه های مرتضا بنویسم که تا لحظه حرکت با ما نبود و آخر سر با ما بود و یکبار دیگر باور کردیم مفتاح بسیاری از درهای بسته دل شکسته و اشک است. و مرتضا جلوتر ازما بود...

از حاج اکبرزاده بگویم و صدایش که دلهای عاشق امام رضا را به پابوس عشق می برد یا حوصله ی دکتر گلشنی که ماچند نفر که خود را اخراجی ها نامیده بودیم و ته اتوبوس قرقمان بود با حسن خلق تحمل کرد تا تساهل اسلامی را ببینیم.

از شعرخوانی در محضر حضرت ارباب بگویم یا عهد بذادری مان در محضر حضرتشان و در پیشگاه قرآن... از برادری سید محمد امین و پدرش که باصفا بودند

از قهوه خانه هایی بگویم که پاتوق من و عبدالحمید بود یا همنفسی های دکتر رحماندوست دکتر حسینی دکتر قادری و استاد فراست و حاج احد و آقای لطف اللهی و ...و...و...

از زیازت مسجد کوفه و مقام های آن بگویم یا دیدار با مرجع عالیقدر آیت ا...سیستانی بگویم یا...

از شکوه حرم حضرت سیدالشهدا علیه سلام و حضرت عباس و آبادی کربلا بگویم یا غزبت نجف و غریبی مولا امیرالمونین علی عله سلام ...

من /ما چه می توانم/می توانیم بگویم/ بگوییم. اما پس از تشرف به عمره فکر میکردم آخر همه ی خوبی های دنیا مکه و مدینه است.اما...

این هم غزلی که از کربلا تا مرز سرودم با حال و هوای شهدای نماز ظهر عاشورا:

چه نمازی است نمازی که امامش باشی

نیتش باشی و احرام و سلامش باشی

تا قیامت نرود مستی قومی که شما

ساقی صف به صف شرب مدامش باشی

رشک خورشیدی و چون حادثه دیدن دارد

آفتابی که شبی ماه تمامش باشی

چه نمازی ست نمازی که قنوتش عشق است

که تو بشکوه ترین ذکر قیامش باشی

نه فلک قامت خون بسته و مستی تو هنوز

وه چه حالی ست که اسباب دوامش باشی

تو و هفتاد و دو تکبیر در این بزم بلا

خوش به این قوم اگر ساقی جامش باشی

*

من که از کنگره ها از صله ها دلگیرم

خوش به شعری که خودت شان و مقامش باشی

*هاشم کرونی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:9  توسط هاشم کرونی  |