چشم اسفندیار
۱. رفته بودم من از این خاک از این خاک فراتر...نوشتن در این فرصت کوتاه از آن همه عظمت سرزمین وحی و زیارت بیت الله الحرام و حرم نبوی سخت است و زبان من قاصر اگر خدا یاری کندسفرنامه ای منتشر خواهم کرد.
۲. یه شعر تازه
مرا هم عروسک کوچک دخترت فرض کن
می رقصم
دست می زنم
و لبهام را درست شبیه اسم تو باز و بسته می کنم
مرا شبیه مانتوات فرض کن
بگذار سردی مهربان تو
لعنت به هر چه عاشقانه دستمالی شده
من البته معتقدم
دستمال ها همیشه هم بد نیستند
می توان رویشان شعر نوشت
گاهی هم خود را خالی کرد
و آخر سر مچاله پرت زباله دانی اشان کرد
مرا شبیه رخت چرک هات فرض کن
بگذار در ظرف آب مقابلت فرو روم
قول می دهم چشم هام را نبندم تا هیچ رستمی راز من و تو را نداند
یادش به خیر
شبهای له شده در خاطراتت
از شر شر یکریز خواجو تا شب بوهای حافظیه
که هوا بوی زنگ زدگی می داد و
دختر، پسرهای عاشق، عمیق نفس می کشیدند
مرا خیابانی فرض کن که تو را به آرامگاهی رنگ و رو رفته می رساند تا تنن تنانا بگویی و خودکشی کنیم
بنوش
لیوانت را بنوش
مرا در لیوانت حل کن و بنوش
خاطرات سوخته مرا در لیوانت حل کن و بنوش
*هاشم کرونی
***
۵ مطلب آخر وبلاگ
