منافات
*
در این هفته یاد و خاطره ی مردان مردی که جانشان بهای آرامش امروز ماست را گرامی می دارم. روحشان شاد.
*
یک کار قدیمی من را بخوانید
من با خودم منافات دارم
پشت همین اسکناس سبز رنگ
پروانه های شعرم پیله می ترکانند
و در حوض کوچک صفرهاش
هزار ماهی تنها
متولد می شوند
من با خودش منافات دارد
من
در دست های زنی بافته می شود
که چاک پیرهنش
پسین عرق کرده ی تابستان است
جا که پروانه ها می آغازند
وبچه ماهی متولد می شوند
من با خودش منافات دارم
من کودکی های پیرمردی است
که سپیدی موهاش
صبح سرماخورده ی زمستان نیست
و هزار پیرزن تنها
در برگ های دفتر شعرش خودسوزی می کنند
کهنه سرباز خسته ای
که روی خطهای مقدم اشغال می زند
و هیچوقت در دسترس نیست
بافتگی موی دخترکان
که زیر گلوله هاش پیله می بندند
من با خودم منافات دارد
پشت همین اسکناس سبز رنگ
خود را از حلقه ی سفید صفرها خواهم آویخت
و شر خواهم کرد
چون بافتگی موی دخترکان
تا چاک پیرهن هاشان
مثل حروف رنگ و رو رفته ی دوستت دارم
که آویزان است از آب دهان پیرمردان
و اشغال می شوم
زیر چکمه های سربازان خطهای مقدم