سلام . در آستانه ی میلاد مبارک حضرت سلطان علی بن موسی الرضا علیه سلام .متنی را برایتان می نویسم که هنگام نوشتن قبل از آنکه بخواهم فکر کنم شعر می نویسم یا چیز دیگری دغدغه نوشتن داشتم و بازگویی یک حس . شما هم به همین چشم بخوانیدش :
مادر بزرگ
غمی دارد به وسعت همه ی دشت های بی آهو
گره می زند
گوشه ی چار قدش را
به پنجره ی فولاد
تا ضامن اشک هاش باشی
دخیل دست های پیرزن
گره بند ضریحت که باشد
تمام قفل های ناگشوده دنیا
باز می شود با دست های تو
کتاب نانوشته ای ست
چروک گوشه ی چشم هاش
خطوط مبهم پیشانی اش
مادر بزرگ آقا را دوست دارد
آقا زاده ها را
نه می شناسد
نه عطر سربی روزنامه ها را نفس کشیده
نه داغ سربی گلوله ها را
تنها یک جفت النگوش را فروخته
تا پارچه ی سبز ضریح تو دستبندش باشد
تا پای ایوان طلا بایستد
تا از سقاخانه تشنگی بنوشد
تا...
تا...
و بال چادرش را گره بزند
تا گرفتگی بغضش
قفل ناگشوده ی غمش
گشوده شود به نوازش دستان مهربانت
گره بزند بال چادرش را و
گندم بپاشد میان بال بال کبوترهات
گره بزند بال چادرش را و
پرواز کند با کفترها طواف گنبدت را
مادربزرگ
نایب الزیاره زن های همسایه است
که شب ها خواب تو را می بینند
ایستاده ای و بچه آهو ها
بوسه می زنند مهربانی دست هات را
می خندی و مرهم می گذاری دست هاشان را
که یادگار مجادله ی سرد آب و رخت چرک است
چروک گوشه ی چشم هاشان را می خوانی
کتاب نانوشته ی پیشانی شان را
می نشینی پای سفره ی اندوهانشان
رنجنامه ی دختران حوا را
تا زمزمه ات کنند مثل زیارتنامه ی بعد از نماز ها
یا غریب الغربا
*
خورشید پای بوس تربت مشرقی ات را
از پشت گنبد طلا طلوع می کند
مادر بزرگ
زمزمه می کند
صدای نقاره ها را
ناله ی بچه آهو ها را