تبليغاتX
بارووووون

بارووووون

یادداشت های هاشم کرونی

زمستان

چندی پیش شعری با عنوان " زمستان " خطاب به هانیه نوشته بودم و چند روزی هم روی وبلاگ بود . وقتی دقت کردم دیدم در جریان تغییر مکان از پرشین بلاگ به بلاگفا این شعر شهید شد. بهتر دیدم با توجه به یافتن یاران تازه در بلاگفا در طلیعه ی زمستان شعر را مجددن بنویسم.بخوانید:

 

کودکی ات لای روزنامه ها گم نشود هانیه

لای روزنامه ها همیشه انفجار کلمه هاست

جنازه های باد کرده

لخته لخته رد خون تا میدان آزادی ...

کودکی ات لای روزنامه ها گم نشود

به گزارش خونمردگی       زیر چشم های دختری سه ساله

 زمستان نه بارش یکریز باران است

نه سپیدی موی پیر زنان

زمستان زنی است با دامنی سفید

در خانه های سالخورده ی خیابان قصر الدشت

که دست هاش خاطره ی مجادله ی سرد آب و رخت چرک است

زنی که هیچوقت روزنامه ها

هیچ پاییزی شاعرها

قشنگی چشمهاش را شعر چاپ نکردند

کودکی ات لای روزنامه ها گم نشود هانیه

رخت شوهای خیابان قصرالدشت

انفجار را دوست ندارند

جنازه را

رد خون را

تنها با خونمردگی زیر چشم هایشان بزرگ می شوند

با زمستان

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 21:2  توسط هاشم کرونی  | 

مادر بزرگ

سلام . در آستانه ی میلاد مبارک حضرت سلطان علی بن موسی الرضا علیه سلام .متنی را برایتان می نویسم که هنگام نوشتن قبل از آنکه بخواهم فکر کنم شعر می نویسم یا چیز دیگری دغدغه نوشتن داشتم و بازگویی یک حس . شما هم به همین چشم بخوانیدش :

 

برای مادر بزرگ که زمزمه ی نخستین ذکرهای نماز را یادم داد.

مادر بزرگ

غمی دارد به وسعت همه ی دشت های بی آهو

گره می زند

گوشه ی چار قدش را

به پنجره ی فولاد

تا ضامن اشک هاش باشی

دخیل دست های پیرزن

گره بند ضریحت که باشد

تمام قفل های ناگشوده دنیا

باز می شود با دست های تو

کتاب نانوشته ای ست

چروک گوشه ی چشم هاش

خطوط مبهم پیشانی اش

مادر بزرگ آقا را دوست دارد

آقا زاده ها را

نه می شناسد

نه عطر سربی روزنامه ها را نفس کشیده

نه داغ سربی گلوله ها را

تنها یک جفت النگوش را فروخته

تا پارچه ی سبز ضریح تو دستبندش باشد

تا پای ایوان طلا بایستد

تا از سقاخانه تشنگی بنوشد

تا...

تا...

و بال چادرش را گره بزند

تا گرفتگی بغضش

قفل ناگشوده ی غمش

گشوده شود به نوازش دستان مهربانت

گره بزند بال چادرش را و

گندم بپاشد میان بال بال کبوترهات

گره بزند بال چادرش را و

پرواز کند با کفترها طواف گنبدت را

مادربزرگ

نایب الزیاره زن های همسایه است

که شب ها خواب تو را می بینند

ایستاده ای و بچه آهو ها

بوسه می زنند مهربانی دست هات را

می خندی و مرهم می گذاری دست هاشان را

که یادگار مجادله ی سرد آب و رخت چرک است

چروک گوشه ی چشم هاشان را می خوانی

کتاب نانوشته ی پیشانی شان را

می نشینی پای سفره ی اندوهانشان

رنجنامه ی دختران حوا را

تا زمزمه ات کنند مثل زیارتنامه ی بعد از نماز ها

یا غریب الغربا

*

خورشید پای بوس تربت مشرقی ات را

از پشت گنبد طلا طلوع می کند

مادر بزرگ

زمزمه می کند

صدای نقاره ها را

ناله ی بچه آهو ها را

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 16:20  توسط هاشم کرونی  | 

چهارگانه ی ترانه های اورشلیم

سلام

شعر هایی که می خوانید "چهارگانه ي ترانه هاي اورشليم" است که در مجموعه ي " کلوزآپ از باب اول کتاب مقدس " به چاپ رسيده است . عليرغم اينکه براي برخي از دوستان تکراري است اما به اين دليل که در بارووووون بلاگفا دوستان تازه اي يافته ام که احتمالن کتاب را ندیده یا در وبلاگ قبلی نخوانده اند اين کار را برايتان مي نويسم:

۱

از کرانه های غربی دامنت
تازیتونزار های اورشلیم
کلمه - سنگ
از جغرافیای گوشه ی لب هات
دوستت دارم
پرت می کند
طول وعرض مقدس دست هات
سبزی باغ های حیفاست
زنانگی ت
عریان ترین معجزه ی رسالتی ست که بر دست هام نهادی
ای نان و ای شراب لب هات سهم من

 

 

2

 

چشم هات فاحشه های اورشليم

لب هات خمخانه ی شراب يهود

خط عمودای سينه هات

نصف النهار همه ی کهکشان های شيری ست

زن های ناصره

آبستن زنانگی تواند

خونت شراب سرخ من

 

۳

 

صليب بازوی تو بود

بازی کودکان جلجتا

 

 

۴

 

مانافبر شده بودیم

با دختران زیتونی

ریحانه های اریحا

هرچه بلندی جولان اسب هاتان

موهایتان کمند

ای دختران ساده ی صحرا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 13:49  توسط هاشم کرونی  |